شرح روزهای مشترک من و عشقم

ديروز از اداره رفتم كتابخونه و بعد تا رسيدم خونه از اونجايي كه از ديشب تا اون موقع چيزي نخورده بودم يك چند تا لقمه خوردم كه سرپا باشم و بعد رفتم كمي نت بازي و آماده شدن براي اينكه همسري بياد دنبالم بريم خريد لوازم آرايش .

براي خريد رفتيم مغازه زمرد توي توحيد مياني ، من تا حالا نرفته بودم خيلي باحال بود دو طبقه بزرگ مخصوص لوازم آرايش خيلي حال مي داد ولي خوب خفن هم شلوغ بود . يك كم از خريدها را هم از مجتمع پارك و يك چندتاشم از ‍ژرورا دم چهار راه حكيم نظامي انجام داديم . از لوازمات آرايش قبلا سشوار را خريده بودم اونم مارك بابليس از اين برس دارها كه گمونم 60 تومن شده بود .

يك جعبه آرايش قرمز و يك كيف آرايش قرمز خريدم يك فرمژه يك تراش يك برس گونه يك آينه سفيد خيلي خوشجل ريمل و مداد چشم و مداد ابرو و پن كيك را بورژوا برداشتم ( هرچند ريمل اون مدلي كه مي خواستم نداشت منم عين خوشحال ها نمي دونم چرا يك مدل ديگه رو برداشتم كه نخوام برم جاي ديگه !!! ) كرم پودر را منهتن – رژ گونه يك سه رنگ جيو برداشتم و يك نارنجي براق كاجال . از مارك كاجال يك رژ مايع صورتي و يك خط لب قهوه اي هم برداشتم . دو تا رژ كالباسي و گلي رنگ فلورمار و يك فارماسي صورتي انتخاب كردم و يك خط لب صورتي كلاسيك هم انتخاب نمودم . سايه يه اتود صورتي و يك ماركي كه تا حالا استفاده نكرده بودم گمونم رچيسا هستش طلايي برداشتم . يك مام نيوآ و شامپو و نرم كننده اورآل يك خميردندون كرس و شيرپاك كن هم نمي دونم چيه اونم تا حالا استفاده نكردم خيلي خارجكيه اسمش . اپي ليدي هم براون برداشتم . اينا روي هم شد 200 هزار تومن يعني با سشوار 260 تومن تازه ژيلت و اتوي مو هم مونده هنوز يعني يه چيز تو مايه هاي 300 . گمونم زياد شد انتظار نداشتم اين قدر بشه . زياده آيا يا واقعا همين حدود در مي ياد خريد مريد آرايشي ، من كم تخمين زده بودم ؟

در حين خريدها رفتيم بستني رضا و بستني ميوه اي خورديم قبلا هم گفتم عاشق اينم كه برم توي بستني فروشي هاي بزرگ و انتخاب كنم چه طمع هايي مي خوام . شام هم همسري مهمونم كرد بريم پيتزا كه رفتيم از پيتزا شمال شهر توي خيابون مير خريد نموديم و رفتيم پارك نشتيم خورديم خيلي حال داد هر چند پيتزاش به نظرم متوسط بود ، اون قدر كه تعريفشو شنيده بودم جاي تعريف نداشت .

خوب لوازم آرايش كه ديگه عكس نداره اما عكس جعبه و كيف را فردا مي ذارم . 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 10:59  توسط پپر پریا  | 

دلم گرفته از فكر عروسي از اينكه اخرش مجبورم بگيرم از اينكه بايد حساب كتاب مهمونا را بكنم خسته ام از اين شمارش ها . از ديروز عصبانيم از اداره . فكر كنيد مدير كار احمقانه اي كرده اومده يك بسته محصول فروخته تاريخ تحويلشم تير ولي تاريخ تحويل همه محصول ها مرداد اصلا با منطق جور در مي ياد خوب موقع كاراي آماريش و نوبت دهي و ... افراد درگير توي اين كار با هم صحبت كرديم و تصميم گرفتيم كه مثلا به شيوه الف انجامش بديم . حالا مدير بالا دست ترش از دستش عصبانيه يك جلسه گرفته اينو چه كارش كنيم ولي توي جلسه هي ما را دعوا مي كنه اونم نه تنها واسه شيوه انتخاب راه حل بلكه چرا هميشه اين كار را اشتباه انجام مي ديد . كارمنداي ديگه باهاش صحبت مي كردند و سعي مي كردند منطقي بهش بگن اون راه بهتره اما من هيچ حرفي نزدم اصلا گيرم اون راه اشتباه چه معني داره بياد بگه هميشه اشتباه بوده اونم كاري كه هفته اي دو بار و هر هفته انجام مي شه و هيچ وقت مشكلي نبوده يك جوري گند زدن به زحمتهاي همه است عصباني بود دل مي خواست بحث كنه پرخاش كنه و خوشش مي يومد كه باهاش بحث مي كردند من هيچ حرفي نزدم حتي وقتي خطابم مي كرد . آخرش ولي در برابر سكوتم حس تحقير را كرد و واقعا اين حس رضايت را بهم داد هي داد مي زد ولي با من با خنده و مهربوني حرف مي زد بعد زنگ زده اتاق راجع به يك مسئله كاري ديگه مشورت مي كنه ... ماجرا احمقانه بود ناراحتم ولي از اينكه تحقيري كه نسبت بهش داريم را حس كرد خوشم اومد .

و قضيه ديگه اونم كاريه يك سايت خارجي هست كه ما ازش قيمت مي گيريم و براي معاونت مي فرستيم چند وقت پيش خيلي هم با دعوا كه چرا قيمت هاي جديد را نمي ياريد چرا قيمتهاي ده روز پيشه . واسش پرينت خود سايت را برديم كه بابا اينا قيمت هاي همين امروزه اصلا به روي خودش نمي ياره الان دوباره همين امروز . قيمت هاي همون روز را براش برديم يادداشت گذاشته نرخهاي ده روز پيش به چه دردم مي خوره مال امروزم مي خوام . يعني با همچين آدم زبون نفهمي چي كار بايد كرد . خوب الان ما باز نشونش مي ديم بابا اين مال همين امروزه ولي مگه به روي خودش مي ياره . عمرا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 10:2  توسط پپر پریا  | 

ديروز بعد از كار رفتم كتاب خونه و بعد اومدم خونه كه جانان خانم از مسافرت برگشته بود . عزيزم اين قدر بزرگ و خوشگل شده . خيلي بچه بانمك و خواستني اي هست به نظرم باهوش مي ياد تپل شده بود با آستين ركابي و شورت ، آدم دلش مي خواست بخوردش . بعدش هم همسري و مامانش اومدند و با مامان باباي من رفتيم رستوران رزرو نموديم براي شهريور و عروسيمون .

حالا چرا حرص مي خورم از دست اين ننه شوور!!! همسر من پدرش فوت كرده مامانش هم فوق العاده آدم دهن بينيه كه اصلا قابليت ها و خوبي خانواده خودش را نمي بينه ساده هم هست و كلا كه زندگيش بر پايه دخترش مي گرده .

