4شنبه روزي بس عادي بود و اتفاق خاصي نيفتاد جز اينكه به همسري گفتم ببين يك چيز تو دلم مي گه شايد بد نباشه جاي شام مفصل يك جشن ساده بگيريم و اين گفتن همانا و همسري گفت اي بابا ديگه ديره و زود بايد بجنبيم 1شنبه مرخصي مي گيري با هم مي ريم همه جا را مي گرديم و تكليفمون را يك سره مي كنيم گفتم باشه ولي از بعدش هي مي گم عجب غلطي كردم ها كي حوصله اين استرس ها را داره همون شام را بديم بره ديگه الان پر استرسم . واقعا ارزو مي كنم يك خونه بزرگ داشتيم تا مي شد توي حياطش يك مهموني بزرگ بديم هر چند از اين حسرت هاي غيرممكن متنفرم ! خدايا خودت يك جوري به خير بگذرونش

5شنبه صبح اول رفتم باشگاه بدن سازي يعني خدايا مي شه مي شه من اندكي لاغرتر شم اين قضيه ناراحتم مي كنه ولي خوب من واقعا كم خوراكم ورزشم هم دارم ديگه چي كار مي شه بكنم آخه!!! بعد رفتم كتابخونه بعد ساك ورزشي را براي تكميل ست شناي همسري خريدم . عصر هم همسري اومد اول رفتيم خونه مامان بزرگم بعد هم شام رفتيم خونه اونا خورشت لوبيا سبز بود شب هم موندم و صبح با همسري باز رفتيم تمرين رانندگي و صبحانه هم برديم پارك خورديم . مامان همسري هم بهش زنگ زد داره مي ره خونه دخترش تا عصر و از پپر عذرخواهي كن من كه شديد بهم برخورد ! و به همسري هم گفتم يعني چي وقتي مهمون داره ول مي كنه مي ره !

خبر ديگه اي نيست و مرخصي را هم براي دوشنبه گرفتم .