اوف يعني واقعا نحسي بعضي روزها را مي گيره ها .

صبح اوضاع كار آروم بود فقط خاله پري يك مقاديري اذيت مي كرد . ظهر مدير يك گزارش خواسته با دعوا كه چرا دوشنبه ها اين گزارش را برام تهيه نمي كنيد مي گيم آخه خودت گفتيد سه شنبه ها تهيه كنيد مي گه بادي خودتون بدونيد الان شرايطم فرق داره !!!! بعدش هم كه كلا سيستم ريخت به هم و اعصاب خردي و ناهار دير اومد و خلاصه تا ساعت 4:30 كه رسيدم خونه هيچي نخوردم . سعي كردم بر استرس كار غلبه كنم ولي هنوز بر نفرتم از مديريت غلبه نكردم و بي تفاوت نشدم .

رسيدم خونه با همسري صحبت كردم و آماده شدم رفتم دكتر . گفت پوسيدگي شديد داره و ممكنه به عصب رسيده باشه و جاي دندونتم بدجاست خيلي سخته واسه همين يك جوري خاصي آمپول بي حسي بهم زد كه هم شديد درد اومد و هم گفت تا 5 ساعتي فكت بي حسه ولي از شانس من لثه ام خونريزي كرد فقط پانسمان كرد تا هفته بعد . و الكي هم امپول را زدم . اون سمت دهنم يك دندون خراب ديگه با پوسيدگي سطحي داشتم كه بدون بي حسي پرش كرد و گفت بعد از عيد حتما براي روكش اون يك دندونم بايد برم .

اومدم خونه و با همسري سر بحث هاي مالي جر و بحثمون شد يك مقاديري همسري كوتاه اومد و قربون صدقه ام رفت ولي الان احساس مي كنم تقصير من بود زيادي مته به خشخاش گذاشتم . بعد رفتم خونه مامان بزرگ بفرماييد شام را ديدم و بعد باز با همسري تلفنيدم و بعد هم خوابيدم و امروز در اداره با حسي شديدا بد.