حسش نيست
اول هفته است ولي نمي دونم چرا اصلا حس حرف زدن ندارم تيتروار بگم فقط
1- در راستاي اين كه من ياد جوونيم افتاده بودم و دلم كافي شاپ مي خواست 4نشبه با آقاي همسر رفتيم كافي شاپ فنجون تو خيابون نظر و به ياد اون ايام ميلك شيك خوردم . خوب بود دنج بود نسبتا
2- 5شنبه رفتم آرايشگاه هم ابروهامو برداشتم هم موهامو برام بست يك مدل اسپرت نصف بسته نصف باز حيف جايي مهمون نبوديم اون همه پول الكي :دي ولي خوب با همسري رفتيم آتليه دهكده عكس توي باغ درياچه خيلي خوش خلق بودند و در مورد ژست هم واقعا خلاق بود آقاي عكاس حالا تا كار نهايي چه طور باشه . لباسمون هم اسپرت بود ديگه يكيشو با شلار لي و تاپ مدل دار مشكي و يكيشم با پراهن كوتاه سفيد و آبي گرفتم
3- 5شنبه شام رفتم خونه مادر شوهر گرام و تا جمعه عصر اونجا بودم شبش بادمجان داشتند و فردا هم همسري ناهار بريون گرفت .
4- جمعه صبح با آقاي همسر رفتيم تمرين رانندگي خنگ بازي دراوردم ولي خوب بود دستم بيشتر راه افتاد صبحانه هم برديم پارك خورديم
5- جمعه شب هم خونه مامان بزرگم بوديم
6- آهان راستي 5شنبه من و برادر گرام از روي مطبخ رويا كيك موز و شكلات درست كرديم كه خيلي خوشمزه شد
خوبه حرف زدنم نمي ياد ها