ديروز توي اداره يك عالمه كار جور واجور ريخت رو سرم ولي چون رئيس نبود تصيم گرفتم به نت گردي روزمو تلف كنم و عوضش امروز دور از جونتون عين خر دارم از صبح كار مي كنم . توي اين يك ماهه كارم سنگين مي شه ولي خوب گذراست نكته منفي اينه يك پروژه ناجور خفن مردونه را مدير بزرگ گير داده من انجام بدم خوب اميدوارم بي خيال شه چون اصلا چيزي نيست كه من كوچيك ترين امكان موفقيتي توش داشته باشم .

اميدوار بودم عصر ماجراي خونه به يك جايي برسه ولي نشد دليلش چي بود تصادف خواهرشوهر گرامي . تصادف سختي بوده ولي خدا را شكر خسارت جاني نداشتن . امده از پارك بياد بيرون كه دو تا ماشين داشتن مي يومدن به جايي اينكه بزنه رو ترمز مي زنه اشتباهي رو گاز ماشين خودشون و اون دو تا اسيب اساسي ديدن و تازه يك موتور سوار هم مي خوره با ماشينا و پرت مي شه پاش مي شكنه !!!! خلاصه كه تو اين شرايط  نمي شه حرف انتقال خونه و اينا زد ... چي بگم اينم از شانس ما ! نكته بد ديگه اينه كه همسري از دست خواهرش خيلي عصبانيه و مي گه بي احتياطه ولي من مي گمخوب پيش مي ياد . دلم سوخيد ترسيدم بعدها به منم همينو بگه ولي مي گه حالا تا بعدا بيخودي حالمونو خراب نكن!

ديروز همسري اومد دنبالم رفتيم خونه مامان بزرگش و سوقاطي را بهشون داديم و نشستيم صحبت و اين حرفا بعد هم رفتيم ساندويچ همبرگر و كوكتل خريديم رفتيم نشستيم توي پارك و خورديم اخي چه قدر دلم واسه پارك رفتن تنگ شده بود . چه قدر تابستون با همسري چايي و ميوه مي آورديم پارك مي خورديم .