روز بي حادثه ولي پرخبر
خوب ديروز توي اداره كلي حرف و نقل بود اول در مورد جا به جايي قسمت ها كه مدير بهم گفت من جا به جا نمي شم ولي سرپرست ها زير بار پيش نهاد مدير نرفتن و در نتيجه احتمال جا به جايي من زياده . بدترش اين كه رفتم پيش مدير گفتم نمي خوام جا به جا شم و بدتر اينكه فهميدم چه قدر ترسوتر از 3 سال قبل هستم و چه قدر از كارها و مسئوليت هاي سخت و تازه مي ترسم در صورتي كه قبلا عاشق اين كارها بودم اينم از مزاياي سيستم اداري هست ديگه ! و بدترين خبر اينكه قراره ما هم بريم كارخانه يعني من 5 صبح بيدار شم فكرشو بكنيد !!!!
ديروز حال هيچ كاري نداشتم دقيقا هيچ كاري و همه اش الاف بودم . مهي يك كم اومد پيشم و دايي و پوري هم اومدن يك سر . با همسري حرف زدم و همين ها .
اين هفته تولد عشقمه قراره با هم بريم براش ساعت بخرم و يك تور يك روزه جنگل هم شايد اسم بنويسم . قاعدتا اون بايد شام ببردمون بيرون ولي چون چيزي نگفت و الان شديدا دستش تنگه شام هم دعوتش مي كنم بيرون .