جيگر سيخي چند ؟

ادامه نوشته

لباس هايي كه مي پوشيم

ادامه نوشته

وقتي براي من تلاش مي كني

ادامه نوشته

يك سال گذشت

ادامه نوشته

ياس فلسفي

ادامه نوشته

شهر اسباب بازي ها

ادامه نوشته

شكلاتي شكلاتي

ادامه نوشته

جاريه خون توي رگ هاي مني

ادامه نوشته

رسم الخط فارسي

ادامه نوشته

گروه خوني ما

ادامه نوشته

توالي قبل از خواب

ادامه نوشته

بس كه لوندي

ادامه نوشته

ماجراي من و بانك

ادامه نوشته

بلال ، ذرت ، دونه دونه

ادامه نوشته

پرسنل بيش مهربان

ادامه نوشته

حالت خوبه ؟

ادامه نوشته

همسر و همستر

ادامه نوشته

چگالي بالاي ساعت ها

اوف چه آخر هفته اي بود . اين قدر اين ور اون رو رفتم و كارهاي مختلف كردم كه حس مي كنم از آخرين باري كه اداره بودم حداقل ده روزي مي گذره . بدنم هنوز خسته است و چشمام خسته تر . چه جوري مي شه كه بعضي ساعت ها اين طوري مي شن ؟ گمونم دو سه هفته آرومي داشتم اما اين هفته آخر بازم خيلي سنگين بوده هر روز يك جا خسته شدم . اين هفته دلم يك بغل آرامش و بي خيالي و خونه نشيني مي خواد با اعصاب راحت و دل شاد .

4شنبه روز كاري خوبي نبود يعني تا آخرين لحظات خوب بود اتفاق خاصي نيفتاد ولي نيم ساعت مونده به رفتن آقاي مدير ، من و جناب سرپرست را خواست براي يك جلسه و خوب يك سري حرف هاي كاري بود در مورد يك كاري كه من انجام مي دم زمان زياديه مسئول اين كارم و خودم هم بلدم هندلش كنم چيزي كه مدير گفت و منابع جديد هم ناراحت كننده نبود خودم بلد بودم با اوضاع كنار بيام ولي سرپرست ديوانه شروع كرد با مدير بحث كردن وحساس كردنش روي موضوع و الان كار را واقعا دشوار كرده . يعني با اون حرف هاي احمقانه وبي جاش يك جوري منو مجبور كرده روزي 2 ساعت با تلفن حرف بزنم خداييش وحشتناكه دلم مي خواد خفه اش كنم . ديديد گاهي چيزي به شما مي گن چون مجبورن بگن اما تاكيدي هم نيست ، اون مي گه كه گفته باشه و شما هم مي گيد باشه و در عمل اتفاقي نمي افته اما اگر دست بذاريد روي قضيه ، گندش در مي ياد ؟! اين از همونا بود. چي بگم بهش !!!! الانم كه دارم حرفشو مي زنم واقعا باز خونم به جوش اومده . خلاصه روز كاري تموم شد . رفتم خونه همسري هم اومد ، بابا براي شب نوبت دكتر داشت و قرار بود ما ببريمش طفلك الان دو ماه مي شه توي خونه است دائم دكتر و اين ور اون ور خسته شده ، بار اول بود قرار بود ما ببريمش ، ديگه يك كوچولو استراحت كرديم و رفتيم پياده روي و يك سري خريد انجام داديم و پيش به سوي خونه مامان اينا . نوبت دكتر بابا ساعت 10 شب بود و مامان گفته بود بايد شام بريم اونجا دلمون نمي خواست زحمتي ايجاد كنيم اما ديگه غذا پخته بود هويج پلو . بنابرين رفتيم شام خورديم بر و بكس هم اومدن كلي دور هم حرف زديم و بعدم دكتر اما از شانس دكتر دير اومده بود و نوبت ها جا به جا شده بود و 11 و نيم نوبت بابا شد ديگه فكر كنيد تا اومديم بريم خونه و بخوابيم نصفه شب بود . روز بلند و خسته كننده اي بود .

