شنبه عصر كلاس ها پر بود و نشد برم رانندگي و منم به جاش رفتم كتابخونه . كار خاص ديگه اي هم انجام نشد . ديروز صبح كلاس اموزشي بودم از طرف اداره . واسه همين نشد بيام اينترنت . عصر هم از راه اداره رفتم رانندگي اولش كه خانمه گفت خيلي خوبي ولي بعد توي ترافيك يك ترمز خيلي ناجور كردم و كلا هيچ اعتماد به نفسي ندارم نمي دونم چطور مردم جاي شلوغ رانندگي مي كنن چطور بايد ماشين را كنترل كرد... خيلي غصه خوردم

عصر رسيدم خونه همسري گفت بيام دنبالت بريم بيرون ولي من حوصله نداشتم خسته بودم كه البته از شانسم كلي مهمون اومد خونمون و با خستگي مشغول مهمون بازي شدم . خبر خوبشم اين بود كه كامپيوترم از بيمارستان مرخص ده و اگه دختر زرنگي باشم و زود برم كابل بخرم كه ديگه حتما تلاش مي كنم عكس بذارم .

بي حرف پيش اگه مشكلي پيش نياد قرار تعطيلات اخر هفته رو بريم بهشت گم شده يك جاي قشنگ اطراف شيراز . 5 شنبه راه بيفتيم جمعه رو اونجا باشيم و شب چادر بزنيم و شنبه هم برگرديم .

چاق شدم اساسي خيلي دلم مي خواد لاغر شم كاشك خدا يك همتي بهم بده