مامان ديشب دعوتمون كرد براي شام اما گفتيم نه باشه براي يك شب ديگه نيست ديشبشم اونجا بوديم واسه همين بي خيال شديم . عوضش تصميم گرفتم ساندويچ تن ماهي درست كنم . سر راه اداره يك شيشه خيار شور و نان ساندويچي خريدم ، خوب من هيچ وقت از اين زرنگ بازي ها در نمي يارم برم خريد اما اين بارم كه رفتم چشم بازار را درآوردم ها يعني خيار شوراش يك جوريه له له اصلا آدم بدش مي ياد خيلي خورد تو ذوقم با اين خريد كردن خيلي زياد . عوضش شامم را با اشتها خوردم خوب چون اولا ساندويچ خودش خوش خوراكه بعدشم من عاشق تن ماهي ام اونم شديد مديد . همسري گفت خوبه ولي در مجموع تن ماهي دوست نداره در حد خوردنه نه بيشتر . فقط فيلش ياد هندوستان كرده و مي گه ا ما ساندويچ مرغ درست مي كرديم عاشق اونام شام بعدي بيا ساندويچ مرغ بخوريم هر چي مي گم تكراري مي شه پشت سر هم ساندويچ انگار نه انگار حالا من مقاومت مي كنم ولي خوب اونم پافشاري مي كنه تا نهايت پخته شه . حتي اگر اين پافشاريش يك ماهي هم طول بكشه امكان نداره خسته شه :دي
هر وقت از همسر گرام بپرسي غذا چي بپزم مي گه ماكاروني . بعد اين بار كه ماكاروني پخته بودم همون سر شام ازش پرسيدم فردا چي بپزم ؟ مي خواستم ببينم حالا كه ديگه نمي تونه ماكاروني بگه چي مي گه ؟ خيلي شيك برگشته مي گه لازانيا بپز خيلي شبيه ماكارونيه !!!!!
چند وقت پيشا به همسري مي گم شهيد مورد علاقه ات كيه ؟ مي گه ديوونه پا شو جمعش كن با اين سوالات آدم ياد اون جوكه مي يفته كه بسيجيا تو خواستگاري چه سوالايي مي كنن . بهش مي گم نه جدي مي گم من شهيد مورد علاقه ام شهيد خرازيه :دي خيلي خوشگل مي خنده . راستش محل كارم چسبيده به اتوبان خرازيه بعد واسه همين هي عكسش را مي بينم خوب خيلي هم شاد مي خنده كلا من از قيافه هايي كه بخندن خوشم مي ياد . حالا هر وقت از اين اتوبان رد شيم به عكسش برسيم بازم تند تند مي گم پرهام نگا عكس شهيد خرازيه كه مي گم دوسش دارم . بعد ديروز مي گه " اين قدر شهيد خرازي شهيد خرازي كردي آبرومو بردي اصلا اين عكسش شده ملكه ذهنم . يك جا يك سري عكس بود از اين شهيدا، يك دفعه از اون بين هنگ كردم مي گم ا ا اين كه شهيد خرازيه يعني بر و بچ كپ كردن موندن فك و فاميلشونم ؟ شهيد شناس حرفه ايم ؟ چي كاره ام ؟ كه هم عكسشو مي شناسم هم اين جوري رم كردم موقع ديدنش :دي "
تيم ملي هم رفت جام جهاني مبارك باشه هفته خوبيه اميدوارم آخر هفته هم ذوب آهن مسابقه اش را ببره بمونه ليگ برتر كه هم چنان شهرمون دو تيمي باشه تو ليگ .
پ. ن : خانم فهيمه رحيمي هم فوت كردند البته كه رماناش آبگوشتي بود و شديد عامه پسند اما خوب مسلما براي خيلي ها توي بعضي سن ها همين رمان ها خالق روياهاي عاشقانه بوده . روحش شاد باشه .
انگار دوشنبه ها را چشم زدم ها ديروز پدرم دراومد بس كه كار داشتم ! بعد از كار هم مستقيم رفتم دم استخر طرف قرارداد شركت ببينم كارت ها صادر شده كه از همون ديروز كار مي كردن اما من وسيله دنبالم نبود خسته هم بودم هيچي ديگه برگشتم خونه به همين خوشمزگي .