5شنبه صبح اول همه رفتم بانك يك سري اطلاعات براي انتقال خونه گرفتم كه اميدبخش بود و بعد رفتم خونه مامان اينا . يك كوچولو نشستم و بعد رفتم دنبال كارهاي بانكيمون خيلي كار داشتيم جوري كه رسيدم خونه 11 و نيم بود واقعا خسته شدم و بي حال اما سريع دوباره حاضر شدم رفتم خونه داييم پيش مهي . يك عالمه حرف زديم و تعريف كرديم ديگه واقعا دهنم خشك شده بود و بعدشم برگشتم خونه مامان اينا سريع ناهار خوردم يك چرت كوتاه و بعد پيش به سوي خونه خودمون . اومدم خونه همسري خواب بود دلم نيومد بيدارش كنم نشستم پاي كتاب خوندن و دو ساعتي مشغول بودم و وقتي ديدم تصميم به بيدار شدن نداره ديگه رفتم سراغش و شروع به مسخره بازي كردم . قرار بود مامانش وامي بگيره و خواسته بود من و همسري ضامنش بشيم كمي ناراحت شدم كه بعد اون قضيه چه سريع و با پررويي چنين درخواستي داره اما بي خيال گفتم باشه . پا شديم رفتيم پياده روي روزانه كه خيلي خوب بود اومديم خونه باز مسخره بازي و شام هم قرار بود همسر جان باختش را بده . شرط بندي سر روزي كه تعطيله سر ساندويچ بود و انتخاب جا با من بود . گفتم بريم از كارن بخريم . يك ساندويچ فروشي قديمي توي خيابان خاقاني هست در و دكور نداره اصلا ولي فوق العاده معروفه و خوب فكر كنيد اونم 5شنبه شب اما رفتيم ساعت ده سفارش 3 تا ساندويچ داديم از اين ساندويچ هاي بزرگ پر سس هم نيست ها از همين كوچولوها ولي با قيمت اون بزرگ ها :دي فكر كنيد خيلي شيك ساعت 10 سفارش داديم چهل پنجاه نفر جلومون بودند گفت بريد زنگ بزنيد هر وقت آماده بود بياييد حالا خوبه نزديكه پاركه رفتيم فالوده خريديم و پيراشكي براي فردا صبح و راهي پارك شديم اين قدر هوا خوب بود و فالوده ها چسبيد جاتون خالي . و اما ساندويچمون ساعت 11 و نيم هم گذشته بود كه آماده شد . ديگه رمقي نداشتيم ببريم بشينيم توي پارك بخوريمشون سريع رفتيم خونه و بالاخره ساعت 12 شام خورديم . همسري مي گه اگه ديگه بذارم تو پيش نهاد جا بدي . هر جا را انتخاب مي كني همين طوره . اما فكر كنيد چه درآمدي دارند ها از ساعت 11 ديگه مشتري را رد مي كرد ساعت 11 و ربع دختره اومد پرسيد چند نفر جلومونه ؟ گفت 20 نفر ديگه ! اكثر كسايي هم كه جلوي ما حساب كردند صورت حسابشون روي چهل پنجاه تومن بود . حالا هي درس بخونيم بهمون بگن مهندس !

