خوب اول همه بگم اون قدر در رعايت كردن اينترنتم صرفه جويي نكردم كه الان هيچي برام نمونده .

ديروز سر كار با اين كه ممكن بود يك عالمه كار پراسترس داشته باشيم ، همه ختم به خير شد و سرمون خلوت بود البته ختم به خير كه موند براي امروز بعد از ظهر . در ضمن گفتن كي مي خواد بره چادگان 3 تا تاريخ 27-29 يا 29-2 يا 8-10 ما هم زنگ زديم به والدين و همسر گرام و همه شون موافق 8-10 بودند ولي بنده گفتم نه اون موقع بايد 3 روز مرخصي بگيرم 27-29 خوبه كه يك روز همه ش مرخصيم بره اونم اين ور سال نه اون ور سال كه بهشون احتياج دارم . خلاصه 27-29 را گرفتم . مامان اينا گفتن نمي اييم سرمون اون روزاي اخر شلوغه ولي خوب دلم گرفت اصرار كردم حداقل يك روز بيان جمعه بيان و شنبه برگردن تا من و همسري يك شنبه برگرديم . اين جوري ديگه برنامه خيلي خوب بود فقط مشكل از اونجا شروع شد كه مامان گفت به دايي هم مي گم بياد تا اينجا هم خوب بود ها ولي گفتن اگه دايي بياد با دو تا ماشين بريم اين دو تا بدي داره اولا فكر كنم همسري راحت نباشه اونا تو ماشينمون باشن و به بابا اينا هم روم نمي شه بگم دوما بعدا دايي اينا بخوان شنبه برگردن بابا مي مونه با ما برگرده و ديگه اون روز را با همسري تنها نيسيم كه كلا خيلي بده .

تا شب كلي با همسري جونم صحبت نمودم و بفرماييد شام ديدم و كتاب خوندم . اين ارزو كه انگار تيك عصبي داره اون سميه هم خفن بدجنس بود چه گروه چندش آوري بودند .

مي خوام 5 شنبه با همسري بريم اتليه دو تا عكس بگيريم.  نمي دونم اين بار كجا برم . نمي خوام خيلي هم گرون باشه .

در ضمن امروز مي خواستن به عنوان مشاور جوان يكي را بفرستن جلسه ، همكارم را فرستادن نه منو . خيلي ناراحتم نه اينكه از جلسه خوشم بياد ها ولي اينكه مدير اون رو ترجيح داد احساس بدي را بهم منتقل مي كنه .