چهارشنبه خيلي ناراحت از اداره رفتم كتاب خونه البته ديگه از استرس خبري نبود ولي خوب ناراحتي همراهم بود با همسري حرف زدم و هي غر غر كردم تا حالم بهتر شه :دي 5شنبه صبح توي خونه بودم كتاب خوندم و ماكاروني درست كردم براي ظهر كه خيلي خوشمزه بود ولي شديدا كم پخته بودم بعد هم با كمك مامان براي شام جمعه قورمه سبزي درست كردم خوابيدم و عصر باز رفتم كتاب خونه و بعد هم حمام و خونه مامان بزرگ . جمعه صبح همسري اومد دنبالم اول رفتيم منارجنبون خيلي هم شلوغ بود انتظار نداشتم خيلي خوش گذشت و خيلي عكس گرفتيم . بعد هم رفتيم كوه اتيش گاه رفتيم از كوه بالا و باز توي آتيش گاه عكس و مكس انداختيم و نشستيم در حالي كه منظره شهر زير پامون بود يك عالمه حرف زديم و بسيار زياد عشقولانه بود بعد هم اومديم يك مقاديري توي پاركش نشستيم و رفتيم براي ناهار تالار آتيشگاه . خيلي باكلاس بود و ميز سالاد و دسرش حرف نداشت ولي قيمتاش خيلي گرون بود پرسنلش هم واقعا خوش برخورد بودند . خيلي خوش گذشت كنار عشقم عالي بود . اومديم خونه چايي خورديم و خوابيديم . عصر مامان بزرگ آش دوغ پخته بود رفتيم يك عالمه آش خورديم و بعد اومديم باز خونه و قورميه سبزي خورون.

آخر هفته عالي بود ولي امروز حالم گرفته است . براي مسافرتمون مامان بابا بحثشون شده فقط اميدوارم برنامه به هم نخوره خجالت زده نشم و واقعا دلم مي خواد زودتر عروسي كنم برم خونه خودم تا برنامه ام دست خودم باشه و از اين جنگ اعصاب ها راحت شم .