مشغول كتاب خوندن شدم تا همسري بخوابه سردردش بهتر شه و بعد راهي خريد شديم ماهيمون تمام شده بود رفتيم ماهي خريديم بعد اين قدر از منش فروشنده خوشمون اومد اين قدر قشنگ برامون تميز كرد و بعد جايزه هم بهمون داد كه به پيش نهاد همسري زنگ زدم به بابا اينا براي اونا هم خريد كردم . يك ذره هم ترشي خريديم و رفتيم سمت خونه مامانم اينا . راستش سام سام از ماموريت برگشته براي ديدن اون رفتيم و يك مقاديري هم نشستيم . دستش درد نكنه با اين كه اصلا هم توي شهر نبوده برداشته قهوه و كافي ميت و پودر شربت و از اين جور چيزا برامون سوقاطي آورده . دلم براش خيلي تنگ شده بود برادر آدم يك جورايي قوت قلب آدمه البته همكارم مي گه تا وقتي زن نگرفته :دي
زياد نمي نويسم حسش نيست يك دلشوره دارم . دعا كنيد برام خيلي گل و بلبل تموم شه همه چيز .
ديروز با آزرا بعد از كار دوتايي رفتيم كتاب خونه . بهش مي گم آزي اين قدر دلم مي خواد مثلا بهم بگن يك سال ديگه بيشتر زنده نيستي بعد خداييش ناراحت كه نمي شم هيچي عين اين يك سال را زندگي مي كنم هر جور كه مي خوام . مي خنده مي گه يعني چي ؟ مي گم كارايي كه دوست دارم اما اهلش نيستم ريسكشو نمي كنم يا يك سري ملاحظات مانع از انجامش مي شه را با خيال تخت انجام مي دم . اول از همه استعفا مي دم مي شينم تو خونه بعد دلم مي خواد يك سفر توپ برم هم پرهام باشه هم مامان بابام يك سفر توپ طولاني دو هفته اي و تو سفر لذت مي برم از لحظه به لحظه اش هر جور كه دلم مي خواد . با بعضي كسا هم كه جدي جدي رو مخم هستن دعوا مي كنم اونم اساسي اصلا نصف عشقم همين دعواهاست كه بي هيچ ملاحظه اي هر چي تو دلم هست بهشون بگم مي خوان ناراحت بشن ، بشن مي خوان قيدمو بزنن ، بزنن من كه قرار نيست بيشتر از يك سال مهمون اين دنيا باشم. بهش مي گم تو چي اگه بفهمي يك سال ديگه بيشتر زنده نيستي ناراحت مي شي ؟ مي گه اصلا اتفاقا منم خيلي خوشحال مي شم احتمالا برم توي اين يك سال كلاس فرانسه اسم بنويسم آشپزي را هم كم كم شروع كنم به ياد گرفتن كه ندونسته از اين دنيا نرم :دي شب همينو از همسري مي پرسم جوابش خيلي با ما متفاوته اصلا كه دوست نداره چنين اتفاقي بيفته ناراحتم مي شه اگر باخبر بشه ولي اگرم چنين چيزي بشه معتقده كه كار خاصي نيست كه بخواد انجام بده همين روال معمول زندگيشو ادامه خواهد داد .
آزرا كه اون حرف ها را در مورد كلاس زد من توي فكر رفتم اين كه مهارتي هست كه دلم بخواد خيلي خوب بلد باشم ؟!! خوب مثلا راستش من اصلا خوب نمي تونم پارك دوبل كنم تو فكرم بايد روش كار كنم اما چيزي نيست كه دوست داشته باشم اصلا از رانندگي بدم مي ياد چون احتياج دارم بهش فكر مي كنم اما اگر بحث آرزو باشه با همه وجودم دلم مي خواد خيلي خيلي قشنگ شنا مي كردم واقعا دلم مي خواد شناگر حرفه اي بودم زيبا و آروم شنا مي كردم شيرجه مي زدم . لحظاتي كه توي استخرم با اين كه خيلي سختمه با اين كه شديد مي ترسم و استعدادم هم پايينه توي يادگيريش و اذيت مي شم اما واقعا لذت مي برم . دوست داشتم يك شناگر ماهر بودم تنها هم مي رفتم استخر نه با دوست و فاميل و ... بعد خودم بودم و خودم و شنا مي كردم و يك حس رهايي منو مي گرفت دلم مي خواست حرفه اي بودم و كلي مايوهاي رنگي رنگي زيبا داشتم . به جز اين خيلي دلم مي خواد گيتار زدن هم بلد بودم از صداي گيتار خيلي خوشم مي ياد از اين كه حجيمه و بغلش مي كني اما خوب توي موسيقي كه ديگه استعدادم در قعر زمين قرار داره . يك زماني دبيرستان كه بودم كلاس رفتم هيچ فايده اي هم نداشت :دي در حقيقت تنها كار هنري كه توش استعداد دارم نقاشيه .
