مهره ي مار واقعيه !

ادامه نوشته

جون مادرت برقص

جون مادرت برقص

 

می دونم خیلی گلی همین و بس !

 

طولانیه....

ادامه نوشته

نقاب روي چهره ها

ادامه نوشته

همه ي بچه هاي من

ادامه نوشته

وقتي تو خوابم مي كني

ادامه نوشته

چپ و راست هاي قوي

ادامه نوشته

ديگه بند اومده بارون ، داره رنگين كمون مي شه

ادامه نوشته

آمار قيمت

ادامه نوشته

مجموعه اي به نام زندگي

ادامه نوشته

نه ، نه ، نه !

ادامه نوشته

روزاي سخت

مامان بزرگم رفت فقط خدا مي دونه چه قدر دوسش داشتم خدا مي دونه چي كشيدم توي اين روزا غصه اش اون قدر برام پر رنگه كه هنوز با گفتنش بغض مي كنم ...... نمي خوام ازش حرفي بزنم نمي خوام از رابطه ام با مامان بزرگ بگم نمي خوام از سختي هاي زندگيش بگم ، از مرگ ناگهانيش توي 5 دقيقه ، از چشم انتظاريش ، از روزاي سخت بعد از اون .... دلم نمي خواد توي حرفام هيچ حرفي از اين چيزا بزنم مي خوام از فردا حرفام معموليه معمولي باشه حتي اگه روحم دلم قلبم هيچ وقت مثل سابق نشه

شايد خيلي تكراري باشه شايد به نظرتون كليشه اي بياد ولي الان كه تو موقعيتش هستم واقعا از ته دل دارم مي گم افرادي كه براتون عزيزن را تا زنده ان قدرشونو بدونيد براشون وقت بذاريد ، نذاريد بگذره و بعدها دلتون بسوزه . اگر كسي هست كه توي زندگيتون عزيزه و براتون زحمت كشيده نذاريد زبونم لال خدايي نكرده روزي بياد كه يادتون بيفته اون روز مي خواستم برم ديدنش ولي تنبلي كردم ولي ماشين نبود هوا گرم بود ... و ديگه اين كه وقتي آدم توي اين روزاست خيلي به همدرديه بقيه احتياج داره اگر كسي از دوستانتون همكارانتون مصيبتي داشت بهش تسليت بگين ، اگر نزديك هستيد بهش كنارش برين به حرفاش گوش بدين بذارين خودشو خالي كنه اگر كسي از اطرافيان خودتون يا همكاراتون فوت مي كنه كه رفتنتون به اون مجلس خيلي هم واجب نيست بازم سعي كنيد بريد افراد تو اين شرايط خيلي احتياج دارن كه ببينن بقيه به يادشونن ... وقتي كسي داغداره با اين حرفها كه : بسه خودتو اذيت نكن ، با مثل زدن شرايط بدتر و افراد مصيبت ديده تر هيچ كمكي بهش نمي كنيد غم هر كس براي خودش تا حد نهايت بزرگه و زجرآور .

خلاصه اش كه دنيا خيلي زودگذره كاري نكنيد كه بعد حسرت بخوريد و اگر كسي غمي داره سعي كنيد تا حد توانتون به غمش احترام بذاريد

توي اين مدت كه داغدار مامان بزرگ بوديم شوهر عمه ام هم كه مريض بود فوت كرد خدا اونم رحمت كنه .

به اميد روزاي شادتر براي خودم براي شما

رفت!

مامان بزرگم فوت كرد . عاشقش بودم خيلي خيلي خيلي برام عزيز بود با ما يك جا زندگي مي كرد هر روز مي ديدمش ، تا ازدواج نكرده بودم حداقل روزي يك بار خونشون بودم . روزاي خيلي بدي دارم خيلي سياه

دوست ندارم از اين روزا بنويسم از احساسي كه دارم از اين كه چه قدر از همه چيز بدم مي ياد . الان 5 روزه كه نيستش نمي خوام بنويسم تا وقتي بتونم بيام و از چيزاي ديگه بگم فقط خواستم از خودم خبر بدم خواستم ازتون خواهش كنم اگر اين مطلب را خونديد براي مامان بزرگ يك فاتحه بفرستيد .

خيلي دلم مي خواد بميرم . از غصه اشك مي ريزم و بعد ديوونه مي شم وقتي يادم مي ياد دليل اين اشك ها چيه

خيلي خسته ام خيلي دلم مي خواد منم برم به همين زوديا

زدي ضربني ، ضربتي نوش كن

ادامه نوشته

نمودارهاي بدن ما

ادامه نوشته

روزنامه يا اينترنت

ادامه نوشته

يك روز با طعم بيسكويت

ادامه نوشته

فرشته آمين

ادامه نوشته