همسري به من گفت ببين من دست تنهام استرس برگزاري يك جشن به تنهايي ديوونه ام مي كنه مامانم را هم كه مي بيني من هر جشني بگيرم سركوفت آخر بهم مي زنه و گير مي ده چرا اونجوري نبود در عين اينكه امكان نداره خانواده ام كمك مالي براي برگزاري جشن بكنن پس بيا يك مهموني بديم و بريم مسافرت منم آخرش كوتاه اومدم ديدم طفلي حق داره بعد ديديم مهموني جايي را نداريم و گفتيم خوب شام همه را دعوت مي كنيم رستوران براي اين كار هم بايد رستوران را رزرو كرد ديديم خوب اين خرجش مي شه همون عروسي يك شيريني و ميوه مي مونه بذار اونم مي ديم فقط تعداد مهمون ها را كم كرديم و تصميم گرفتيم مواردي مثل گل زدن ماشين فيلم برداري آلبوم آنچناني و ... همه را حذف كنيم . خوب منم قبول كردم حالا مثلا مامانش بهش گير مي ده چرا فيلم نمي گيرين چرا مقتصدين ؟ وقتي من كنار اومدم و خودش شرايط پسرش را مي دونه و كمكي هم نمي كنه اين چه حرفيه !!!! بدتر از همه مثلا مي گه خانه معلم بگيرين خوب اونجا بهتره !!! فكر كنيد ما حدود 1 ميليون داريم هزينه اضافه تر از خانه معلم مي ديم به خاطر كيفيت غذاي بهتر و اجازه بزن و برقص و ... اون وقت برگرده اينو بگه !!!

اه چي دارم مي گم اصلا قضيه كلي تر از اين حرفاست . من واقعا سعی می کنم به روی خودم نیارم ولی بعد مثلا در شرايطي كه رفته باشين معروف ترين اتليه شهر با يك قيمت گزاف بعد مادرشوهرتون بگه چرا نرفتين اتليه اي كه دادشم رفته خيلي معروفه بعد اون اتليه حداقل 20 مرتبه را پايين تر و گم نام تر از اتليه شما باشه چي كار مي كنيد ؟ چه حسی دارید ؟ مثلا دبي مي خواستيم بريم برگشته بود مي گفت دخترم بعد عقد رفتن كيش . كيش كه خيلي بهتره چرا به جاي دبي نمي رين كيش!!!!به نظرتون بايد جوابي بدم ؟ اشتباه كردم خودم را نگرفتم ؟ اصلا ديگه مي شه روند را تغيير داد ؟ و البته مشكل اساسي اينه كه جلوي من حرف نمي زنه تا مستقيم جواب بدم اينو را به همسري مي گه .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 10:6  توسط پپر پریا  | 

4شنبه همه چي آروم بود اتفاق خاصي هم نيفتاد رفتم كتابخونه دلم مي خواست كله اين كتابدار مزخرفشون را بكنم .

5شنبه صبح هم همه اش توي خونه بودم كتاب خوندم و حمام و البته يك سر رفتم كه اگه مغازه بازه براي بابا ليوان مخصوص دم كردن چايي سبز بخرم ولي خوب بسته بود . ظهر هم مي خواستيم با مامان و سام سام سمبوسه درست كنيم كه در لحظه اخر متوجه شديم نونمون خشكه و نمي شه باهاش كار كرد و ناچار چون وقتي هم نبود ديگه رفتيم از نانوايي خمير گرفتيم و پيراشكي نموديم مواد رو . عصر همسري با كارت هديه و جعبه شيريني اومد خونمون . يك مقاديري نشستيم و منم كادوهاي همسري را دادم و بعد حاضر شدم رفتيم عروسي همكارش . اين زوج جوان دو ماهي زودتر از ما عقد كرده بودند و توي اين مدت هم زياد با هم بيرون مي رفتيم توي همين مدت هم دست به كار خريد خونه شدند و هم خود خانمه هم آقا كمرشون مشكل پيدا كرد و خلاصه تصميم داشتند جشن نگيرن اما امان از دست اطرافيان و حرف و حديث و آرزوهاشون و خوب اينا هم كه هم مشكل جسمي داشتند هم مالي تصميم گرفتن سر و تهشو هم بيارن و يك چيز فرماليته بگيرن در عرض گمونم ده روز يك عروسي توي خانه معلم . زنونه مردونه جدا و اجازه نوار باكلام را هم نمي دادن اينش ضد حال بود اساسي ولي خوب فاميلاي عروس خانم خيلي باحال بودند يعني حتي با همون آهنگ بي كلام هم اين قدر رقصيدن و شاد بودند . فاميلاي من كه اگه بودند عمرا پا مي شدند با يك اهنگ ساده اين همه شادماني كنن . به ماشينشون يك گل ساده زده بودند . غذاشون كوبيده و جوجه و ماهي و برنج ساده و شويد باقلا و خورشت ماست و سالاد بود . تازش عروس خانم چون ديسك كمر ناجور گرفته نمي تونست لباس عروس سنگين را تحمل كنه وي ك لباس مجلسي سفيد پوشيده بود كه البته قشنگ بود و چون نمي تونست يك صبح تا ظهر هم تو ارايشگاه بشينه دختر عموش كه آرايشگر بود اومده بود توي خونه آرايش كرده بود كه اين يكي اصلا خوب نبود . توي اون مجلس كامل غريب بودم و فقط عروس رو مي شناختم ولي حوصله ام سر نرفت پيش خود عروس و خواهراش بودم و حواسم هم پرت لباس و آرايش مهمونا بود و حتي بهم خوش هم گذشت . فقط دلم مي خواست تو مراسم دادن كادوها هم باشم و فضولي كنم كه همسري بيچاره بايد جمعه هم مي رفت سر كار و گفت ديره بيا بريم ما هم كادومونو كه سكه پارسيان بود داديم و اومديم . از بعدش هم من يك عالمه استرس جشن را دارم دلم مي خواد تو سالن اداره بابا بگيرم و سر و تهش را هم بيارم خرجي نكنم ولي مامان اينا مي گن نه عيبي نداره يك ذره فرقشه غصه پول نداشتن واسه مسافرت را نخور كادو برات مي يارن و از اين حرف ها ... در هر صورت استرس ناجوري دارم

جمعه هم باز توي خونه بودم تا عصر و چون مي شد سالروز اولين باري كه با همسري شام خورده بوديم تصميم داشتيم بريم همون رستوران . تو خونه هم كه نمي شد مناسبتش را گفت چون من مرداد پارسال عقد كردم و قاعدتا نبايد هيچ خردادي جز امسال همسري را مي شناختم :دي خلاصه عصر همسري اومد اول رفتيم سراغ چند تا مغازه كه همه بسته بودند بعد هم رفتيم نيكان اولين جايي كه با هم شام خورديم . من كوبيده خوردم و همسري ميكس كوبيده و جوجه . عاشق كباب كوبيده نيكان و ميز اردوش هستم . بعد از شام هم رفتيم خونه همسري اينا و آخر شب برگشتم خونه خودمون .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 10:7  توسط پپر پریا  | 

ديروز اداره آقاي رئيس نبود ولي حيف منم كار متفرقه نداشتم بكنم :دي كلاساي بدن سازي را رفتم ولي خوب نمي دونم به خاطر كلاس بود يا چيز ديگه آن قدر شانه و گردنم درد گرفته بود كه اشك توي چشام جمع شده بود اصلا نمي تونستم تكونشون بدم . خونه كه رسيدم يك عالمه ماساژ و كرم و مسكن تا كمي بهتر شده .

