نا اميدي در يك قدمی اميد
ديروز بسيار خوشحال بودم چون به نتيجه رسيده بودم عروسي نگيرم به جاش يك شام بدم و برم سفر چه كيفي مي داد كلا خوشحال و سرحال بودم تا شب كه قضيه را به مادر گرام گفتم و ايشونم فرمودن نمي شه ! نمي دونيد شبش چه استرسي داشتم . لعنت به اين مراسم دست و پا گير اين قدر خورده تو ذوقم اصلا حوصله نوشتن ندارم
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 9:10 توسط پپر پریا
|