خوب البته فعاليت هاي زيادي هستن كه من بهشون علاقه مندم و بلد نيستم اما همين دوتا شبيه آرزو هستند چيزي كه فكر مي كنم احساس فوق العاده اي بهم مي ده و البته شنا چندين برابره موسيقي .
ديروز روز آرومي بود با همسر جان يك فيلم ديديم مرد كابل كش كه جيم كري بازي مي كرد يك مردي كه شغلش كابل كشي بود مجاني براي برخي مشتري ها اين كار رو مي كرد و در عوض مي خواست باهاشون دوست بشه من كه اصلا خوشم نيومد يك پيام هايي داشت اما اصلا آدمو نمي گرفت خوب . ديگه كاري هم نداشتم براي شام همون ماكاروني ها بود . همسر گل برايمان ماست ميوه اي خريده بود خيلي چسبيد .
ديگه اين كه بابت يك سري رفتارهاي همسري هفته پيش خيلي ازش دلخور بودم و گله كرده بودم ديروز گفت ببين من هفته فوق العاده پر استرسي را داشتم چيزي بهت نگفتم تا نگران نشي الان هم چون مشكل حل شده برات عنوانش مي كنم . ظاهرا ضامن يكي از همكارها بوده با چك 16 ميليوني بعد اين فرد هم از كارخونه رفته قسط ها را نداده و چك همسري را برگشت زده بودن . البته خدا را شكر مشكل حل شده اما يك هفته اي با هول و استرس درگير بوده . خداييش اين دسته چك داشتن اكثر وقت ها مايه دردسر و عذابه فقط .
خوب انتخابات هم تمام شد من واقعا دلم مي خواست يك مرحله اي باشه و اين هفته ديگه جمعه اوضاع روتين و عادي باشه يعني يك جوري بشه كه بتونيم بريم جايي . هر شروعي خوبه يك جور اميد بخشه ادم حس مي كنه مي شه قبل را فراموش كرد از نوع شروع كرد . البته كه بايد واقع بين بود البته كه نبايد الكي در انتظار معجزه بود اما خوب حداقل مي شه گفت به بدي قبل نيست ديگه . اوف نمي خوام از اين چيزا حرف بزنم منم جز مردم ايرانم ولي معتقدم مردم ايران اصولا آدمايي هستن كه خوشي زير دلشون مي زنه يعني اگر مثلا از 90 مورد بدي حالا يكي بياد كه 20 تاشو برداره چشمشون دنبال 70تايي هست كه نتونسته برداره . بي خيال . خدا جونم يك كمكي بكن بهمون يك جوري كه اوضاع زندگي هممون بهتر و بهتر شه و اميدواريمون بره بالا .
من ديروز ماكاروني پختم اه نمي دونم چرا برام تجربه نمي شه همش تو قابلمه بزرگ مي پزم بعد نصفش مي شه ته ديگ . چيزي براي خوردن نمي مونه خوب .
كلاس شنا خوب نبود مربي دو تا شاگرد ديگه هم داشت اصلا براي من وقت نذاشت ازش دلخورم ولي نتونستم چيزي بگم . اشتباه كردم ؟
رفتيم يكي از اين بند رخت هاي آپارتماني خريديم اون قبلي كن فيكون شد فكر كن از 70 شروع مي شد قيمتش دهانمان باز ماند از تعجب .
روغن اتومبيل نيز تعويض گرديد .
صبح هم خيلي كدبانو بودم پا شدم شيرموز درست نمودم اي ول به من . حرفم نمي ياد بيكارم هستم ها خيلي بي كار اما اصلا حرفم نمي ياد .
نخود پلو پختم دفعه اولم بود . مامان هميشه مي گه دنبال اين كه چه قدر بريزم دستور دقيقش چيه اينا براي آشپزي نباش هر چي دوست داري هر چه قدر ذائقه ات مي كشه استفاده كن نگو مثلا پلو ماش رب نداره دلت خواست بزن . خلاصه كه ما هم تصميم داشتيم نخود پلو درست كنيم و كلي دستور پيدا كرديم و بعد ديدم دلم نيست رب بزنم شبيه استمبولي مي شه هفته پيش داشتيم ديگه هر چي دلم خواست ريتم توش ها هي هم مي گفتم نه خوبه ذائقه ام اينو مي گه :دي اما جدي جدي خيلي خوشمزه شده ما كه بسي فراوان لذت برديم .
امتحان زبان 4 شنبه اصلا خوب نشد همسري مي گه خوب بشين بخون تا خوب شه نمي دونم چرا نمي تونم . كلاس شنا 5 شنبه هم افتضاح بود اصلا ريست شده بودم خفن هيچي يادم نبود كلي طول كشيد تا يادم اومد حتي مربي خنده اش گرفته بود .
