فضول هاي حال گير
چهارشنبه خيلي معمولي بود يك سر رفتم كتابخونه عصر كمي كتاب خوندم و كلا بي حوصله بودم فقط با همسري عشقولانه صحبت نموديم همين .
5 شنبه صبح بازم بي حوصله بودم ولي عزمم را جزم نمودم و رفتم باشگاه خوب بود . ظهر هم خوابيدم و عصر بعد از يك كوچولو مطالعه همسري اومد دنبالم بريم خريد لباس . دو تا مغازه توي برج و شيخ صدوق رفتم لباساشون خيلي خيلي خوشگل بود ولي چيزي نبود كه من مي خواستم بيشتر بلوز يا تاپ هاي خيلي شيك بودند من دنبال يك كت دامن اسپرت يا بلوز دامن براي مهموني هاي خانوداگي بودم بعد رفتيم سمت دروازه شيراز اونجا مغازه اي كه لباس هاي ترك داشت دامن نه اما كت دامن هاي اسپرت شيكي داشت ولي قيمتش روي 200 تومن بود كه به نظرم براي منظور من گرون هست 200 تومن براي لباس واسه يك مجلس خاص خوبه نه وقتي براي مهموني خانوادگي ساده لباس مي خواي . بعد اومديم نظر اونجا هم چيزي نديدم نظرغربي هم يك سري زدم لباساش خوشجل بود ولي دامن هاي يك وجبيش به درد پارتي مي خورد نه چيزي كه مد نظر منه فقط يك كت دامن اسپرت دخترونه شيك داشت كه 150 بود ولي خوب شكل كت دامن خودم بود . خلاصه چيزي نخريدم و موند براي يك روز ديگه مي خوام برك طرف انقلاب و سپاهان و ... همسي مي گه اونجا بنجله ولي من فكر كنم بتونم چيزي مناسب منظورم گير بيارم . اون شب با همسري بحث شديدي هم داشتيم هرچند آشتي نموديم .
اما چيزي كه شديد حالم را گرفت 5شنبه كه رفتيم براي خريد من شام بردم كه بريم بيرون بخوريم و رفتيم پارك دم كوه نشستيم شام خورديم و بعد دراز كشيديم و حرف مي زديم . در ضمن فكر نكنيد يك وقت منظورم اينه كنار هم دراز كشديدم يا كار خاصي مي كرديم ها نه همسري اين ور من هم اون ور آسمونو نگاه مي كرديم و حرف مي زديم بعد يك خانمه چادري اومده به من ي گه عزيزم ببخشيد ها درست نيست اين طوري مي گم چطوري مگه چي كار كردم مي گه من شوهرم كنارم نشسته بعد شما خوابيدي مانتوتم رفته بالا !!! منم تو شوك اونم راهشو كشيد و رفت . حالم در حد به هم خوردن بود خيلي غصه خوردم خيلي بدم اومد....
جمعه همه اش را خواب بودم نمي دونم چرا اين قدر اين چند روز كشل تشريف داشتم . عصرش هم زنگ زدم و ديدم همسري بيرونه و مي گه اومدم شير آب بخرم منم خيلي ناراحت شدم و گفتم چرا قبل از بيرون رفتن به من نگفته . در حد بغض بودم . زنگ زدم به آزرا با هم رفتيم نمايشگاه لباس هاي ايراني يك سري مانتوي سنتي و زيورآلات كار دست و .... دستبنداش رنگي و قشنگ بود ولي نتونستم تصميم بگيرم كدومو بخرم و در كل بي خيال موضوع شدم . اومدم خونه مهي اومد خونمون خريد مريدا را نشونش دادم و خيلي نشست پيشم بعد هم دايي اينا اومدن و آخر شب با همسري حرف زدم گفتم شاكيم من به تو احترام مي ذارم هر جا مي رم خبر مي دم ولي تو چي ؟ گفت نزديك خونه بود فكر نمي كردم ناراحت بشي و خلاصه معذرت خواهي نمود گفت ديگه رعايت مي كنم كشش نده !!!