4شنبه رها یک مقدار کم مریض بود رفتیم کلاس نقاشی و خبر خاصی نبود دیگه شب شنسل براشون سرخ کردم .

5شنبه خونه بودیم کاری نکردیم عصرم رفتیم شیرینی خریدیم رفتیم خونه مامانش ماشین را گفتیم و پرهام افتاد روی دور کابینتم گفت مامانشم زود گفت ما پول نداریم . اه بدم می یاد ازش حالمم بد شد از رها وا گرفتم و شدیدتر

جمعه حالم واقعا بد بود برنج پختم قورمه سبزی از خونه مامانش آورده بودیم خوردیم عصرم رها را بردیم شهربازی خیلی شلوغ بود روشا مریض شده عذاب وجدان دارم نکنه از رها باشه

شنبه حالم خیلی بد بود اداره کلاس نقاشی کنسل شد شبم مامان اینا را دعوت کردیم خانه معلم بعدشم اومدن خونه مون خوب بود نسبتا

یک شنبه اداره بهتر بودم خبری نبود غذا داشتیم عادی

دوشنبه پرهامم موند خونه رفتیم اسناد ماشینو گرفتیم ناهارم همه با هم رفتیم بهنام

سه شنبه مامان رها را برد سنجش بینایی گفتن احتمال زیاد تنبلی چشم در حال مرگم از ترس و ناراحتی شامم برنج و ماش با گوشت زبون پختم

دلم می خواد مفصل بنویسم نمی شه نمی دونم راهش چیه