ماشين را درست نموديم هم پشتش را هم جلوش را يك چيزايي هم از قبل بود همسر نوسازي نمود قشنگ شده طفلي .
دو تا فيلم ديديم يكيش بود I now pronounce you chak and Larry در مورد دو تا آتيش نشان بود كه با هم دوستن و به خاطر مشكلي كه براي يكيشون پيش اومده سعي مي كنند اونمود كنن ه ج بازند و با هم زندگي مي كنند خيلي قشنگ بود كلي خنديديم پاي فيلم . يكي ديگه اش هم باكره 40 ساله بود در مورد مردي كه 40 ساله اش بود و هيچ زني توي زندگيش نبود اينم قشنگ و خنده دار بود خوشمون اومد .
خوب شنبه ها نافرم سرم شلوغه بايد برم .
از ديروز چيزي براي تعريف ندارم همه چيز در عين روزمرگي كار عادي ، خونه پياده روي و حمام و كتاب و گريزي به فوتبال . شام هم گرم كردن غذاهاي درون يخچالي .
همكاراي ما خانم ها بيشترشون يكي يك پسر كوچولو دارن بين 2 تا 4 سال . سر ناهار يكي از همكارها تعريف كرد كه پسرم گفته مامان وقتي من بزرگ شم ازدواج كنم شما ديگه مي ميرين . بعد مامانش بهش گفته اين كه خوب نيست مامان ، اون وقت تنها مي شيد حوصلتون سر بره مگه دوست نداريد با خانمت بريد جايي سر بزنيد ؟ پسره هم جواب داده عيب نداره شما مرده باشيد چون ما مي ريم خونه مامان باباي خانمم :دي بعد همكارمون داشت مي گفت افسردگي گرفتم از اين حرفش و ديگه بحثشون شروع شد و خيلي غصه مي خوردن از زماني كه پسرشون بزرگ شه و بخواد ازدواج كنه و اكثرا به بچه شون مي گفتن كه نه ما تو رو زنت نمي ديم و .... خوب من اگر خدا بخواد و قرار باشه زماني بچه دار بشم خيلي دلم مي خواد بچه ام پسر باشه خيلي خيلي زياد نه اينكه حسي اين جور دوست داشته باشم ها نه يك جوري عقلم بهم اين فرمان را مي ده . من توي زندگيم توي جامعه از اين كه دختر بودم خيلي زجر كشيدم خيلي اذيت شدم توي كار موقع استخدام حتي توي دانشگاه بايد خيلي خيلي بهتر از پسر رقيبت باشي تا قبول كنن يك ذره بهتري اولويت با اوناست . توي جواني باز هم هر چي بدبختيه براي دختره ، اگر رو دوست شدن و اين چيزا حساس باشن به پسر هيچ كاري ندارن همه حرف ها پشت سر دختره ، اگر رابطه احساسي ايجاد بشه دخترا توانايي دل كندن ندارن شكست مي خورن غصه دار مي شن اما مردا نه خيلي راحت با قضيه كنار مي يان حداقل چيزي كه من در اطرافيانم ديدم اين بوده كه 90 درصد دوستي هاي پايان يافته از طرف پسر بوده خودشون به هم مي زنن خودشون بر مي گردن ، پسره ازدواج نكنه زياد مهم نيست اما دختر اگر ازدواج نكرد هزارتا حرف و تمسخر داريم و .... خلاصه كه براي همين دليل ها اصلا دلم نمي خواد دختر داشته باشم . دوست دارم يك پسر داشته باشم اما از اون ور جهت فكريم 180 درجه با همكارا فرق داره حالا نمي دونم شايد منم اگر مادر بودم چيز ديگه مي گفتم اما واقعا اولين اولويتم اگر زماني بچه داشته باشم اينه كه جوري باهاش رفتار كنم كه به من احساس دين نكنه من اصلا با اين چيزا كه پدر مادر مهمن و احسان به والدين فلان و بهمان موافق نيستم دوست ندارم بچه اي اگر داشته باشم هيچ وقت توي قيد و بند من باشه دلم نمي خواد با اين احساسات بزرگ بشه دوست دارم بره دنبال زندگيش آرزوهاش و من فقط اگر بتونم كمكش كنم . دوست ندارم مادري بشم كه انتظاري داره يا بچه اش را طوري بزرگ كنه كه اون بچه خودش را مديون و مجبور ببينه . بعدش من اگر پسر داشته باشم دلم مي خواد از همون اول يادش بدم كه قراره يك عشق توي زندگيش داشته باشه كه مهم ترين عنصر زندگيشه دلم مي خواد جوري بزرگش كنم كه با همه وجود عاشق شريك زندگيش بشه دلم مي خواد پسري بزرگ كنم تو چنين جامعه اي كه بتونه يك دختر را خيلي خوشبخت كنه . حالا اليته اگر زد و دختر شد در موردش تصميمي نگرفتم كه قراره چطور باشه مسلما دلم نمي خواد عاشق و مهربون باشه شايد يك دختر خودخواه و مستقل را ترجيح بدم دختري كه مطمئن باشم توي روابطش در آينده لطمه نمي خوره ولي خوب اگر يك وقتي زبونم لال زد و دوقلو گيرم اومد اونم از نوع يك دختر يك پسر بعدش ني دونم چطور دو نوع ترتبيت مختلف را پيش بگيرم :دي
