ايام مادرانه و زنانه هم پايان يافت
چهارشنبه صبح توي كارخونه جشن روز زن بود كه با همكاراي خانم رفتيم خوب طبق معمول جشن خوبي نبود و خوش نگذشت ولي بهتر از كار كردن بود :دي اداره هم به مناسبت روز زن يك دسته گل سفيد و صورتي يك بسته كوچولو شكلات يك جا دستكال كاغذي خاتم و 150 هزارتومان پول بهمون داد و بسي شادمون نمود . دستشون درد نكنه . ظهر برگشتيم سر كار كه يك مقاديري زياد بود ولي خوب خدا را شكر راه افتاد و مشكلي پيش نيومد . تند تند رفتم خونه و آماده شدم تا همسري بياد بريم كارخونه ما جشن توليد كه البته طفلك براش كار پيش اومده بود و دير اومد و در اخرين لحظات به سرويس رسيديم . بر خلاف انتظار جشن خيلي خوبي بود و بهمون خوش گذشت . برنامه هاش شاد بود البته ديگه از كادو خبري نبود ها فقط دو تا بسته شكلات بهمون دادن ، پذيرايي آب ميوه و بيسكويت بود و شام هم جوجه و ماست موسير و سالاد و دلستر . توي جشن يك مسابقه هم برگزار شد و من برنده شده بودم و يك جعبه دستمال خاتم ديگه هم بردم . وقتي برنده شدم مجري اسممو پرسيد و من اسم و فاميلو با هم گفتم و مجري فقط فاميلمو تكرار كرد . همسري خنديد گفت ديگه چرا اسمتو مي گي ؟ خيلي كار ضايعي كرده بودم يعني ؟
خلاصه 4شنبه مون با جشن تمام شد و تا رسيديم خونه11:30بود .
5شنبه صبح رفتم كتابخونه و از اون ور هم رفتم براي همسري عزيزم كادو خريدم يك بسته مهره شطرنج از اين فلزي هايي كه واقعا شكل شاه و وزير و ... اينا هستن خيلي دوسشون داشتم اومدم خونه ناهار خوردم و خيلي زرنگانه لباس عوض كردم رفتم باشگاه بدن سازي واقعا خوشم اومد فقط مشكل اينه باشگاه فقط صبح ها بازه و من فقط 5شنبه مي تونم برم با اين حساب مگر اينكه مرخصي بگيرم وسط كار . بعد از باشگاه حسابي خوابيدم و بيدار شدم تنها بودم زنگ زدم همسري براي كاري نزديك خونه ما بود گفتم بيا پيشم اومد با هم بوديم و بعد هم آماده شديم بريم هايپر كه مامان اينا رسيدن و اونا هم باهامون اومدن خلاصه به هايپرگردي مشغول شديم و مامان اينا زودتر از ما برگشتن خونه . من و همسري مي خواستيم شام بريم بيرون و من هم يك هو دلم خواست مامانم اينا هم باشن و نتيجه اين هوس هم معطل كردن همسري تو ترافيك و هم معطل شدن مامان اينا نزديك به يك ساعت بود !! بعد هم گفتم بريم پيتزا سوران كه فوق العاده شلوغ بود بيش از حد تصور . مامان مي گه چرا هر جا با تو مي آييم اين قدر شلوغه گفتم چون من جاهاي معروف مي يام . مي گه چند مي گيري بي خيال جاهاي معروف شي !!! ولي من خودم پيتزا بوقلمونش را خيلي خوشم اومد . در ضمن اون قدر شلوغ بود كه شام را برديم خوه خورديم .
جمعه صبح يك مقاديري كتاب خوندم و حمام و ظهر همسري اودم دنبالم رفتيم رانندگي . خوب الان من جاي خلوت راحت مي رم و همه جيزا مثل نيم كلاژ و دور دوفرمون و ... همه ديگه خيلي خوبه ولي خوب جاي شلوغ باز هم شديدا هول مي كنم نمي دونم واقعا نمي دونم چي كار كنم . چطور بايد مهارت كسب كرد ؟
بعد از رانندگي رفتيم خونه همسري اينا مامانش برامون شربت و هندونه آماده كرده بود خورديم و خوابيديم و بعد هم رفتيم نمايشگاه طلا و سنگ هاي قيمتي كه يك اقاي مهربون بهمون بليط رايگان داد تا پول بليط نديم و البته افتضاح بود اون قدر شلوغ كه اصلا چيزي نمي ديديد! ما هم كمي گشتيم و بعد رفتيم بستني و پفك خريديم رفتيم پارك به گفت و گو صحبت !!!!
خونه ما و همسري اينا خيلي از هم دوره كلي بايد پلو بنزين بديم خيلي بده!!!!