و اما انچه در اين چند روز اتفاق افتاد :

4 شنبه : سر كار اواضع شديدا بي ريخت بود سيستم ها به هم ريخته بود مي خواستن تغييرات بدن بازار درهم برهم بود و كلا همش فشار روحي بود و استرس فوق شديد . بيچاره يكي از همكارا كه عروسي خواهرش بود رفته بود مرخصي كشوندنش اداره . منم عصر با همسري قرار داشتم برم تعميرگاه و گفته بودم پول را من مي خوام حساب كنم و اين جور كه معلوم بود قرار بود بومنيم اضافه كار و نمي شد به موقع برم واسه همين صد برابر استرس داشتم . خيلي بد بود موقعي كه چنين قولي دادين نشه برين خونه . اما خوب معجزات الهي به دادم رسيدند و قرار شد زود بريم خونه . تا رسيدم خونه زودي لباس عوض كردم همسري هم اومد دم خونه و با هم رفتيم تعميرگاه ماشين را گرفتيم و رفتيم دنبال رنگ مو براي من كه نبود . بعدش رفتيم پارك آينه خونه يك مقاديري راه رفتيم . بعدش رفتيم اين مغازه نيكن كه كنار مجتمع پارك باز شده ساندويچ هات داگ خريديم رفتيم توي ماشين خورديم خيلي خوب بود و خوش گذشت . بعد هم كه خونه رفتم كتاب خوندم و خوابيدم .

5شنبه : صبح رفتم اول كتاب خونه و بعدش هم ميدون امام . واسه همسري عيدي خريدم يك تخته نرد 50 تومن . به نظر خودم كادوي شيكيه :دي بعد هم كه اومدم خونه و با همسري حرف زدم . البته گمون نكنم همسري بهم عيدي بده اوضاع ماليش شديد به هم ريخته است همه قسطهاي ماشين و خونه رو خودش مي ده به علاوه پولي كه اوم گرفته براي خرج عروسي و … . بهدش سفيد بهم زنگ زد كه 5 شنبه ديگه جشن عقدشه و دعوتم كرد و گفت كارت مي يارم . عصر هم همسري باز زنگيد و گفت تنهام توي خونه فردا بيا اينجا پيشم .

آهان راستي ناهارم از روي وبلاگ رويا ، كباب ترش درست نموديم كه بسيار خوشمزه بود .

جمعه : صبح همسري اومد دنبالم واي تار فتيم بيرون همه جا سفيدپوش بود . فوق العاده زيبا شده بود و همه از ماشين ها پياده شده بودند عكس مي گرفتند . ناژوان واقعا زيبا شده بود . بعد با هم رفتيم باغ رضوت سر مزار باباي همسري گريه ام گرفت . همسري عزيزم وقتي بچه بوده باباش فوت كرده . بعد هم سر مزار مامان بزرگ و بابا بزرگش رفتيم . بعد چايي خورديم چون اونجا خلوت بود قرار شد تمرين رانندگي بكنيم . همسري خيلي باحوصله بود و كلي خنديديم ولي من اوقعا حس مي كنم استعدادشو ندارم . نمي دونم چرا سرعتم را كنترل نمي كنم چرا موقع راه افتادن اين قدر سرعتم زياده البته هي همسري دلگرمي بهم داد و مي گفت بابا تازه نيم ساعته تمرين كردي غصه نخور . خيلي خيلي دلم مي خواد رانندگي ياد بگيرم . براي ناهار هم رفتيم ساندويچ همبرگر و هات داگ و كوكتل خريديم رفتيم خونه همسري اينا البته به علاوه يك عالمه چيپس و پفك . ناهار خورديم يك عالمه خوش گذرونديم و قسمت بدش اين بود كه عصر مامان همسري بدون اينكه تلفن بزنه اومد شرايطمون عادي بود ولي من خجالت كشيدم خوب . خيلي بد شد ! بعد هم پا شديم با همسري رفتيم فالوده انار خورديم( آب نار محمد دروزاه شيراز) خوشم نيومد . بعد هم من رفتم خونه و چون خيلي خسته بودم لالا نمودم .