نمی دونم چی
شنبه کارها زیاده خیلی ام زیاده ظهر تمام می شه اما می مونم یک کم و بعد می رم صبح دوباره رها ناراحتی و دعوا راه انداخته اما عصر کلاس پیانو رفتارش بی نظیره و اشاره می کنه منو نبر دکتر ببین چه خوب شدم !!!! شام کوکو سبزی داریم اون قدر کار دارم که اصلا خودم وحشت زده ام اما تمام می شه و با خستگی فراوان می خوابم .
1شنبه تصمیم دارم استارت پیاده روی را بزنم اما متاسفانه معده و روده ام به شدت به هم ریخته و منصرفم می کنه . گمونم سه ساعت دیگه ساعتی مونده برام هنوز. چی کارش کنم حالا :دی عصر زود می رم خونه خبری نیست کلاس رها خیلی طول می کشه از اون ور پرهام خودش می ره خرید ماهی و پنیر و بعد نوبت دکتر خانم لایق ازش خیلی خوشم می یاد اما روان پزشک هست نه مشاور و خدمات مشاوره ارائه نمی ده که فایده نداره. دال عدس داریم.
2شنبه اداره خلوت بود و خدا را شکر تونستم زود برم خونه سر امتحان رها سعی کردم باهاش همدل تر باشم و تو خونه هم خیلی تلاش کردم با پرهام وارد بازی های تنشی نشن با این که خیلی پروژه سختی بود و اصلا پرهام خودش حرف گوش نمی ده خونه هم اومد موبایلش سایلنت بود که از تو خونه هی بهم زنگ زدن فلان کن بمان کن خوب بابا نمون این همه اضافه کار لعنتی . امتحان ریاضیش خوب شد یک کمی توی تفریق ذهنی ولی مشکل داشت زبانشم عالی داد باورم نمی شد و ثبت نامشم کردم مجدد شامم خوراک سبزیجات داشتیم که دوست نداشت برای فردا با هم پیراشکی پختیم من حس نکردم خوب شده اما خودش 5تاش را خورد گمونم به خاطر ذوق پختنش بود.
3شنبه مدیر زود می ره ما هم زود سعی می کنم رها را کنترل کنم اگه بشه برای فردا پلو قارچ می پزم انگار خیلی خوب نمی شه نمی دونم چرا یک مدته دستم به غذا بد شده .
4شنبه می خوام برم خونه اما اوضاع یک جوری پیش می ره و مدیر می یاد بالا سرم و در حال موبایل بازی ام و بعدشم اون می ره کارخونه که کلا کنسل می کنم عصر کار پیش می یاد برای یه همکارا خبر خاص دیگه ای نیست . بعد می فهمم یک گندی زدن و کلا ناراحت کننده است .
5شنبه خونه ام تعطیل رسمیه بابا اینا رفتن سر خاک عمو ، اداره پرهامم کشونددشون سر کار ما تنهاییم حوصله هیچ کاری نیست یک تغییر دکوراسیون نه چندان دل چسب داریم دست و دلم به کار نمی ره عصر می ریم خونه مامان برای تولدش کیک پخته و من و مامان می ریم پیاده روی چه قدر خاقانی زنده است شک می کنم کرونا هست!!!!
جمعه بازم پرهام سر کاره ماهی می پزم می خوریم خیلی خیلی جاش خالیه و تو چشم می یاد عصر می یاد خبری نیست می فهمم برای اون پرونده یک اشتباه بزرگ کردم خیلی حالم گرفته است بی حوصله ام تمرکز ندارم نگرانم . هی دلم می خواد یک روز ظهر زودتر برگردم با پرهام بریم بیرون هی نمی شه !!!!!!