مسافرت سه استانه
4 شنبه اتفاق خاصي نيفتاد يك سر كتاب خونه زدو و توي خونه هم مشغول مطالعه بودم . 5شنبه صبح زود بيدار شدم و رفتم كلاس بدن سازي مربي هنوز نيومده بود و عين خوشحال ها مشغول ورزش شدم ديگه وسط برنامه بودم كه مربي رسيد گفت نه خير امروز بايد برات برنامه جديد مي نوشتم و خلاصه دوباره مجبور به انجام عمليات ورزشي گشتيم . بعدش هم تند تند اومدم بيرون و زنگ زدم به دوستم كه اومده بود اصفهان با شوهرش و دو تا دخترش قرار شد برن باغ گل ها تا ما هم بريم اونجا بعد هم زنگ زدم به يك دوست ديگه كه اونم يك دختر كوچولو داره تا بياد و با هم بريم پيش مس مس . خلاصه هل هلي راه افتادم و در اين بين رژگونه نازنينم خرد شد و آخر هم خيلي دير رسيديم به اونجا . آخي واقعا ديگه عين مامانا شده بود با دو تا بچه نشستيم توي پارك بستني خورديم و كلي حرف زديم بعد هم شوهر دوستم اومد دنبالمون و قرار شد شام مس مس و خانواده اش را شام مهمون كنن يك كمي شرمنده شدم چون مس مس دوست صميمي من بود نه اون و الان من نه همسرم مي يومد ديدن مس مس نه شامي چيزي مهمونشون مي كردم ولي خوب مسافر بودم ديگه چه كنم موند شرمندگيش. مس مس برام سوغاتي يك بلوز سفيد قشنگ آورده بود و يك مجسمه سرخ پوستي هم به خاطر عروس شدنم . خلاصه ظهر برگشتم خونه حمام كردم خوابيدم و اماده شدم تا 7 همسري هم اومد خونمون . مس مس اينا گفته بودن اگه بتونن عصر يك سري مي يان خونمون كه ظاهرا وقت نكردن و خلاصه همسري اومد دستش درد نكنه سوهان هم خريده بود شام هم زرشك پلو و مرغ بود . ده و نيم هم من و همسري رفتيم تا با دوستامون راهي سفر بشيم و اين جوري بود كه سفر 3 روزمون شروع شد
جمعه : صبح زود رسيديم قزوين و توي پاركش صبحانه خورديم . بعد هم رفتيم عمارت چهل ستون كه جاي قشنگ و جالب توجهي بود . آثار تاريخي هم نام با اصفهان توي قزوين زياد هست دليلش هم اينه كه اول قزوين پايتخت بوده و بعد مي يان اصفهان را پايتخت مي كنن و چيزايي كه توي قزوين بود كامل تر و بسيار زيباترش را توي اصفهان مي سازن . بعد از چهل ستون رفتيم موزه شهر رو ديديم كه اونم جالب بود البته من سبك چيدمان موزه را بيشتر از محتوياتش پسنديدم . بعد همگي با هم رفتيم موزه مردم شناسي كه توي يك حمام قديمي بود و توي هر سكوي حمام يك صحنه از زندگي مردم با عروسك هايي كه خيلي خيلي واقعي مي زدن من خيلي اين موزه را دوست داشتم و شديدا پيش نهاد مي كنم اگه قزوين رفتين اين موزه را هم برين . بعد از اون رفتيم مسجد جامعشون را ديدم و خيابون سپه كه اولين خيابون ايران هست و مجموعه گراند هتل و گراند سينما كه يكي از 4هتل اوليه به سبك اروپايي توي ايران هست جايي كه توش قول و قراراها براي پادشاهي رضاخان گذاشته مي شه . ديگه ظهر شده بود و خيلي خسته بوديم رفتيم يك چايي خونه سنتي و چايي خورديم و بعد هم رفتيم براي ناهار كه بعضي بچه ها قيمه نثار غذاي محلي قزويني ها را خوردن من چند تا لقمه كه خوردم خوشمزه بود خوشم اومد . بعد ناهار خوابيديم و عصر رفتيم اول يك آب انبار را ديديم كه اونم واقعا برامون جالب بود و طرز كارش را دوست داشتيم بعد هم رفتيم كاروان سراي سعد السلطنه و بازار سنتي كنارش را نگاه كرديم كه طرح بازار جالب بود و توي كاروان سرا ضبط فيلم بود و صحنه هاي فيلم كه بازار قديمي بود خيلي سرگرممون كرد . خلاصه عصر هم بدين ترتيب گذشت و شام را هم توي پارك خورديم و براي خواب رفتيم خانه معلم كه من ديگه بيهوش شدم .
