و به دليل بي اينترنتي عصرها به روز مي شويم
چهارشنبه : به سلامتي سيستم ها ريخته بود به هم و مجبور شدم اضافه كار بايستم و خلاصه از اين جور برنامه هاي وقت گير . رسيدم خونه با همسري صحبت نمودم و اونم چه صحبت جانانه اي . سر قضيه عروسي صحبت كرديم و بحثمون شد . راستش ما تصميم داشتيم اگه بتونيم يك مهموني بگيريم و فقط فاميلاي نزديك باشن ولي وقتي فاميلاي نزديك را حساب كرديم همسري به من مي گه چرا اين همه خوب من چي كار كنم كه فاميل نزديك من 10نفري بيشتر از اون هستند منم ناراحت شدم و البته كلي معذرت خواهي كرد ولي خوب . نمي دونم احساس مي كنم گاهي در برابر فاميلش كوتاه اومدم آدم نبايد راحت بره و بياد خونه فاميل شوهر يا اگه كاري كردند به روي خودش نياره بايد هر كار مي كنه به روي شوهرش بياره كه داره اين كار رو مي كنه . اوف
5شنبه : صبح رفتم كتابخونه و دنبال كاراي پزشكيم . تا رسيدم خونه ناهار خوردم و با مامان رفتم آرايشگاه قرار بود هر دو موهامونو رنگ كنيم . مامانم زيتوني كرد و من قهوه اي روشن قبلي را شكلاتي كردم خيلي خوب شد خودم كه خوشم اومد . يك مقادير كمي خوابيدم و زود بيدار شدم تا حاضر شم . موهامو فقط سشوار كشيدم و باز گذاشتم . پيراهنم هم كوتاه تنگ بنفش ساده بود كه كمرش يك نوار مي خورد و البته يقه اش بيش از حد باز بود كه يك سنجاق سينه زديم كه بهتر بشه با كفش پاشنه بلند ساده مشكي . گردن بند و النگوهاي بنفش . بسيار ساده . اول با همسري رفتيم اتليه دو تا عكس انداختيم و عججب باروني هم بود . به نظرم خوب نيست روز عروسي آدم اين قدر باروني باشه . از مدل عروسي خوشم اومد توي يك ويلا حدود 100 تا مهمون فقط فاميلاي نزديك خيلي مختصر و شيك هر چند منوي غذاشون خيلي شلوغ بود ديگه 10 نوع غذا را مطمئنم داشت اگه بيشتر نبود . ولي بسيار خوش گذشت و يك عالمه با همسري رقصيديم . چه قدر رقصيدن خوبه ها. كادوهاي خيلي خوبي هم گيرشون اومد .
جمعه : صبح كتاب خوندم و ناهار درست نمودم و عصر هم پيش مهي رفتم و همين كارا . همسري خيلي تماس گرفت و البته اين تماس ها امروزم قطع نشده و خودش هم مي گه نمي دونم چم شده اصلا نمي تونم دوريتو تاب بيارم .