ادامه مطلب هم چنان چیز خاصی نیست
ديروز بيكار بودم اما هر چي كردم هم نشد زبان بخونم حسش نبود اصلا . در مجموع احساسات خوبي داشتم ديروز . خونه كه رسيدم در حد چند دقيقه اي با همسر جان صحبت نموديم كه پيش نهاد داد فيلم ببينيم زياد دلم نبود بيشتر خوشم مي ياد عصر رو به شب فيلم ببينم اما ديگه نشستيم پاي فيلم . اسم فيلم بود 13 going on 30 در مورد دختري كه 13 سالشه دلش مي خواد جز دار و دسته ي دختراي شيك و شيطون مدرسه باشه قدر زندگيش و دوست پسر مهربونش را نمي دونه و توي جشن تولد 13 سالگيش آرزو مي كنه كه 30 ساله باشه جذاب و موفق ! خيلي خوشم اومد يك حس قشنگي بهم مي داد بعد ياد دوست پسر بچگي هاي خودم افتادم حالا اسمش را كه نمي شه دوست پسر گذاشت از لحاظ خالي نبودن عريضه اينو مي گم يعني خوب راستش هر چي برگردم به بچگيمون نه محيط ايران اين مدلي بوده نه من خودم تو اين فازها بودم بنابرين به آخرين چيزي كه رسيدم زمان پنج شش سالگيم بود كه خونه مامان بزرگم مي رفتم و نوه همسايه شون مستر آمي هم كه يك سال بزرگتر از من بود مي يومد خونه مامان بزرگش و خيلي زياد با هم بازي مي كرديم . به پرهام مي گم مي دوني الان اون دوست پسر من چي كاره است ؟ مي خنده مي گه هان ؟؟؟ خوب به يك دلايلي هنوز ازشون خبر داريم آخه مستر آمي معتاد شده نافرم از اون تزريقي هايي كه مي گن بدنش ديگه براي تزريقم جا نداره !!! يعني پرهام پكيده از خنده مي گه اينم از دوست پسر پيدا كردنت :دي مي گم نه اتفاقا منم عين اين دختره مي گم كاش برمي گشتم عقب با مستر آمي خودم مي موندم . هر دو غش كرديم از خنده . خوب يعني اينم اوج افتخار منه ديگه :دي همسري هم از بچگيش تعريف مي كنه يك دختر همسايه داشتن كه وقتي بازي مي كردن همسري بابا مي شه اون مامان من بهش مي گم عصمت ني دونم چرا . اسمش اين نيست اما هميشه اينو مي گم بهش مي گم تو دلت برا عصمت خانومت تنگ نشده ؟:دي يعني آن چنان ناخودآگاه قيافه اش حالت وحشتناكي گرفت كه حدس زدم عصمت جون چه ريخت و قيافه اي داشته و بدين گونه فهميدم در دوران كودكي هيچ كدوم آدماي موفقي از نظر احساسي نبوديم :دي ها ها
ديروز تصميم گرفتيم براي شام سالگرد آشنايي بريم بيرون . رستوران سنتي آشتي فلكه فيض مدتي هست تبليغ مي كنه كه برنامه عصرانه داره به نظرم اومد تنوعه و تصميم گرفتيم بريم اونجا . محيطش خيلي قشنگ بود خيلي دوست داشتم به خصوص خوشم مي يومد اسم هر ميز يكي از ماه هاي سال بود :دي سريع رفتم سراغ ميز اسفند دوسش داشتم . خوش سليقه كار كرده بودند . رفتار كارمنداشم عالي بود البته تنوع ميز عصرانه اش زياد نبود يعني اصلا قابل مقايسه با عصرانه زاگرس نبود اما خوشمزه بود دو نوع آش ، حليم بادمجون ، سالاد الويه ، حلوا ، يكي دو نمونه سالاد ، خربزه ، هندونه ، خرما ، پنير ، خيار ، گوجه و چند نمونه ترشي به علاوه كوكو سبزي . خيلي بهمون خوش گذشت و جدا لذت برديم يك عالمه هم نشستيم حرف زديم البته صورت حسابش يك كمي مسخره بود آخه آدم براي عصرانه سلف سرويس ديگه بايد حق سرويس بگيره ؟