شنبه : صبح زود راه افتاديم سمت الموت توي راه هم حليم خريديم و يك جاي خوش و آب و هوا صبحانه خورديم . جاده شديدا قشنگ بود يكي از زيباترين مناظري كه توي همه عمرم ديدم وسط مه بوديم ابرا بالاي سرمون پياده مي شدي اصلا اب را روي تنت حس مي كردي . يعني من و همسري اصلا همين طور ساكت بوديم جاده هاي شمال قشنگ ترين و بكرترينش اصلا يك دهم اينم نبود به نظرم . بعد از اون جاده خوشگل ولي پر و پيچ خم تا حدي كه حال بعضيها بد شد رسيديم الموت و قلعه حسن صباحكه اونم كوه بسيار زيبايي بود ولي خوب گمونم 1000 تا پله را بالا رفتيم تا رسيديم به قلعه ولي خوب اون همه پله روي كوه هم صفاي خودش را داشت و من واقعامشتاق ديدن قلعه اسماعيليان بودم خلاصه رسيديم بالا و كلي عكس و صحبت و بعد هم برگشتيم پايين و رفتيم درياچه اوان قشنگ بود ولي خوب معمولي چيز خاصي نداشت يك مقاديري كنا درياچه مونديم و استرراحت كرديم و آخر شب برگشتيم قزوين و خوابيديم يعني دوباره يك چيزي تو وايه هاي بيهوشي .
يك شنبه : صبح زود راه افتاديم سمت زنجان و حتي صبحانه رو توي ماشين خورديم رفتيم شهر سلطانيه و گنبد سلطانيه كه چهارمين گند دو طبقه اجري دنياست را ديديم واقعا زيبا و قابل تامل بود تاريخچه جالبي هم داشت بعد هم رفتيم غار كتله خور كه فوق العاده زيبا بود واقعا دل انگيز بود مي تونيد تصاويرش را توي اينترنت بببينيد . ديگه بعد از غار هم ناهار را توي همون محوطه خورديم و رفتيم سمت همدان و آرامگاه باباطاهر و مغازه هاي اطرافش براي سوغاتي ما چيزي نخريديم و فقط به مشاهده بسنده نموديم و بعد هم همونجا هندونه خورديم و شام هم توي ماشين صرف شد و راه افتاديم سمت خونه 5:30 خونه بوديم و من 6:30 اومدم سر كار . سفر خيلي خيلي خوبي بود و خيلي چيزاي تازه ديديم و ياد گرفتيم
در ضمن انگشتم مريض شده صبح مرخصي ساعتي گرفتم رفتم دكتر گفت حساسيته نبايد خيار گوجه را بدون دستكش پوست بكني چون پوستت حساسه .
پ. ن : همسرم بهترين همسفر دنياست همه اش مراقبمه و بهم محبت مي كنه همسري هزار بار مي بوسمت عاشقتم مرسي كه هر چي بهونه گيري كردم فقط منو بوسيدي و دلداريم دادي مرسي كه گفتي گاهي اون قد دوستم داري و شرمنده مهربونيام هستي كه اشك تو چشات جمع مي شه مرسي كه مي بينيم گاهي بهم زل زدي و بعد مي گي رنگ چشمام خيلي قشنگه مي گي واقعا خوشگلم مرسي مرسي مرسي
پ . ن 2 : عكس سوغاتي دوستم را فردا مي ذارم اگه شد .