جمعه صبح ديگه دير بيدار شديم بعد از بدو بدوي اين دو روزه شديد خسته بوديم البته باز من زودتر بيدار شدم و نشستم پاي كتابم اما بعدش همسري هم بهم پيوست و بعد از مخسره بازي هاي بسيار نشستيم پاي فيلم . زديم تو كار فيلم هاي صامت ها اين بارم باز يكي از چارلي چاپلين ديديم چراغ هاي شهر . چارلي چاپلين عاشق يك دختر كور مي شه و براش همه كار مي كنه . خوب بود . فكر مي كردم اعصاب فيلم صامت را ندارم اما فعلا كه دارم لذت مي برم و خوشم اومده . ظهر هم از قبل برنج داشتيم يك بسته ناگت مرغ هم توي فريز بود كه آماده اش كردم و شد ناهارمون خيلي هم عالي بود با نوشابه و زيتون جاتون خالي . ديگه بعدشم خواب كتاب پياده روي و پيش به سوي خونه مادر شوهر . مدارك را برديم هم براي ضامن شدن هم من باب كارهايي براي انتقال خونه . شام هم همونجا دعوت بوديم و خواهرشوهر جان هم بود . خلاصه اول ضامن شديم با خوشي و خنده و بعد خواستيم اونا امضاها را بكنند مادرشوهر گرام امضا كرد يك ذره دست دست كرد اما بالاخره امضا كرد اما خواهرش در جريان نبود و تازه فهميد و چه غوغايي كرد و چه رفتار زشتي . دوست ندارم تعريف كنم پر رويي تا حدي كه مامانش ديگه برگشت بهش گفت ما حرفامون را زديم تو كاري نداشته باش و امضا كن ! سر يك سري چيزاي ديگه هم خيلي بد عمل كرد و رفتار ناراحت كننده اي داشت . البته من در كل محل نمي دم و تا به حال باهاش دهن به دهن نشدم اما ظاهرا تذكراي همسري به مامانش اثراتي داشته و يك ذره چشم ترس شده كه ما اگه بهمون بربخوره مي ريم و پشت سرمون را هم نگاه مي كنيم و سر اين قضيه هم باز برگشت براي دخترش و چند بار هم بهش گفت كه در اين مورد كه هي داري به اين ها مي گي اين كار رو بكنيد اگه هم اينا نكنند عيبي نداره زشت تر اين هست كه خودت هنوز اون كار را نكردي و اول فكري به حال خودت بكن .

بعدشم راهي خونه شديم و توي ماشين به همسري گفتم از رفتار خواهرت خيلي بدم اومد گفت فكر كردي من خيلي خوشم اومد فكر كردي ناراحت نشدم هميشه هم بهت گفتم آدم درستي نيست . ديگه چيزي نگفتم و فقط چون شكمم خيلي پر بود ازش خواستم قبل از خونه بريم پارك قدم بزنيم چه قدر شلوغ بود . چه هواي خوبي

پ. ن 1 : بچه ها ظاهرا مراحل اداري خونه زياد طول مي كشه ما هم زمانمون از لحاظ قانوني شديد محدوده و با رفتار ديشب خواهرش بيشتر از قبل به اهميت انتقال پي برديم ممكنه زياد برامون دعا كنيد . يك جورايي نگرانم .

پ . ن 2 : تصميم گرفتم ديگه رمزي بنويسم . راستش برام جذب مخاطب مهم نيست مي خوام خاطراتم را كامل و بدون ترس از لو رفتن و .... بنويسم . اخيرا گاهي حتي از نوشتن شادي هام هم وحشت مي كنم . حس جذب انرژي منفي از نوشتن بحث ها و مشكلات هم وحشت دارم حس لو رفتن . دوستاي وبي كمي دارم كه برام مهمن دوسشون دارم و پيگير لحظاتشون هستم رمزم را هم دارن همگي اگه كسي هم احيانا نداره رمز رو بهم بگه .  

پ. ن 3 : بدترين اتفاق اين هفته اين بود كه باز اضافه وزن يافتيدم .