توي راه برگشت تصادف كرديم و حالمون گرفته شد اساسي . خانمه از پشت با شدت وحشتناكي زد بهمون خيلي بد خيلي خيلي بد اصلا قلبم گومب گومب مي زد بعد هلمون داد خورديم به ماشين جلويي كه البته ماشين جلويي هيچيش نشد . عقب ماشين يك كوچولو رفته تو و سپرم خرد شده كه خوب خانمه شمارش را داده تا بعد تماس بگيريم اما جلوي ماشين با خودمون مي شه ديگه چراغ ها شكسته خيلي بيشتر از عقبم تو رفته . همسري مي گه خرجش زياده اما من اميدوارم اين طور نباشه . خوب بازم خدا را شكر به همين ختم شد . دلم براي ماشين طفلي سوخت هنوز چند روز بيشتر نبود كمك فنر و گلگير نو گيرش اومده بود و نو نوار شده بود خوب. من اصلا از ماشين پياده نشدم طبق معمول تصادف ها هم كلي مرد و پسر بيكار جمع شده بودن و نظر مي دادن بعد بين اين همه مرد فقط دقت كردم اوه خانمه چه اعتماد به نفسي داره خيلي ريلكس و انگار نه انگار با صداي قاطع و صاف اومد به پرهام گفت آقا خوب معلومه مقصر منم و بايد هزينه تعمير عقب ماشين را هر چي مي شه تقبل كنم اما جلوي ماشين به من ربطي نداره اگر شما فاصله قانوني را با ماشين جلويي رعايت كرده بوديد منم هلتون مي دادم به اون نمي خورديد حالا اگر نظر خودتون هم همينه كه اجازه بدهيد بريم منم شماره و كارت ماشينمو مي دم دست شما تا آخر هفته بريم تعميرگاه البته به جاش كارتي چيزي به من بدهيد اگر هم نظر ديگه اي داريد زنگ بزنيم پليس بياد. يعني من تو كف اين خانمه بودم كه اي ول يعني چنين زن هايي هم پيدا مي شن اين قدر رلكس پياده شن و اين جور قاطع و منطقي صحبت كنند . به پرهام مي گم عكس العمل خانمه برام خيلي جالب بود من وقتي خودم تصادف كردم با اينكه مقصر نبودم اما پاهام مي لرزيد حتي نمي تونستم ماشينو تكون بدم . پرهام گفت آخه مربي آموزش رانندگي بود ماشينش مال آموزشگاه بود اين كاره است ديگه . بعد فهميدم آهان از اون لحاظ پس .
ادامه مطلب چيز خاصي نيست براي خودمه .
يك شنبه روز كاري بدي نبود خيلي معمولي بدون حادثه اي خاص . از راه اداره رفتم كتاب خونه خيلي گرم بود واقعا اذيت شدم . توي خونه هم همسر جان سرش به تعمير كولر و پكيج ها گرم بود بنده هم آشپزي مي كردم . غذاي بسيار خوشمزه اي به نام كشك بادمجان البته حالا مال من اون قدرها هم تحفه اي نشده بود اما در مجموع عاشق كشك بادمجونم. همسر هم كه در كل نپرسيد ديروز چت بود ؟ حالا تعريف كن چي شده ... اصلا و ابدا . راستش شنبه ازم راجع به اتفاقات اداره پرسيد خبر داشت يك چيزايي شده منم گفتم حالم خوش نيست دلم نمي خواد الان تعريف كنم داغ دلم تازه شه بمونه براي فردا . خوب بايد ديروز يك سوالي چيزي ازم مي كرد نه؟ بگذريم در هر صورت زود شام خورديم و بعدشم مشغول فيلم ديدن شديم even almighty ساخته 2007 در مورد مردي كه به مجلس سنا راه پيدا مي كنه ولي بعد يك دفعه خدا برش ظاهر مي شه و ازش مي خواد يك كشتي مثل مال حضرت نوح بسازه . كمدي بود با بازي مورگان فریمن نسبتا خوب بود آخراش را بيشتر دوست داشتم . بين فيلم آجيل خورديم ، نسكافه خورديم شربت آب ليمو خورديم بعد كه فيلم تمام شده آخر شبم بود همسر جان مي فرمايند امروز ميوه نخورديم ها و رفته يك بشقاب پر ميوه آورده البته من مقاومت زيادي كردم و گفتم نه اما كلا خوشم نمي ياد آخه يعني چي ؟ مگه پامون نوشتن وقتي آخر شبه وقتي اون قدر خورديم كه شكممون باد كرده واقعا بايد ميوه را هم بخوريم ؟
دوشنبه ها به صورت معمول روز خلوتي هست توي اداره به همين مناسبت تصميم دارم اگر بشه و اتفاقي نيفته و كائنات ياري كنند يك مقاديري زبان بخونم . اين ترم ايميل را داريم و خوب نوشتن متن فارسي به انگليسي مهم ترين نقطه ضعف من هست البته تو امتحاني كه گرفت بالاترين نمره شدم خيلي هم عالي بود اما هنوز تو شوكم شايد بقيه خيلي ضعيف بودند چون امتحان آسون بود و بعدم من خودم مي دونم رايتينگم ضعيفه آخه !!!
