4شنبه همه چي آروم بود اتفاق خاصي هم نيفتاد رفتم كتابخونه دلم مي خواست كله اين كتابدار مزخرفشون را بكنم .

5شنبه صبح هم همه اش توي خونه بودم كتاب خوندم و حمام و البته يك سر رفتم كه اگه مغازه بازه براي بابا ليوان مخصوص دم كردن چايي سبز بخرم ولي خوب بسته بود . ظهر هم مي خواستيم با مامان و سام سام سمبوسه درست كنيم كه در لحظه اخر متوجه شديم نونمون خشكه و نمي شه باهاش كار كرد و ناچار چون وقتي هم نبود ديگه رفتيم از نانوايي خمير گرفتيم و پيراشكي نموديم مواد رو . عصر همسري با كارت هديه و جعبه شيريني اومد خونمون . يك مقاديري نشستيم و منم كادوهاي همسري را دادم و بعد حاضر شدم رفتيم عروسي همكارش . اين زوج جوان دو ماهي زودتر از ما عقد كرده بودند و توي اين مدت هم زياد با هم بيرون مي رفتيم توي همين مدت هم دست به كار خريد خونه شدند و هم خود خانمه هم آقا كمرشون مشكل پيدا كرد و خلاصه تصميم داشتند جشن نگيرن اما امان از دست اطرافيان و حرف و حديث و آرزوهاشون و خوب اينا هم كه هم مشكل جسمي داشتند هم مالي تصميم گرفتن سر و تهشو هم بيارن و يك چيز فرماليته بگيرن در عرض گمونم ده روز يك عروسي توي خانه معلم . زنونه مردونه جدا و اجازه نوار باكلام را هم نمي دادن اينش ضد حال بود اساسي ولي خوب فاميلاي عروس خانم خيلي باحال بودند يعني حتي با همون آهنگ بي كلام هم اين قدر رقصيدن و شاد بودند . فاميلاي من كه اگه بودند عمرا پا مي شدند با يك اهنگ ساده اين همه شادماني كنن . به ماشينشون يك گل ساده زده بودند . غذاشون كوبيده و جوجه و ماهي و برنج ساده و شويد باقلا و خورشت ماست و سالاد بود . تازش عروس خانم چون ديسك كمر ناجور گرفته نمي تونست لباس عروس سنگين را تحمل كنه وي ك لباس مجلسي سفيد پوشيده بود كه البته قشنگ بود و چون نمي تونست يك صبح تا ظهر هم تو ارايشگاه بشينه دختر عموش كه آرايشگر بود اومده بود توي خونه آرايش كرده بود كه اين يكي اصلا خوب نبود . توي اون مجلس كامل غريب بودم و فقط عروس رو مي شناختم ولي حوصله ام سر نرفت پيش خود عروس و خواهراش بودم و حواسم هم پرت لباس و آرايش مهمونا بود و حتي بهم خوش هم گذشت . فقط دلم مي خواست تو مراسم دادن كادوها هم باشم و فضولي كنم كه همسري بيچاره بايد جمعه هم مي رفت سر كار و گفت ديره بيا بريم ما هم كادومونو كه سكه پارسيان بود داديم و اومديم . از بعدش هم من يك عالمه استرس جشن را دارم دلم مي خواد تو سالن اداره بابا بگيرم و سر و تهش را هم بيارم خرجي نكنم ولي مامان اينا مي گن نه عيبي نداره يك ذره فرقشه غصه پول نداشتن واسه مسافرت را نخور كادو برات مي يارن و از اين حرف ها ... در هر صورت استرس ناجوري دارم

جمعه هم باز توي خونه بودم تا عصر و چون مي شد سالروز اولين باري كه با همسري شام خورده بوديم تصميم داشتيم بريم همون رستوران . تو خونه هم كه نمي شد مناسبتش را گفت چون من مرداد پارسال عقد كردم و قاعدتا نبايد هيچ خردادي جز امسال همسري را مي شناختم :دي خلاصه عصر همسري اومد اول رفتيم سراغ چند تا مغازه كه همه بسته بودند بعد هم رفتيم نيكان اولين جايي كه با هم شام خورديم . من كوبيده خوردم و همسري ميكس كوبيده و جوجه . عاشق كباب كوبيده نيكان و ميز اردوش هستم . بعد از شام هم رفتيم خونه همسري اينا و آخر شب برگشتم خونه خودمون .