يك عدد دختري اومده توي ادارمون كه فرزند يكي از روساي كله گنده و مذهبي شركت هست . اخلاقش افتضاحه هيچ كس باهاش نمي سازه كار درست حسابي بلد نيست و پدرش هم اصرار داره با خانم ها هم اتاق باشه . ديروز شنيدم قراره اتاق ها را عوض كنند و من و اين عتيقه بريم توي يك اتاق خيلي ناراحت شدم هم نمي خوام با چنين ادمي هم اتاقي باشم هم اينكه اخه اصلا مال قسمت ما نيست خلاصه اساسي پكر بودم . رسيدم خونه زنگ زدم به همسري و بهش گفتم چي شده و ناراحتم اونم هي مسخره بازي در اورد با اينكه مي ديد توي بغضم منم خداحافظي كردم خيلي دلخور شدم متوجه شد دلخورم و چند بار سوال كرد چيه ولي من چيزي نگفتم و خداحافظي كردم ديگه هم به روي خودش نيورد نه زنگي نه دلجويي چيزي . آخر شب كه من باهاش حرف زدم فقط دوباره گفت چيه و .. . و من گفتم معذرت خواهي كرد گفت من وقتي ناراحتي واقعا برام مهمه شايد به روي خودم نمي يارم ... حالا ولي بازم ته دلم ناراحتم نمي شه كه اين جوري مگه دلواپسي و ... زوريه اگه ادم واقعا نگران و دلواپس كسي باشه مگه غرور معني داره ؟!!!!