يك چيز هيجان انگيزي خوندم راجع به يك مدل حلقه جديد . اين حلقه ها براي اين به درد مي خورن كه سالگرد ازدواجتون را يادتون نره البته براي كسايي كه مشكل فراموشي دارن در اين زمينه ها راه هاي مختلفي هست ساده ترين و در دسترس ترينش همون پيغام هشدار موبايل اما راه و روش اين حلقه ها خيلي رمانتيكه . در حقيقت از يك روز مونده به روز موعود اين انگشترها شروع مي كنند به گرم شدن و درجه حرارتشون بالا مي ره و با اين حس گرما شما متوجه مي شيد اوه بله انگار خبرايي هست :دي من خيلي دوسش داشتم .
هفته پيش روز شنبه اومدم در ماشين را ببندم آرنجم محكم خورد به در و خيلي درد گرفت يك ذره هم پوستم كبود شد كه زودي خوب شد اما الان آرنجم وحشتناك درد مي كنه توي حالت عادي نه ها وقتي مثلا خود آرنجم را روي ميزي جايي مي ذارم . ني دونم چي كارش كنم .
تعطيلات خيلي طولاني بود خسته شدم . خدايا من جدا خسته ام جدا افسرده و كسلم يعني حتي حوصله نوشتنم نمي ياد حتي در اين حد كه از روزمرگيم نگم از چيز ديگه بگم .
2 شنبه از راه اداره با پرهام رفتيم خريد اول براي ماشين عزيز كمك فنر عقب خريديم و گلگير بعدش رفتيم من يك مانتو خريدم . آبي نفتي هست بعدترشم رفتيم يك مغازه آب ميوه فروشي توي توحيد تازگي تبليغش را خيلي ديده بودم با بيش از 200 نوع آب ميوه . اصلا چيز خاصي نبود خيلي خيلي معمولي آخر شب هم رفتيم من يك كيف موبايل خريدم .
3 شنبه عصر خونه مامانم دعوت بوديم كباب و قورمه سبزي و ته چين . عالي بود دستشون درد نكنه بهمون يك عالمه قورمه سبزي و دوغ هم دادن بياريم خونه . همسر گرام هم صبح گلگير ماشين را نصب كرد.
4شنبه عصر خونه مادر شوهر گرام بوديم قيمه . بد نبود . قرار بود خاله خانم همسر بعد از 3 ماه تشريف بيارن خونمون عيد ديدني 3 شنبه هم مي خواستن بيان كه ما گفتيم نه بماند كه مادر گرامشون هي اصرار كرد شام مي خواين برين حالا عصر بيان و نهايت گفتيم فقط 5 شنبه شب هستيم و بعد مادر شوهر خبر دادند براي جمعه هماهنگ كردن ما هم گفتيم زنگ بزن كنسل كن ما نيستيم .
5 شنبه صبح اول رفتم كتابخونه و بعدش خونه مامانم اينا يك سر به مهي زدم مامانم هم آش پخته بود دور هم خورديم و برگشتنه همسري اومد دنبالم مامان گلم يك عالمه آش براي همسري داد و بادمجون . دستش درد نكنه. عصر همسر جان رفت سراغ كولر مادرش و بعد هم اومد با من رفتيم بيرون براي كادوي سالگرد آشناييمون برام يك اتو موي صورتي خريد .
جمعه صبح به مناسبت اين سالگرد فرخنده يك صبحانه توپ خورديم بعد رفتيم مراسم مامان زن عموم و بعد خريد ميوه . عصر مي خواستيم شام بريم بيرون كه يك سري عوامل پيش بيني نشده مانع شدند و موكولش كرديم به طول هفته و براي شام ماهي و سيب زميني درست نموديم با كلي مخلفات يك ميز شديد مفصل چيديم. آهان باهم فيلم هم ديديم احمق و احمق تر با بازي جيم كري يك فيلم كمدي در مورد يك راننده تاكسي كه يك زن را به فرودگاه مي رسونه عاشقش مي شه و متوجه مي شه زن كيفش را جا گذاشته و مي خواد به دستش برسونه . قشنگ بود خيلي خنديديم .
