خوابم مي ياد
دوشنبه روز آرومي بود و فقط هم رفتم كتابخونه و بقيه روز هم معمولي و بي حادثه بود . ديروز هم سر كار پروژه اي كه دستم بود به جاهاي نسبتا خوبي رسيد و اگه خدا بخواد امروز تحويلش مي دم . ديروز تا رفتم خونه ، اندكي كتاب خوندم و بعد هم حاضر شدم همسري اومد دنبالم اول رفتيم براي سفر آخر هفتمون با گروه هماهنگ كرديم . نمي دونم چرا دلشوره دارم خدا به خير كنه .... براي شام هم من اصرار داشتم بريم رستوران نايب توي ابن سينا همسري هم مي گفت بابا نمي خواد بريم اون ور شهره اصلا فكر نكن جاي باكلاسيه چون قديمي بوده اسمش هنوزم مونده دوست نداري اين جور جاها نمي ياي و منم اصرار كه نه بريم خلاصه كه رفتيم و من به محض ديدن رستوران اعلام فرمودم امكان نداره پامو بذارم اينجا :دي ولي خوب بازم اصرار كردم غذا را از همونجا بگيريم بريم خونه . تازش هي غر مي زدم اينجا كجا بود منو بردي :دي همسري هم گفت يك بار ديگه بگو تا انچنان فشارت بدم كه جيغت بره هوا پر رو :دي خلاصه رفتيم خونه همسري اينا كسي هم نبود شام خورديم و خوش گذرونديم و ... شب هم يك مقاديري با هم رانندگي كرديم
توي اداره ما همه خانمها با هم توي يكي از اتاقا جمع مي شن و غذا مي خورن و استراحت مي كنن و ... ولي ما چندتا هستيم كه پيششون نمي ريم يعني من خوشم نمي ياد كسي توي محيط كار باهام صميمي بشه يا از زندگيم سر دربياره حالا خيلي شيك پيك مي بينم كلي دارن راجع به من حرف مي زنن كه واي چه عجيبه چرا دوست نداره عروسي بگيره ؟!!!!!!!!! آخه بگو به شما چه . ولي جالبه ها من اصلا تا نبينمشون يادم نمي ياد اينا هستن ولي من اون قدر براشون مهمم كه يك عالمه از وقتشون به بحث سر من مي گذره . روزگاري شده ها