با همه اين دردها اما از رو نرفتم و با سام سام دست به كار درست كردن كيك زردآلو شديم به خاطر آرد ذرت رنگ زرد خيلي خوشگلي داشت من مزه اش را دوست داشتم اما خوب با ذائقه همه سازگا نيست از اون مزه هايي كه كيك شيرين وسطش يك دفعه طمع زردآلو به ترشي مي زنه يعني كيكي كه كمي مزه ترش هم بده به نظر خودم خوب بود و دوست داشتم .

با همسري هم حرف زدم و مي گه جشن رو توي همون رستوراني كه دوست داريم به صورت مختلط بگيريم بهتره مي گه وقتي يك ميليون كم داريم حلا فكر كن 1 ميليون و 700 كم داريم فرقش چيه .

همينا ديگه كلا ديروز از درد شونه هيچ كاري نكردم هنوزم درد زيادي داره .

 

بچه ها در مورد مارك لوازم ارايشي نظراتتونو بگيد اين هفته مي خوام برم خريد...جعبه لوازم ارایش ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 10:5  توسط پپر پریا  | 

خوب يك شنبه اون قدر روز افتضاحي بود و اين قدر اتفاقات كوچيك بد بد توش رخ داد كه اصلا نمي خوام صحبتشو بكنم يك گند واقعي بود

دوشنبه صبح ساعت 8 با همسري قرار داشتم كه زنگ زد 10 دقيقه دير مي ياد و سي دي ها را توي خونه جا گذاشته . خوب منم اومدم سريع يك سي دي اهنگ بزنم ولي اون قدر گيج بازي در اوردم كه به علاوه اون ده دقيقه ديركرد همسري خودم هم 20 دقيقه ديگه شايدم بيشتر معطلش كردم !!!

الو از همه رفتيم ببراي روز پدر براي بابا يك كارت هديه گرفتيم كه روشم اسم خودم و همسري را داديم چاپ كردند خيلي حال داد اسممون را روي كارت ديديم . بعد رفتيم سراغ جشن و خلاصه تا ساعت 12 گير اين كارها بوديم . بعد از اون سود پولمون را رفتيم گرفتيم و همسري عزيز 500 تومن دادند به من كه بعد با هم بريم خريد عقد ( سرويس طلا – اينه شمعدون – سشوار و ساعت را قبلا خريديم و اين پول براي لباس و لوازم آرايش هست . اگه پيش نهادي در مورد مارك يا محل خريد داريد خيلي خوشحالم مي كنيد و يك سوال اساسي دارم دلم مي خواد يك جعبه آرايش بخرم به نظرتون چه شكليش قشنگ تر و بهتر مي شه ؟)

بعد از اين موارد هم رفتيم براي عروسي دوست همسري يك كارت پارسيان خريديم و رفتيم همسري با عابر بانك پول موبايلشو بده كه من مسخره بازي در اوردم و دستگاه قورتش داد :دي خلاصه يك و نيم رسيديم خونه ما . ناهار مامان اينا كباب درست كردند كه جاتون خالي خيلي خوب بود . بحث هايي در مورد جشن شد و ظهر كلي توي بغل همسري گريه كردم و كلي آرومم كرد . اه لعنت به اين مراسم دست و پا گير . عصر كمي ميوه خورديم و با دو تا پسر داييم و همسري رفتيم سينما مثلا مي خواستيم فيلم كمدي باشه كه پسر دايي كوچيكم خوشش بياد رفتيم شب عروسي افتضاح بود مثلا كمدي ولي دريغ از صحنه هاي حتي بي مزه مثلا خنده دار!!

بعد هم رفتيم عكاسي و بيگلي بيگلي عكس انداخت براي مدرسه اش . شام هم خونه دايي دعوت بوديم همگي سالاد ماكاروني و پيراشكي . خوب بود تا ديروقت نشستيم و بعد هم تماما .

در مورد جشن هنوز نمي دونيم چه كنيم ما يك چيز خيلي خيلي خودموني در حد مهموني مي خواستيم . راستش براي عقد يكي از ساختمون هاي خونه ما خالي بود اونجا يك مهموني گرفتيم خيلي هم خوب بود ولي تعداد خيلي كم بودن فقط بعضي ها بودند لباس پوشيدم ارايشگاه رفتم و آتليه و بقيه هزينمون را هم رفتيم دبي و خيلي خوش گذشت . براي عروسي همسري 5 ميليون وام گرفته كه يك و نيمش مي ره براي تلويزيون و سينماي خانگي و ميزش. مي مونه سه و نيم كه ما هم حتما مي خواهيم يك مسافرت خوب تر كه خوب دو نيم حتما خرجمونه يعني يك تومن بيشتر نمي مونه مگر اينكه روي كادوها هم حساب كنيم  :دي حالا طي پرس و جوها اگه بخواهيم توي اداره بابا اينا يك جن كوچيك 150 نفره بگيريم يك سالن تقريبا زشت زنونه مردونه جدا هزينه شام جوجه و چلوكباب و سالن و خدمه و سالاد و نوشابه مي شه يك ميليون و صد تومن و اگه يك رستوران خيلي خوب را رزرو كنيم همين غذا و خدمات به علاوه اينكه زن و مرد مختلطن و بزن و برقص درست حسابي داريم مي شه يك يليون و ششصد تومان به جز هزينه ميوه شيريني لباس اتليه و آرايشگاه يعني اين شبه جشن يا مهموني مفصل توي اداره گمونم نزديك 1800 و توي رستوران 2300 در بياد حالا نمي دونم چي كار كنيم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 10:7  توسط پپر پریا  | 

اول همه اينو بگم كه نسبت به قبل سه برابر گرسنه مي شم يعني هميشه گرسنه ام . خودمم موندم دليلش چيه يعني خيلي عجيب غريب شدم خلاصه خدا رحم كنه . اميدوارم اين اشتهاي جديد زود دست از سرم برداره

ديروز از صبح تا خود ساعت4 دستم بند بود و حسابي خسته شدم . خونه هم رسيدم كاري جز كتاب خوندن انجام ندادم خيلي بي حال بودم . مامان واسه شام از رو دستوري كه از اينترنت پيدا كرده بودم كتلت بادمجان پخته بود ما كه همگي دوست داشتيم خوشمون اومد .

9 و اينا بود كه يك كمي به خودم تكون دادم رفتم خيابون و يك بلوز خردلي رنگ براي همسري خريدم به علاوه يك چشم بند موقع خواب . الان ديگه كادوي روز مرد تكميل شد ست شنا به علاوه يك بلوز شلوار ورزشي براي توي خونه . ست شنا مشكي و سبز هستش .

