ديروز از نظر كاري توي اداره روز آرومي بود ولي همه اش به ياد امروز بودم كه قراره چه قدر شلوغ پلوغ و پرآشوب باشه . بايد روي خودم كار كنم بايد با اين شرايط كنار بيام من دو روز خيلي سخت و پراسترس وشديدا پر كار توي طول هفته دارم البته استرسش بيشتر از همه اذيت مي كنه ولي خوب نمي شه كه بقيه اوقاتم را خراب كنم بايد بشينم و خودم را قانع كنم كه فكرش را نكنم و بذار هر چي مي خواد بشه خوب بشه .

بعد از كار رفتم خونه يك مقاديري كتاب خوندم و بعد هر چي زنگ زدم به همسري خط نمي داد تا اخر وقتي تماس برقرار شد كه دم خونه ما بود . اومد بالا يك مقاديري نشستيم صحبت كرديم و بعد هم من تند و سريع حاضر شدم بريم خونه مامان بزرگش . خوب بود بد نبود يك عالمه صحبت نموديم و شام هم مرغ درست كرده بودند.

خوب يك كم عمه اش اينا از مامانش گفتند كه بي عاطفه و سرده حتي وقتي مادربزرگ بيمارستان بوده زنگ نمي زده سراغ بگيره خوشم آمد . عمه اش به من گفت بيا حتما موقع تولد همسريت غافلگيرانه براش تولد بگيريم كه خوشم اومد .

از خواستگاري هاي پياپي همسري حرف زدند كه خيلي جاها رفته و اصلا خوشش نيومده و بعد اينكه منو خودش ديده و خواسته به كسي چيزي نگفته . من و همسري خودمون با هم اشنا بوديم رفت و امد داشتيم و بعد هم خواستگاري و ازدواج ، از اين حرفشون خوشم نيومد . تازه گفتند به موهات حنا زدي ؟!!!!!!! خورد تو ذوقم .

اونا ساعت 10 سريال مي ديدن همسري هم داشت فوتبال مي ديد كه براش فوق العاده مهم بود ولي رفت گذاشت روي بفرماييد شام تا من برنامه ام را ببينم خيلي خيلي خوشحال شدم خيلي خوبه كه همسر آدم توي جمع هواشو داشته باشه . از اينكه توي جمع خيلي بهم توجه مي كنه حتي اگه اون ور اتاق باشه برام ميوه پوست مي كنه مي ياره اگه جمع بخواد كاري بكنه كه مي دونه زياد مطابق ميل من نيست اعلام مي كنه و ... خوشم مي ياد .

استرس كاراي اداري امروز را دارم هر چند مي دونم اشتباهه .