دومين جمعه تابستاني
4شنبه روز خوبي نبود توي اداره يك عالمه كار و بحث و .... توي خونه هم زياد جالب نبود يك سري هم به كتاب خونه زدم و آرايشگاه هم رفتم .
5شنبه ساعت 8 :20 بود كه همگي يعني مامان و بابا و سام سام و مامان بزرگ ، همسري و مامانش و داداشش ، دو تا دايي هام و با خانوادشون و دختر داييم و شوهرش و ني نيشون ، رفتيم به سمت شهركرد . چون خونه دايي بزرگم اونجاست و اونجا پاگشا شده بوديم . مهموني خوبي بود به خودم خيلي خوش گذشت دستشون هم درد نكنه خيلي زحمت كشيده بودن . غذا جوجه و كباب و قورمه سبزي و يم خوشرتي از سيب ترش و آلبالو بود كه خيلي خوشرنگ بود . ژله هاي رنگي رنگيشون هم بامزه شده بود . يك عالمه رنگ بود آخه . عصرش هم آش دوغ درست كرده بودند . به من و همسري هم به هركدومممون يك سكه پارسيان دادند كه خيلي خوشگل كادوش كرده بودند . همسري هم بهم پلاكي را كه با هم خريده بوديم داد عكس گرفتم كه بذارم ولي چون نگين داره هي نور مي زد و عكسش بد مي شد .
جمعه هم خوب بود هر چند من تصميم داشتم همسري تشكر درست حسابي براي مهموني ديروز بكنه و نكرد. ساعت 10 اومد دنبالم رفتيم خونمون را كه خالي شده بود اين بار با دقت ديدم اول خورد توي ذوقم و گفتم كاشك توي محله خودمون خونه داشتيم همسري يك مقاديري ناراحت شد گفت پپر ببين خونه بغلي شما كه تازه كلنگي بود و تا خريدن كوبيدن كه بسازنش متري دو و 200 خريدن كه همه مي گن مفت دادن چون احتياج داشتن . خودت ببين آپارتمانش روي متري چنده . غصه ام شد گفتم نه بابا همينم خدا را شكر كه داريم . بعد رفتيم توي اتاقش اين بار فقط همسري را بغل كردم گفت مي دونم كمداشو دوست نداري كوچيكه قول مي دم نجار بياد درستش كنه بعد هم حمام كه خيلي كوچيك بود و غصه دارم نمود ولي خوب بعد كه يك كم مونديم ديدم بهتر شد به اوضاع . خونمون 100 متره . يك پذيرايي 35 متري و يك تراس كوچولو . اشپزخونش قشنگه كابينت هاش رنگ صورتي قشنگي داره و نورپردازي هالوژناشم خيلي بهش مي ياد . رنگ ديوارها كرميه كه دوست دارم سفيد بود و نوار گچبريش زرد رنگ كه دوست دارم سفيد بود . دست شوييش مدلش خوبه ولي سينكش خيلي دهاتيه . حمامش هم كوچيكه . دو تا اتاق خواب داره كه زيادم بزرگ نيستن . اما بازم خدا را شكر . خدا را شكر كه اول زندگي خونه از خودمون داريم و مجبور نيستيم بريم مستاجري . توي خونه زياد نشستيم و پفك و چايي و آجيل و ميوه خورديم بعد هم رفتيم دم سي و سه پل ساندويج چيزبرگر و همبرگر و كوكتل و هات داگ خريديم و البته نشد همشو بخوريم :دي توي پارك نشستيم و خيلي حرف زديم به همسري گفتم مامانتو دوست ندارم خيلي ناراحت شد و گفت بي انصاف نباش مامان من اين همه تو رو دوست داره همش مي گه پپر خيلي مهربونه خيلي زحمت كشه نسبت به سطح زندگي اي كه داشته هيچ توقعي ازت نداره همش مي گه خيلي ماهه خيلي دوست داشتنيه بعد تو مي گي دوسش نداري. خلاص ما هم گفتيم بابا شوخي نموديم بي خيال در كل .
امروز قراره برم اگه لباس حاضر بود بگيرمش اميدوارم كامي بره تعميرگاه و شب هم خونه مامان همسري مهمونم .