شب هم با همسري خيلي اس ام اس بازي كرديم و زود خوابم برد خيلي خسته بودم . امروز هم زيادي مشغولم خسته ام . فردا هم كه مرخصي و قراره بريم دنبال كاراي تالار يا رستوران يا نمي دونم هر چي شد ديگه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 10:14  توسط پپر پریا  | 

4شنبه روزي بس عادي بود و اتفاق خاصي نيفتاد جز اينكه به همسري گفتم ببين يك چيز تو دلم مي گه شايد بد نباشه جاي شام مفصل يك جشن ساده بگيريم و اين گفتن همانا و همسري گفت اي بابا ديگه ديره و زود بايد بجنبيم 1شنبه مرخصي مي گيري با هم مي ريم همه جا را مي گرديم و تكليفمون را يك سره مي كنيم گفتم باشه ولي از بعدش هي مي گم عجب غلطي كردم ها كي حوصله اين استرس ها را داره همون شام را بديم بره ديگه الان پر استرسم . واقعا ارزو مي كنم يك خونه بزرگ داشتيم تا مي شد توي حياطش يك مهموني بزرگ بديم هر چند از اين حسرت هاي غيرممكن متنفرم ! خدايا خودت يك جوري به خير بگذرونش

5شنبه صبح اول رفتم باشگاه بدن سازي يعني خدايا مي شه مي شه من اندكي لاغرتر شم اين قضيه ناراحتم مي كنه ولي خوب من واقعا كم خوراكم ورزشم هم دارم ديگه چي كار مي شه بكنم آخه!!! بعد رفتم كتابخونه بعد ساك ورزشي را براي تكميل ست شناي همسري خريدم . عصر هم همسري اومد اول رفتيم خونه مامان بزرگم بعد هم شام رفتيم خونه اونا خورشت لوبيا سبز بود شب هم موندم و صبح با همسري باز رفتيم تمرين رانندگي و صبحانه هم برديم پارك خورديم . مامان همسري هم بهش زنگ زد داره مي ره خونه دخترش تا عصر و از پپر عذرخواهي كن من كه شديد بهم برخورد ! و به همسري هم گفتم يعني چي وقتي مهمون داره ول مي كنه مي ره !

خبر ديگه اي نيست و مرخصي را هم براي دوشنبه گرفتم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 10:17  توسط پپر پریا 

ديروز خيلي روز خوب و خوشحال كننده اي بود اصلا فكر كردن به اون تاريخ همه سختي هاي ديروز را راحت مي كرد .

ديروز ظهر موقع ناهار رفتم بدن سازي خوب بود . خدايا يعني ممكنه يك روزي لاغر بشم ؟:دي

عصر تا رسيدم خونه يك مقاديري خربزه و هندونه خوردم و رفتم آرايشگاه براي ابروهام . بعد هم حاضر شدم لباس هاي مشابه اولين ديدارمون را پوشيدم و رفتم اونجايي كه با اقاي همسر قرار داشتيم . عين عين اولين قرار ! نشستيم توي ماشين و كلي بوس و عشقولانه و ... من دو جفت آل استار طوسي يك شكل خريده بودم براي جفتمون آقاي همسر هم يك ست برس طلايي برام خريده بود و بعد مهمونم كرد كافي شاپ هتل كوثر همون جايي كه اولين قرارمون بود و كلي حرف زديم با هم ، هم عشقولانه هم از هدفامون براي يك سال آينده صحبت كرديم از خوشي ها و خاطرات خوبمون توي يك سال قبل و اينكه چه قدر همديگه رو دوست داريم . من جدا راضي به ازدواج نبودم . نظرم هميشه اين بود كه چرا آدم ازدواج كنه وقتي مي تونه مجرد خوشحال تر باشه چون مردا خودخواهي هاي خودشون را دارند ولي بعد از آشنايي با آقاي همسر بود كه ديدم نه همون چيزي هست كه توي روياهاي من بود . من موقع ازدواج مهم ترين مسئله برام قضيه حجاب بود اين كه مرد حالا دوست يا همسر آدم به خودش اجازه دخالت نده . اين كه بدونه حريم شخصيه تو هست اين موضوع ، چه بخواي با تاپ و دامن كوتاه بگردي چه با چادر ! من حالم از مردي به هم مي خوره كه مثلا توي ذهنش اين باشه كه قرار غذاي خونه توسط خانم پخته بشه و .... خوشبختانه همسرم خيلي ماهه هم خيلي عشقولانه و رمانتيكه نه به طرز لباس پوشيدنم گير مي ده و نه بداخلاقي مي كنه صبوره و اينكه خودش هم خيلي معتقده هيچ كاري وظيفه كار فرد خاصي نيست اگه تو برنج را براي ناهار داري مي پزي بهتره منم كنارت خورشت را بپزم ! عاشقش هستم خيلي در برابرم بزرگواري مي كنه و عشقش را نشونم مي ده . همسري يك دنيا دوستت دارم .

بعد از هتل كوثر رفتيم توي پارك نشستيم صحبت كرديم و همسري در ادامه كادوي روز اول آشنايي دعوتم كرد رستوران ماندگار دروازه شيراز . من بيف استراگانف خوردم و همسري هم ‍ژيگو . خيلي هم مونديم بعد اومديم بيرون و رفتيم بستني خريديم من از مغازه هاي بزرگ بستني فروشي كه مي توني طعم هاي مختلف را انتخاب كني واقعا خوشم مي ياد . ديگه بعدش هم رفتيم خونمون و خيلي خوشحال بوديم كه سال ديگه چينين روزي اگه خدا بخواد بعد اين برنامه ها مي شه بريم خونه خودمون .

در ادامه عكس كادوهاي اين چند وقته را مي ذارم . عكس از مناظر مسافرتمون را نشد بذارم چون دوربين جديده و هنوز عمليات نصبينگ و اموزش و اينا را انجام ندادم چند تا عكس از توي نت پيدا كردم مي ذارم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 10:14  توسط پپر پریا  | 

امروز سالگرد آشنایی من و همسری عزیزم هست

پسری که دنیای منو عوض کرد به زندگیم ارامش و اطمینان اورد و حس قشنگ دوست داشتن و دوست داشته شدن را مهمون لحظه هام کرد . همسر مهربونم امیدوارم همیشه همین قدر مهربون و بااحساس باشی همین قدر عاشقم باشی و همین قدر عاشقت بمونم

آشنایی باهات بزرگ ترین شانس زندگیه منه می پرستمت خیلی خیلی می خوامت عاشقتم

 

 پ . ن : عکس باشه واسه فردا امروز حس عاشقانه دارم خوشحالم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 10:10  توسط پپر پریا  | 