شنبه روز رو اعصابي بود توي اداره كلي كار روي سرم ريخته بود البته كه مدير در نهايت تعجب يكي از همكارهاي از زير كار در رو مجبور كرد يك مقاديري كمك كنه . حالم هم اصلا خوب نبود . از راه اداره رفتم استخر دومين جلسه آموزشي شنا خيلي خوب بود واقعا توي روحيه ام تاثير داشت . كاراي اوليه و ساده كرال سينه را انجام داديم و مهم تر از همه بالاخره بر ترسم غلبه كردم و شيرجه زدم . استخر كه تمام شد پرهام اومد دنبالم اول رفتيم در خونه بابا اينا يك ابزار احتياج داشت پرهام ازشون قرض گرفتيم مامان گلم هم يك شيشه مربا آلبالو درست كرده بود كه داد بهمون دستش درد نكنه . بعد هم برگشتيم تو خونه من كه كلا تو مد افسردگي بودم حوصله هيچ كاري را هم نداشتم مستقيم رفتم روي تخت مشغول كتاب خوندن شدم . پرهامم رفت سراغ كولر البته بينش اومد برام ميوه آورد و چايي درست كرد و سعي كرد كاري به كارم نداشته باشه تا آروم تر شم .
ادامه مطلب هم چيز خاصي نيست مال خودمه . اگر همت كنم و دختر خوبي باشم عكس مانتو و كيف موبايل را حتما اين هفته مي ذارم .
اصلا نمي خواستم امروز بنويسم عادت ندارم عصرها بنويسم كلا اما يك دفعه اي ويرم گرفت بيكاريه ديگه . قسمت آخر سي دي را هم گوش دادم من باب اين حرف زده كه بچه ها ناتوانند و اينو خودشون حس مي كنند و در نتيجه حس خوبي در مورد خويشتنشون ندارند و احساس ما نسبت به خودمون تا حد زيادي توي همون 3 سال اول شكل مي گيره پس اولا هيچ وقت بهش نگيد تو بدي بگي خوب هستي اما اين كارت خوب نبود و در ضمن براشون هر روز حتما تكرار كنيد نمي دونم ، متوجه نمي شم ، ببخشيد و ... تا بدونند اين عجز و ناتواني مربوط به اونها تنها نيست و همه انسان ها محدوديت هايي دارند .
ديروز اول صبح رفتم جريمه را پرداخت كردم بعد هم به فرمان مدير محترم مشغول عددسازي شدم بسيار شيك.
آقاي همسر نهايتا به اين نتيجه رسيدند مصرفشون در زمينه هندزفري زياد نيست و نمي ارزه اون قدر هزينه كنند و سراغ همون هندزفري اوريجينال سيمي موبايلش رفته و باهاش مشغول شد . در ضمن كه اتو موي من اتصالي كرده بود يك ذره هم به اون پرداخت و كلا از رده خارجش كرد رفت خيالمون راحت شد الان ديگه اتو ندارم . من كلي ايده داشتم براي كادوي همسري اما خودش گفت دلش يك سري پيچ گوشتي خاص مي خواد ديگه با هم رفتيم و براش خريدم اينم كادوي سالگرد آشناييمون شد .
چند وقتي در حد يكي دو هفته هست حريم سلطان مي بينيم . ديروز برگشتم مي گم پرهام به نظرت من بيشتر به كدوم اين شخصيت هاي سريال شبيهم ؟ گفت فيروزه . در جا فهميدم فكر مي كنه منظورم قيافه هست و خوب اولين مو مشكي سريال را پيش نهاد داده . گفتم نه قيافه نه ها منظورم اخلاقي و منشي هست . يك ذره فكر كرده مي گه مهري ماه . يعني عين يك سطل آب يخ يخ بود كه ريختن روم . جدي جدي ناراحت شدم خوب. به نظر من كه وجه مشخص مهري ماه بدجنسي اش مي باشد بعد اون وقت يعني من بدجنسم ؟ يعني اين طوري ام ؟ حالا همسري مي گه بابا شوخي كردم منظوري نداشتم اما خوب از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون خوشم نيومد .
بگذريم حالا مهم نيست اما چه لباس هاي شاد و قشنگي دارن منم دلم از اين آستين ها مي خواد .