ديروز خونه عموي شوهرم مهمون بوديم و اونجا دو تا دختر كوچولو بودند آدي و پاني . وقتي آدي يك ساله به توپ شوت مي زد همه براش دست مي زدند پاني 6 سالش بود و مي ديدم كه به مامان باباش مي گفت براش دست نزنيد وقتي اون شوت مي زنه مامان باباي خودش براش دست مي زنند منم وقتي شوت مي زنم مي خوام مامان باباي خودم برام دست بزنن .

دلم براي پاني سوخت . براي همه كسايي كه توجه و محبت مي خوان و ازشون دريغ مي شه هر پدر مادري بچه اش را دوست داره ولي خوب ابراز محبت ها يكسان نيست . دلم گرفت . مادر پاني طلاق گرفته و اون نامادري داره . دلم سوخت كه وقتي برگشتم به همسرم گفتم دلم براي پاني مي سوزه و بعد پرسيدم اگه من نباشم و ما بچه كوچيك داشته باشيم و براي من اتفاقي بيفته چطوري بچه رو بزرگ مي كني ؟ يك دفعه زد زير خنده حواسش پرت ادي شده بود اصلا شوكه شدم يعني هيچ توجهي به من نداشت رفتم تو هم و هي سعي كردم به خودم غلبه كنم فايده اي نداشت چون همسر گرام كنارم بود ولي بدون هيچ گونه توجهي به من يعني اصلا زحمت نداد به خودش كه توي صحبت جمع شركت كنيم يا يك صحبتي بين خودمون همه حواسش به بچه بود . شب برگشتنه اصرار كرد چت بود و منم گفتم و امروز صبح اس ام اس نداده و مي گه سرم شلوغ بود يادم رفت !!!!

دلم اون قدر گرفته كه نمي دونم چي كار كنم . اين چيزي نيست كه آدم بخواد از كسي اصلاح كنه كارش رو من اشتباه مي كنم اون اشتباه مي كنه  و خوب معذرت خواهي ولي اينكه بدونيد همسرتون پيشتون بود بدون توجه شما بدون شوقي براي شما خوب ديگه معذرت خواهي نمي خواد فقط دل آدم مي گيره . همسرم تو مهموني بوده نه دستش بند كمك به اين و اون بوده نه بحث و صحبت با بقيه به من هيچ اعتنايي نكرده چون حواسش پرت يك بچه بوده همين .