مشكلات شراكت

اولين روز بعد از ماه رمضون هم سر كار سپري شد . دوباره غذا خوردن دور هم و ديدن همكارا ، بد نيست يك جورايي تنوع خودش را داره . به خاطر عيد فطر كيك و شيركاكائو  توي اداره دادن دقيق قبل ظهر واسه همين ديگه نشد ناهار بخورم و ناهارم را بردم خونه و ديگه اون وقت شام هم درست نكردم ، از اين نظرش خيلي خوب بود ، دستشون درد نكنه بسيار خوشحالم كردن :دي

وقتي رفتم خونه و همسري اومد با يك عالم خبراي خوب در انتظارم بود چيزايي كه رفته بود پرسيده بود و پيگيري كرده بود به خاطر من براي اين كه خوشحالم كنه بهم آرامش بده و نشون بده كاملا به فكر دغدغه هاي من هست خيلي برام مهم بود . براي قضيه خونه يك مشكلي با مامانش داشتيم يك كم ناراحت شدم رفتم توي بغلش گفتم من نمي خوام ديگه حرف بزنم اما تو بگو خودت بگو نظرت چيه . اونم گفت هر كس ديگه هم جاي تو باشه ناراحت مي شه بهش برمي خوره قبول دارم اما مسئله اينه من پشتتم و همه جوره حتي با يك ضرر مالي هم شده كمكت مي كنم تا به مامانم ثابت كني تو اين زندگي چه بخواد چه نخواد حرف تو هست كه جلو مي ره نه اون . اصلا غصه اش را نخور . خوب خيلي آروم شدم . خسته بوديم هر دو اما نشد بخوابيم بعد هم رفتيم پياده روي و براي كارهاي انتقال خونه پرس و جو كرديم كه به يك بن بست هايي رسيديم البته ، يك جورايي شرايطش سخته خيلي پكر و دمغ بوديم خسته بوديم اما خوب مسئله اين بود كه كامل توي يك جناه بوديم با هم بحثي نداشتيم يعني يك كم اعصاب خوردي حساب كتاب هاي بيروني بود اما بين خودمون همه چيز عالي بود . خلاصه كه شراكت جز دردسر چيزي نصيب آدم نمي كنه . بعد هم برگشتيم خونه من ديگه حوصله نداشتم همسري رفت سراغ كارهاي آشپزخونه منم كتاب خوندم بعدشم شام و بعد از اون نشستيم پاي فيلم عصر نو از چارلي چاپلين . گمونم اكثريت ديده باشنش همون كه كارخانه هاي صنعتي را نشون مي ده . من خودم حوصله فيلم هاي صامت و اين مدلي را ندارم اما اين بار خوشم اومد به دلم نشست و مشتاقانه نگاش كردم .

مسافرت آخر هفته را هم كنسل كرديم همسري گفت اگه خيلي دلت نمي خواد نريم منم از خدا خواسته . راستش دوست دارم يك تفريح داشته باشم اما هم تنبل شدم هم دلم مي خواد بعد از همه اين اعصاب خوردي ها و آرامش يافتنم باشه نه وسط اين حرف و نقل ها .  

يك مطلبي خوندم در مورد شستن دست ها . خيلي به شستن درست دست توصيه كرده بود و يك مواقعي را گفته بود حتما بايد دست ها را شست كه خوب بعضي هاش قابل قبول هست مثل قبل از غذا پختن ، بعد از غذا پختن ، بعد از دست زدن به وسائل خاكي ، بعد از دست شويي و .... اما يك سري چيزاشم خوب حالت وسواس مي ده به آدم آخه مثلا نوشته بعد از دست دادن با ديگران يا دست زدن به موبايل و كيبورد ! بعد يك سري توضيحات ديگه هم بود در مورد خود نحوه شستن اينكه اول دست ها را بهم بماليد يعني همون حالت معمول اما بعدشم با كف دست پشت اون يكي دست را بكشيد و مرحله بعد جوري كف دو دست را روي هم بكشيد كه انگشت ها از بين هم رد بشن . انگشت شست را به صورت مجزا بشوريد و براي نوك انگشت هم حواستون باشه كه نوك انگشت را كف اون دست فشار بديد دوراني تا خوب تميز بشه و يك بار هم به صورت مشت شده انگشت ها را كف اون دست فشار بديد.

راستش اون مطلبي كه در مورد مسواك خوندم باعث شده خيلي بهتر از قبل مسواك بزنم اميدوارم حواسم به دست شستن هم بيشتر باشه من هميشه سرسري دستمو مي شورم .