مامان بزرگم فوت كرد . عاشقش بودم خيلي خيلي خيلي برام عزيز بود با ما يك جا زندگي مي كرد هر روز مي ديدمش ، تا ازدواج نكرده بودم حداقل روزي يك بار خونشون بودم . روزاي خيلي بدي دارم خيلي سياه

دوست ندارم از اين روزا بنويسم از احساسي كه دارم از اين كه چه قدر از همه چيز بدم مي ياد . الان 5 روزه كه نيستش نمي خوام بنويسم تا وقتي بتونم بيام و از چيزاي ديگه بگم فقط خواستم از خودم خبر بدم خواستم ازتون خواهش كنم اگر اين مطلب را خونديد براي مامان بزرگ يك فاتحه بفرستيد .

خيلي دلم مي خواد بميرم . از غصه اشك مي ريزم و بعد ديوونه مي شم وقتي يادم مي ياد دليل اين اشك ها چيه

خيلي خسته ام خيلي دلم مي خواد منم برم به همين زوديا