 4 شنبه اتفاق خاصي نيفتاد يك سر كتاب خونه زدو و توي خونه هم مشغول مطالعه بودم . 5شنبه صبح زود بيدار شدم و رفتم كلاس بدن سازي مربي هنوز نيومده بود و عين خوشحال ها مشغول ورزش شدم ديگه وسط برنامه بودم كه مربي رسيد گفت نه خير امروز بايد برات برنامه جديد مي نوشتم و خلاصه دوباره مجبور به انجام عمليات ورزشي گشتيم . بعدش هم تند تند اومدم بيرون و زنگ زدم به دوستم كه اومده بود اصفهان با شوهرش و دو تا دخترش قرار شد برن باغ گل ها تا ما هم بريم اونجا بعد هم زنگ زدم به يك دوست ديگه كه اونم يك دختر كوچولو داره تا بياد و با هم بريم پيش مس مس . خلاصه هل هلي راه افتادم و در اين بين رژگونه نازنينم خرد شد و آخر هم خيلي دير رسيديم به اونجا . آخي واقعا ديگه عين مامانا شده بود با دو تا بچه نشستيم توي پارك بستني خورديم و كلي حرف زديم بعد هم شوهر دوستم اومد دنبالمون و قرار شد شام مس مس و خانواده اش را شام مهمون كنن يك كمي شرمنده شدم چون مس مس دوست صميمي من بود نه اون و الان من نه همسرم مي يومد ديدن مس مس نه شامي چيزي مهمونشون مي كردم ولي خوب مسافر بودم ديگه چه كنم موند شرمندگيش. مس مس برام سوغاتي يك بلوز سفيد قشنگ آورده بود و يك مجسمه سرخ پوستي هم به خاطر عروس شدنم . خلاصه ظهر برگشتم خونه حمام كردم خوابيدم و اماده شدم تا 7 همسري هم اومد خونمون . مس مس اينا گفته بودن اگه بتونن عصر يك سري مي يان خونمون كه ظاهرا وقت نكردن و خلاصه همسري اومد دستش درد نكنه سوهان هم خريده بود شام هم زرشك پلو و مرغ بود . ده و نيم هم من و همسري رفتيم تا با دوستامون راهي سفر بشيم و اين جوري بود كه سفر 3 روزمون شروع شد

جمعه : صبح زود رسيديم قزوين و توي پاركش صبحانه خورديم . بعد هم رفتيم عمارت چهل ستون كه جاي قشنگ و جالب توجهي بود . آثار تاريخي هم نام با اصفهان توي قزوين زياد هست دليلش هم اينه كه اول قزوين پايتخت بوده و بعد مي يان اصفهان را پايتخت مي كنن و چيزايي كه توي قزوين بود كامل تر و بسيار زيباترش را توي اصفهان مي سازن . بعد از چهل ستون رفتيم موزه شهر رو ديديم كه اونم جالب بود البته من سبك چيدمان موزه را بيشتر از محتوياتش پسنديدم . بعد همگي با هم رفتيم موزه مردم شناسي كه توي يك حمام قديمي بود و توي هر سكوي حمام يك صحنه از زندگي مردم با عروسك هايي كه خيلي خيلي واقعي مي زدن من خيلي اين موزه را دوست داشتم و شديدا پيش نهاد مي كنم اگه قزوين رفتين اين موزه را هم برين . بعد از اون رفتيم مسجد جامعشون را ديدم و خيابون سپه كه اولين خيابون ايران هست و مجموعه گراند هتل و گراند سينما كه يكي از 4هتل اوليه به سبك اروپايي توي ايران هست جايي كه توش قول و قراراها براي پادشاهي رضاخان گذاشته مي شه . ديگه ظهر شده بود و خيلي خسته بوديم رفتيم يك چايي خونه سنتي و چايي خورديم و بعد هم رفتيم براي ناهار كه بعضي بچه ها قيمه نثار غذاي محلي قزويني ها را خوردن من چند تا لقمه كه خوردم خوشمزه بود خوشم اومد . بعد ناهار خوابيديم و عصر رفتيم اول يك آب انبار را ديديم كه اونم واقعا برامون جالب بود و طرز كارش را دوست داشتيم بعد هم رفتيم كاروان سراي سعد السلطنه و بازار سنتي كنارش را نگاه كرديم كه طرح بازار جالب بود و توي كاروان سرا ضبط فيلم بود و صحنه هاي فيلم كه بازار قديمي بود خيلي سرگرممون كرد . خلاصه عصر هم بدين ترتيب گذشت و شام را هم توي پارك خورديم و براي خواب رفتيم خانه معلم كه من ديگه بيهوش شدم .

شنبه : صبح زود راه افتاديم سمت الموت توي راه هم حليم خريديم و يك جاي خوش و آب و هوا صبحانه خورديم . جاده شديدا قشنگ بود يكي از زيباترين مناظري كه توي همه عمرم ديدم وسط مه بوديم ابرا بالاي سرمون پياده مي شدي اصلا اب را روي تنت حس مي كردي . يعني من و همسري اصلا همين طور ساكت بوديم جاده هاي شمال قشنگ ترين و بكرترينش اصلا يك دهم اينم نبود به نظرم . بعد از اون جاده خوشگل ولي پر و پيچ خم تا حدي كه حال بعضيها بد شد رسيديم الموت و قلعه حسن صباحكه اونم كوه بسيار زيبايي بود ولي خوب گمونم 1000 تا پله را بالا رفتيم تا رسيديم به قلعه ولي خوب اون همه پله روي كوه هم صفاي خودش را داشت و من واقعامشتاق ديدن قلعه اسماعيليان بودم خلاصه رسيديم بالا و كلي عكس و صحبت و بعد هم برگشتيم پايين و رفتيم درياچه اوان قشنگ بود ولي خوب معمولي چيز خاصي نداشت يك مقاديري كنا درياچه مونديم و استرراحت كرديم و آخر شب برگشتيم قزوين و خوابيديم يعني دوباره يك چيزي تو وايه هاي بيهوشي .

يك شنبه : صبح زود راه افتاديم سمت زنجان و حتي صبحانه رو توي ماشين خورديم رفتيم شهر سلطانيه و گنبد سلطانيه كه چهارمين گند دو طبقه اجري دنياست را ديديم واقعا زيبا و قابل تامل بود تاريخچه جالبي هم داشت بعد هم رفتيم غار كتله خور كه فوق العاده زيبا بود واقعا دل انگيز بود مي تونيد تصاويرش را توي اينترنت بببينيد . ديگه بعد از غار هم ناهار را توي همون محوطه خورديم و رفتيم سمت همدان و آرامگاه باباطاهر و مغازه هاي اطرافش براي سوغاتي ما چيزي نخريديم و فقط به مشاهده بسنده نموديم و بعد هم همونجا هندونه خورديم و شام هم توي ماشين صرف شد و راه افتاديم سمت خونه 5:30 خونه بوديم و من 6:30 اومدم سر كار . سفر خيلي خيلي خوبي بود و خيلي چيزاي تازه ديديم و ياد گرفتيم

در ضمن انگشتم مريض شده صبح مرخصي ساعتي گرفتم رفتم دكتر گفت حساسيته نبايد خيار گوجه را بدون دستكش پوست بكني چون پوستت حساسه .

