و اما ديروز...
ديروز روز بدي بود سر كار . رئيس احمق برگشته به يكي از همكارا گفته كه بيرون يكي از خانم ها را ديدم با شال و مانتو كوتاه و آرايش آن چناني . ناراحت شدم و به من مربوط نيست و سعي مي كنم رو قضاوتم اثر نذاره و از اين حرفها ... خلاصه كلي رفت رو اعصابم نكنه منو ديده البته من كلا اهل ارايش نيستم ولي خوب ادم نمي دونه منظور همچين آدمي از ارايش آن چناني چيه . واقعا حالم داره به هم مي خوره عجب جايي هستيم!!!!
عصر تا رسيدم خونه شام خوردم و همسري هماهنگ كرد كه بياد دنبالم اول يك مقاديري رفتيم دنبال تداركات عروسي كه بحثمون شد هر چند زود جمعش كرديم . بعد رفتيم پاساژ 24 اسفند براي ديدن بلوز دامن يا كت دامن اسپرت كه خوب اونجا پر از لباس مجلسي بود و لباساي نامزدي و ... بعضي هاشونم اصلا لباس عروساي ساده براي فروش داشتند نه از اين خيلي پف دارها ! خلاصه كلا حواسم از كت و دامن پرت شد و اصلا رفتيم توي يك لباس عروسي و ديدم نه اصلا دلم لباس عروس پف دار و فنر دار و اينا نمي خواد خسته ام مي كنه ميلي هم بهش ندارم البته واسه عقدم آخه از همين نوع لباسها پوشيده بودم ولي سبز خيلي خيلي كمرنگ كه به سفيد نزديك بود . اومدم بيرون و رفتيم يكي از همون عروس ساده ها را پوشيدم كه قشنگ بود بعد يك لباس اسپانيايي امتحان كردم همسري زياد دوست نداشت من چون دامن چين چين دوست دارم اينم به دلم بود ولي خوب چون رنگي رنگي بود واسه عروسي كه نمي شه پوشيد بعد رفتيم يك لباس طلايي پوشيدم از اين يقه مصري ها ( منظورم يك وري هاست ) كه روي يقه اش گل كار شده و بقيه اش ساده است ولي براق و دنباله براق هم داره دوسش داشتم حالا شايد برم سفيد همونو بخرم به جاي لباس عروس .
بعد از گشت و گذار همسري شام نخورده بود و رفتيم شاورما خريديم برديم پارك خورديم براي سام سام هم خريديم اوردم خونه .
صبح هم اتفاق ناخوشايند ديگه اين بود كه كامپيوتر يك دفعه خاموش شد به جان خودم دو ماه نيست از تعمير برگشته اصلا حوصله اش را ندارم ديگه لعنتي .
امروز شايد براي خريد همون لباس با مامانم برم. در ضمن مامان بزرگ عزيزم هم گفته كادوي عروسي مي خواد بهم طلا بده و خودم برم يك چيزي انتخاب كنم كه امروز مي رم بخرم كادوم را :دي البته 300 تومن براي كادوم در نظر گرفته . دستش درد نكنه .