شروع
شنبه من استارت کارهام و رژیم را می زنم برای شروع هم راضی ام همکارم نیومده نگران کروناست و من نگران ابتلا از اون.پرهام را کلاس زبان می نویسم و غذا از قبل داریم و خبری نیست . لولای سرویس دست شویی را می شکونم .
1شنبه اداره کارا بد نیست زود می رم اما باز نمی تونم ظهر بخوابم جلسه مدرسه رها ایناست معلمشون خیلی جدیه خیلی هم هشدار می ده که ال کنید بل کنید و از این حرفا عصر به نانا زنگ می زنم راهی کیشند دلم مسافرت می خواد هی سرچ می کنم هی بی فایده قشم را امیدی نیست ولی خدا بزرگه بله !!!غذا یتیمچه داریم . یک شنبه از خستگی در حال مرگم . پرهام لولا را درست می کنه .
2شنبه مدیر نیست راحتیم فقط اون دم اومدن یک شوک می ده که خدا را شکر برطرف می شه غذا ماکارونی با ریحون داریم خیلی خوب شده منم به نظر خودم خوب رعایت کردم اما نتیجه اون قدری که دوست دارم خوب نیست . رها جلسه اشناییش را می ره خوبه اما برای پیانو باز گریه زاری داریم .
3شنبه می مونم انگشتمون غیرفعال شده باز بدبختی گیر کارای رها هستم و سر درد وحشتناکی می گیرم پرهامم همین طوره غذا تخم مرغ و قارچ داریم دندون رها میافته مبارکش باشه همینا .
4شنبه روز اخر کار خودمو اماده کردم برای موندن اما مدیر مریض می شه می ره بیمارستان کارها خدا را شکر تمام می شه و انگشتمون هم غیرفعال شده دیگه می ریم خونه . پلو شوشتری داریم .
5شنبه ام خونه ام خبری نیست اوضاع اروم و عادیه ناهار داریم فکر و خیل تنظیم کلاس زبان و مدرسه فکر حسرت مسافرت از اون ور حرف واکسن می شه و می بینم خیلی بچه ها نزدن تا حتما استرازانکا داشته باشن یک جوری می خوره تو ذقم.
جمعه می ریم پرهام واکسن می زنه خرید میوه می کنیم کباب داریم عصر یک سر خونه مامانم اینا و همین دیگه خبر قابل عرضی نیست چه بی حوصله ام اه.