 

پ. ن : همسرم بهترين همسفر دنياست همه اش مراقبمه و بهم محبت مي كنه همسري هزار بار مي بوسمت عاشقتم مرسي كه هر چي بهونه گيري كردم فقط منو بوسيدي و دلداريم دادي مرسي كه گفتي گاهي اون قد دوستم داري و شرمنده مهربونيام هستي كه اشك تو چشات جمع مي شه مرسي كه مي بينيم گاهي بهم زل زدي و بعد مي گي  رنگ چشمام خيلي قشنگه مي گي واقعا خوشگلم مرسي مرسي مرسي

 

پ . ن 2 : عكس سوغاتي دوستم را فردا مي ذارم اگه شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 12:18  توسط پپر پریا  | 

ديروز بسي بسي افتضاح بود رفتم خونه همسري اومد دنبالم اول اومد بالا آش خورديم و بعد رفتيم سمت آتليه عكس جديد را بهمون داد كه البته اين بار سايزش اشتباست . بعد همسري بهم گير داد كه يك چيزيته منم اعتراف كردم كه ببين تو حالت عادي خيلي با من خوبي قربون صدقه ام مي ري هوامو داري ولي وقتي ناراحتم بي خيالم يك بار معذرت مي خواي و پرس و جو مي كني بعدشم بي خيال . خلاصه گفت من خودمو اصلاح مي كنم ولي زمان مي خواد و اين حرفها... رفتيم براي بچه هاي دوست من 2تا عروسك و يك جامدادي خريديم يك پلنگ صورتي يك قورباغه سيز و جا مدادي صورتي ليواني . بعد هم رفتيم واسه مسافرت آخر هفتمون 2 تا پنير كوچولو دو تا كنسرو لوبيا و قارچ و يك تن ماهي برداشتيم و در راستاي خريدهاي عقد براي همسري شامپو و صابون و مسواك و خميردندان هم برداشته شد . بعد از اون قرار شد بريم شام بخوريم . راستش ما سر بازي منچستر و بارسلونا شرط بسته بوديم كه من باخته بودم و بايد الان شام دعوتش مي كردم همسري رو . رفتيم پيتزا رز چهار راه آپادانا . پيتزاي رست بيفش عالي بود ولي همسري گير داد كه يك جوري هستي و خسته شدم من كه معذرت خواستم و گفتم درست مي شه ديگه چي كار كنم منم غصه دار شدم و دوباره هيچ كاري نكرد رفتيم پارك من ناراحت بود اصلا حرفي نزد و با سرعت نور منو رسوند دم خونمون و اوضاع شديد نافرم بود بينمون . كلا همينه هر وقت من ناراحت بشم و اعتراض كنم آخرش يك چيزي بدهكارم منم واقعا واقعا از ديشب به خودم قول دادم ديگه هيچ وقت هيچ اعتراضي نكنم اين خيلي بده ولي خودش اين جور مي خواد فقط وقتي شادم حوصله ام را داره . همسري رفت خونه اس ام اس داد كه رسيده و بعد موبايلش خاموش شد و تلفن خونه را هم جواب نمي داد منم خوب در كل نخوابيدم ديشبو به جز 2ساعت صبح زود داداشمو بيدار كردم منو برسونه دم خونشون رفتم بالا پيش هم خوابيديم و عذرخواهي كرد و صبحانه خورديم و همسري بي خيال سرويسشون شد تا منو برسونه اداره و خودشم ديرتر رفت هي هم عذرخواهي كرد كه نگرانم كرده و از صبح هم يك عالمه با هم مهربونه و در تماس .

چه قدر دلم مي خواست من پا پيش نذارم اين كارها را خودش بدون رفتن من بكنه چه قدر دلم مي خواست ديشب وقتي رسيد خونه يك زنگ بزنه بگه پپر با غصه نخوابي ها . اين جالب نيست بگيم حدمون چه قدره من با اينكه شاكي بودم از رفتارش با اينكه ديشب عذرخواهي كردم ازش و هيچ جوره باهام راه نيومد امروز با سختي رفتم پيشش يعني هزار بار منتشو كشيدم آرزومه همسري هم همين طور بود خسته نمي شد خسته نمي شد از محبت كردن بهم وقتي غصه دارم ولي نيست اين جور نيست

دارم از خواب مي ميرم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 10:4  توسط پپر پریا  | 

خوب ديروز فهميدم كه اون قضيه جا به جايي شايعه بوده و در ضمن رفتم پيش مدير و ازش اجازه گرفتم 3 شنبه و 1 شنبه نيم ساعت بهم مجوز خروج بده به همراه 1 ساعت وقت ناهارم تا برم ورزش . سر كار همه چي خوب بود جز اينكه اين استاد اصول فقه فرمودن مي خوان امروز امتحان بگيرن و از اين كلاس يك هفته اي شديدا سخت نه تنها چيزي نفهميدم بلكه كل جزوه ام هم 7 يا 8 خطه !!!! موضوع مسخره اي داره ربطه به كارمون هم نداره ولي خوش مي گذره توي كلاسش

اتفاق بدي ولي توي اداره افتاد اونم اينكه ديگه فقط 10 تا 12 اينترنت دارم يعني هر كس فقط 2 ساعت مي تونه داشته باشه .

ديروز رفتم خونه چون ديدم همبرگر داريم با اشتهاي زايدالوصفي شام خوردم رفتم حمام و بعد آماده شدم همسري اومد پيشم يك كم نشستيم و هي قربون صدقه ام رفت كه چه قدر خوشگلي چه قدر ماهي و اينكه امكان نداره بتونم دوريتو تحمل كنم و... ولي خوب اصلا پيگيري نكرد اون قضيه اتاق ها كه اون قدر ناراحتم كرده بود به كجا رسيده ! خلاصه با هم رفتيم آتليه عكس ها حاضر بود خوب بود خيلي قشنگ شده بودند هر دومون خيلي راضي بوديم با اينكه كمي ژست هامون عادي بود . نيازمند ژست مي باشيم . سراغ دارين ؟ فقط يكي از عكس ها را سياه سفيد درسته كرده بود كه ما رنگي مي خواستيم گفت سياه سفيده كادو مال خودتون و يك رنگي هم براتون درست مي كنم . تو اين هفته بياييد سراغش . بعدش هم هول هول و با عجله خودمون را رسونديم به سانس 8:30 سينما فيلم مرهم . خيلي دير رسيديم و بوفه ساندويچ كالباس نداشت!! من عاشق ساندويچ كالباس توي سينما هستم همسري هم همين طور ! خلاصه به راني و پف فيل و چيپس و شكلات رضايت داديم . فيلمش را دوست نداشتم به نظرم بيشتر شكل مستند بود تا فيلم بازي هاش هم خوب نبود اصلا نمي دونم چرا پس اين قدر اسمش را مي گن آخه !!! بعد از فيلم خواستيم بريم دم يكي از اين ساندويچ كثيف ها كه همسري چيزي واسه شامش بگيره ولي خوب تموم كرده بود و ما هم بي خيال شديم و دو تا نوشابه گرفتيم و همسري منو رسوند خونه و خودش رفت . تو خونه همه عكس ها را دوست داشتن . فقط همون كه حتما تصميم گرفتم عكساي بدي متفاوت تر باشه .

