خواب بهار
واي چه قدر اين روزا خوابم مي ياد ايت هوا جون مي ده واسه خوابيدن چه خوبه چشماتو آروم ببنيد و بعد خواب :دي
يك شنبه از راه اداره رفتم كتاب خونه و دير هم رسيدم خونه موضوع خاص ديگه اي هم نبود . دوشنبه هم اداره هم چنان خلوت بود . عصرش قرار بود بريم خونه خواهرشوهر گرام كه تا ما آماده شديم عمه اينا رسيدن بدون زنگ قبلي يا هيچ چيز ديگه اه چه قدر بدم مي ياد از اين بي برنامگي ها من كه همون جور اماده نشستم و بداخلاق هم بودم 40 دقيقه اي هم نشستن و بعد كه رفتن بابا مامان خيلي بد با من برخورد كردن بيش از حد تصور عصبانيم از دستشون . بابا زود عصباني مي شه و وقتي عصبانيه به خودش اجازه مي ده هر حرفي بزنه و بعد هم مي خوان كنترل اوضاع دست اونا باشه . خسته ام گمونم بار همه تنشاي خونه رو دوش منه ولي هيچ كاري به كار سام سام ندارن بايد ياد بگيرم ازشون دور شم كاري به كارشون نداشته باشم اه خسته ام
خونه خواهرشوهر گرام هم خوب بود و خوش گذشت