غيبت طولاني
نبودم يك مدت دليلش هم مريضي بود كه الان هم در اوج سرماخوردگي به سر مي برم و هم عدم دسترسي به اينترنت . الان هم حالم شديدا بده تب زياد و سنگيني سر و چشم
يادم نيست از كي ننوشتم ولي خوب آخر هفته به اين شرح بود . 4شنبه همسري اومد دنبالم رفتيم دنبال كادوي روز مادر . من بسي عذاب وجدان چاق شدن دارم و تصميم داشتم دختر كم خوراكي بشم ولي همسري هي وسوسه ام كرد و رفتيم فرني و شيره خورديم . بعدش رفتيم واسه مامان همسري يك پارچه كت دامني ياسي رنگ خريديم قشنگ بود سريع هم خريديم بعدش رفتيم با هم شهربازي سربسته برج جهان نما . بيشتر بازي هاي مال بچه هاست ولي به منم خوش گذشت سوار اسكي شدم كه كلي هم جمعيت دورم جمع شد و مردم از خجالت . همسري هم يك بازي تيراندازيشو انجام داد ولي يك عالمه خنديديم ها . بعدش هم رفتيم سينما 4بعدي كه خيلي خوش گذشت سينماي سه بعدي كه در كنارش مثلا يك دفعه صندليتون سقوط مي كنه ف باد مي زنه ، آب مي پاشه و ... خلاصه براي يك بار تجربه خيلي جالبي بود . بعد از سينما هم ديگه شب شده بود خودمونم مونديم چه طور اين همه وقت تو شهربازي بوديم . خلاصه تصميم گرفتيم براي شام بريم پيتزا بيگ مك توي خاقاني . اين پيتزا فروشي ادمو ياد جووونياش مي اندازه چون اون موقع ها و تو اون شرايط خفن 10 سال پيش ، معروف ترين پيتزا فروشي اصفهان واسه هم سن و سالهامون بود ولي بعد كه رفتيم و سفارش داديم دلمون نمي خواست اونجا بمونيم سفارش را گرفتيم و رفتيم پارك نشستيم خورديم بسيار هم چسبيد و خوشمزه بود .
5شنبه صبح هم با مامان رفتم و براي روز مادرش يك مانتوي كرمي خريديم و بعد رفتم كتابخونه و ظهر هم رفتم حمام كه همين حمام سرماخوردگي نهفته را بيدار نمود و دوباره مريض شدم . عصرش توي خونه به خوابيدن و كتاب خوندن گذشت واسه مريضي بي حوصله بودم و البته شبش خونه مامان بزرگ هم رفتيم .
جمعه صبح زود همسري اومد دنبالم رفتيم تمرين رانندگي خيلي بهتر شدم . صبحانه هم رفتيم پارك و تا ظهر جاتون خالي توي پارك بوديم . ناهار رفتيم خونه همسري اينا كه مرغ بود و اتفاق بد اين بود كه من يك تاپي كوتاه مشكي و شلوار لي پوشيده بودم و دكمه شلوار كنده شد فكر كنيد چه بدبختي داشتم من !!! عصر حالم ديگه خيلي بد شده بود با اين وجود با همسري و مامانش رفتيم سراغ هايپرماركت اصفهان كه فعلا به صورت آزمايشي كار مي كنه و با اجازتون مادرشوهر گرام تا جايي كه نفش داشت خريد كرد يعني هر چي به چشمش مي يومد مي خريد و من مات و متحير و البته خوشحال كه همسري به خريد و بريز بپاش عادت داره :دي من فقط يك دسر كاكائويي كاله برداشتم كه همونجا بخورم و يك دسر توت فرنگي از اينايي كه بايد با شير درست كرد . بعد از هايپر ماركت منو رسوندن خونه و در اوج نقاهن دسر را درست كردم همه خودريم و دوست داشتم و خوابيدم .