راستي براي آخر هفته مي خواهيم با يك سري از دوستاي من بريم قزوين و زنجان . تا حالا نرفتم ذوقش را دارم گمونم خوش بگذره يعني اميدوارم اين طور باشه . دوستم از 5 شنبه اصفهانه اگه بشه امروز برم براي خودش و بچه هاش كادو بخرم و 5شنبه برم ببينمشون .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 10:3  توسط پپر پریا  | 

يك عدد دختري اومده توي ادارمون كه فرزند يكي از روساي كله گنده و مذهبي شركت هست . اخلاقش افتضاحه هيچ كس باهاش نمي سازه كار درست حسابي بلد نيست و پدرش هم اصرار داره با خانم ها هم اتاق باشه . ديروز شنيدم قراره اتاق ها را عوض كنند و من و اين عتيقه بريم توي يك اتاق خيلي ناراحت شدم هم نمي خوام با چنين ادمي هم اتاقي باشم هم اينكه اخه اصلا مال قسمت ما نيست خلاصه اساسي پكر بودم . رسيدم خونه زنگ زدم به همسري و بهش گفتم چي شده و ناراحتم اونم هي مسخره بازي در اورد با اينكه مي ديد توي بغضم منم خداحافظي كردم خيلي دلخور شدم متوجه شد دلخورم و چند بار سوال كرد چيه ولي من چيزي نگفتم و خداحافظي كردم ديگه هم به روي خودش نيورد نه زنگي نه دلجويي چيزي . آخر شب كه من باهاش حرف زدم فقط دوباره گفت چيه و .. . و من گفتم معذرت خواهي كرد گفت من وقتي ناراحتي واقعا برام مهمه شايد به روي خودم نمي يارم ... حالا ولي بازم ته دلم ناراحتم نمي شه كه اين جوري مگه دلواپسي و ... زوريه اگه ادم واقعا نگران و دلواپس كسي باشه مگه غرور معني داره ؟!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 10:2  توسط پپر پریا  | 

ديروز سر كار اوضاع چندان خوب نبود ولي چندان هم بد نبود . ظهر كار پيش اومد نشد ناهار بخورم و رسيدم خونه هم از شانسم شاممون خيلي شور شده بود .

خاله مامانم اومده بود و عصر آش دوغ درست كرده بود و همه رفتيم خونه مامان بزرگم آش خورون . بعد هم من و مامان عزيزم رفتيم بيرون . در حقيقت من هفته آينده خيلي مشغولم و براي همين تصميم گرفتم ديروز برم كادوي روز مرد را بخرم . تصميمم هم خريد ست شنا هست . ديروز مايو ، كلاه شنا ، عينك شنا ، دماغ گير و حوله استخر خريدم با تركيب رنگ مشكي و سبز . يك شلوار ورزشي مشكي هم البته خريدم چون لازم داره . حالا بعدا بايد برم ساك ورزشي و يك جفت دمپايي هم بگيرم روي هم گمونم 50 يا 60 تومن بشه چون مارك هاي آنچناني نگرفتم فقط بي وسايل معمول بدون مارك بهترينش را بر مي داشتم . مارك دارها گمونم بالاي 200 بشه . البته اينم چون كمه احتمالا يك كارت هديه هم بگيرم بذارم قاطي وسايل چون بالاخره كلي زمان صرف كردم و معموله خريد هديه برام مهم بوده پس عيب نداره كارت هم بينش باشه .

خلاصه من خيلي طفلكيم ها از نظر هزينه ها . 1 فرودرين عيدي 1 ارديبهشت تولد همسري 17 خرداد سالروز آشناييمون و 26 خرداد روز مرد . واسه تولدش 270 گذاشتم واسه روز مرد هم حدود 90 توي اين بين 90 تومن ديگه هم هديه و آتليه متفرقه بوده و براي سالروز آشناييمون هم مي خوام دوربين بگيرم كه حدود 240 تومن مي شه و يكي يك جفت هم كفش آل استار يك شكل طوسي براي هر كدوممون 40 تومن . هديه خريدن كلا امر لذت بخشي هست ولي خوب پشت سر هم جيبت خالي مي شه ما هم همه مناسبت هامون پشت هم رديفه . البته به نظر من مهم ترين هديه همون روز تولد هست و بعد از اون سالگرد ازدواج و آدم بايد همه مناسبت ها حتي مثل اولين شام مشترك ، سالگرد اولين بوسه و … را هم جشن گرفت و سعي كرد كادوهاي خيلي كوچيك خريد كه امكانش باشه  و فشار نياد كادوهايي تا مرز 20 تومن ولي خوب تا عقدي يك مقاديري فرق مي كنه .

دي شب يلدا را داريم بهمن ولنتاين اسفند تولد من فرودين عيد ارديبهشت تولد همسري خرداد سال روز آشنايي و مرداد سالروز عقد پشت هم ! بقيه سال هم غاز مي چرونيم :دي

امروز كلي وسيله اوردم كه برم باشگاه ولي تازه فهميدم كلاس داريم  

ادامه مطلب هم چند تا عکس از چیزای این چند روز البته با همون رمزی که دارید . بالاخره یاد گرفتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:50  توسط پپر پریا  | 

چهارشنبه صبح توي كارخونه جشن روز زن بود كه با همكاراي خانم رفتيم خوب طبق معمول جشن خوبي نبود و خوش نگذشت ولي بهتر از كار كردن بود :دي اداره هم به مناسبت روز زن يك دسته گل سفيد و صورتي يك بسته كوچولو شكلات يك جا دستكال كاغذي خاتم و 150 هزارتومان پول بهمون داد و بسي شادمون نمود . دستشون درد نكنه . ظهر برگشتيم سر كار كه يك مقاديري زياد بود ولي خوب خدا را شكر راه افتاد و مشكلي پيش نيومد . تند تند رفتم خونه و آماده شدم تا همسري بياد بريم كارخونه ما جشن توليد كه البته طفلك براش كار پيش اومده بود و دير اومد و در اخرين لحظات به سرويس رسيديم . بر خلاف انتظار جشن خيلي خوبي بود و بهمون خوش گذشت . برنامه هاش شاد بود البته ديگه از كادو خبري نبود ها فقط دو تا بسته شكلات بهمون دادن ، پذيرايي آب ميوه و بيسكويت بود و شام هم جوجه و ماست موسير و سالاد و دلستر . توي جشن يك مسابقه هم برگزار شد و من برنده شده بودم و يك جعبه دستمال خاتم ديگه هم بردم . وقتي برنده شدم مجري اسممو پرسيد و من اسم و فاميلو با هم گفتم و مجري فقط فاميلمو تكرار كرد . همسري خنديد گفت ديگه چرا اسمتو مي گي ؟ خيلي كار ضايعي كرده بودم يعني ؟

خلاصه 4شنبه مون با جشن تمام شد و تا رسيديم خونه11:30بود .

5شنبه صبح رفتم كتابخونه و از اون ور هم رفتم براي همسري عزيزم كادو خريدم يك بسته مهره شطرنج از اين فلزي هايي كه واقعا شكل شاه و وزير و ... اينا هستن خيلي دوسشون داشتم اومدم خونه ناهار خوردم و خيلي زرنگانه لباس عوض كردم رفتم باشگاه بدن سازي واقعا خوشم اومد فقط مشكل اينه باشگاه فقط صبح ها بازه و من فقط 5شنبه مي تونم برم با اين حساب مگر اينكه مرخصي بگيرم وسط كار . بعد از باشگاه حسابي خوابيدم و بيدار شدم تنها بودم زنگ زدم همسري براي كاري نزديك خونه ما بود گفتم بيا پيشم اومد با هم بوديم و بعد هم آماده شديم بريم هايپر كه مامان اينا رسيدن و اونا هم باهامون اومدن خلاصه به هايپرگردي مشغول شديم و مامان اينا زودتر از ما برگشتن خونه . من و همسري مي خواستيم شام بريم بيرون و من هم يك هو دلم خواست مامانم اينا هم باشن و نتيجه اين هوس هم معطل كردن همسري تو ترافيك و هم معطل شدن مامان اينا نزديك به يك ساعت بود !! بعد هم گفتم بريم پيتزا سوران كه فوق العاده شلوغ بود بيش از حد تصور . مامان مي گه چرا هر جا با تو مي آييم اين قدر شلوغه گفتم چون من جاهاي معروف مي يام . مي گه چند مي گيري بي خيال جاهاي معروف شي !!! ولي من خودم پيتزا بوقلمونش را خيلي خوشم اومد . در ضمن اون قدر شلوغ بود كه شام را برديم خوه خورديم .

جمعه صبح يك مقاديري كتاب خوندم و حمام و ظهر همسري اودم دنبالم رفتيم رانندگي . خوب الان من جاي خلوت راحت مي رم و همه جيزا مثل نيم كلاژ و دور دوفرمون و ... همه ديگه خيلي خوبه ولي خوب جاي شلوغ باز هم شديدا هول مي كنم نمي دونم واقعا نمي دونم چي كار كنم . چطور بايد مهارت كسب كرد ؟

بعد از رانندگي رفتيم خونه همسري اينا مامانش برامون شربت و هندونه آماده كرده بود خورديم و خوابيديم و بعد هم رفتيم نمايشگاه طلا و سنگ هاي قيمتي كه يك اقاي مهربون بهمون بليط رايگان داد تا پول بليط نديم و البته افتضاح بود اون قدر شلوغ كه اصلا چيزي نمي ديديد! ما هم كمي گشتيم و بعد رفتيم بستني و پفك خريديم رفتيم پارك به گفت و گو صحبت !!!!

خونه ما و همسري اينا خيلي از هم دوره كلي بايد پلو بنزين بديم خيلي بده!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 8:40  توسط پپر پریا  | 

اول همه که به تمام دوستای خوب وبلاگی روز زن را تبریک می گم . خیلی خیلی بهم خوش گذشت و روز خوبی بود برام و امیدوارم برای شماها هم همین طور بوده باشه .

روز دوشنبه روز آروم و معمولی بود فقط عمه همسری بهم اس ام اس داد و روز زن را تبریک گفت که واقعا هم شرمندش شدم هم خیلی خیلی خوشحال . واقعا چه قدر راحت می شه با چه محبت های کوچیکی دیگران را جلب کرد . منم بهش تلفن زدم و کلا خوب بود دیگه . بسی دلمان شاد شد .

سه شنبه هم که روز زن بود . توی اداره اوضاع عادی بود . اومدم خونه زود حمام رفتم و با سرعت جت آماده شدم همسری اومد دنبالم رفتیم خونشون خوش گذشت یک مقادیری نشستیم روز مادر را تبریک گفتیم و کادومون که همون پارچه کت و دامن بود را همراه بستنی تقدیم نمودیم :دی بعد اومدیم خونه ما و کادوی مامان که مانتو بود را دادیم . بعد هم عشقم کادوی منو داد که فوق العاده دوسش داشتم یکی از این گلدونهای چوبی هندی که شکل فیلن که توش گلهای مصنوعی براق مسی و طلایی بود از همون مغازه ای که بهش گفته بودم گلهای قشنگی داره که عاشقشون شدم . اینو می دونم 75 تومن خریده بود و یک جفت النگوی بدل سفید و آبی که یک بار که با هم بودیم گفته بودم خیلی دوست دارم قیمت اینو نمی دونم احتمالا 15 تومنی بوده . دلم نمی خواست تو این شرایط سخت مالی این قدر هزینه کنه ولی واقعا کادوها به دلم بود . مامان و سا سام کیک پخته بودند قیافش حرف نداشت ولی مزه اش خیلی هم خوب نبود من کیک های میوه ای را ترجیح می دم دوست ندارم توی کیک از شیر استفاده بشه . شام هم دلمه و ماکارونی خوردیم .

سعی کردم عکس بذارم نشد آپلودش خیلی خیلی طول می کشه . قبل از آپلود حجم را کم می کنید ؟ اگه اره چه طوری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 0:15  توسط پپر پریا  | 

شنبه اوج مريضيم بود واقعا حالم بد بود و تبم بالا  . هيچ كاري نكردم جز خوابيدن .

يك شنبه حالم بهتر شده بود . سر كار اتفاق خاصي نيفتاد همه چيز عادي بود و بعد از كار رفتم كتاب خونه . رسيدم خونه با همسري حرف زدم ، زياد حالش خوش نبود تو اداره حالش گرفته شده بود نافرم ولي من پيجو نشدم كه چه اتفاقي بوده حس كردم اين جور بهتره . شب همسري رفت استخر و حالش بهتر بود .

امروز صبح اولين باري بود كه همسري يادش رفت پيغام عشقولانه بده يا بهم جواب بده زنگ زدم عذرخواهي كرد و گفت خيلي تو فكره توي اداره ظاهرا درگيري هايي بوده . از ته دلم آرزو مي كنم همه چيز براش بهتر بشه .

اين جا دارن يك تصميم گيري هايي مي كنن ممكنه به من كاري نداشته باشه و ممكنه كارم را خيلي تحت شعاع قرار بده .

آهان قضيه سردرگمي من يك دوستي به اسم مس مس دارم كه جنوب زندگي مي كنه و من يك بار خونشون رفتم موندم . پارسال مي خواست بياد خونه ما كه مامانم نبود و اونم نيومد چون بچه كوچيك داشت و بدون مامانم سختم بود امسال باز زنگ زد توي تعطيلات بياد پيشم منم نتونستم بگم نه خجالت كشيدم از اون ور هم خودم هم همسري شديدا دلمون مي خواد بريم اون چند روز با دوستامون مسافرت . حالا موندم . امروز بهش زنگ زدم گفتم مي توني هفته بعدش بياي پيشم گفت نه مرخصي ندارم ولي تو مسافرتتو كنسل نكن درك مي كنم منم مسافرتم مي ياي فوقش تو را نمي بينم ديگه !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 10:37  توسط پپر پریا  |