اون قدر غمگينم اون قدر ناراحتم . نمي دونم يك جورايي دوست ندارم حرف بزنم دوست ندارم بگم دوست ندارم بشنوم " بابا اينكه يك حرف سادست " غمم بيشتر از اين حرفاست غمم يك چيز ديگه است . يك چيز كلي تر

ديروز خسته شدم بعد هم رفتم كتابخونه و باز هم خسته تر شدم اومدم خونه شام خوردم و با همسري صحبت كردم . بعد همسري رفت استخر . بعد از مدت ها عزمم را جزم كردم و به دوستم زنگيدم . من و اناستازيا و شوهرش قبلا با هم همكار بوديم خيلي دختر ماهيه هميشه هواي منو داشته و كنارم بوده . خيلي صحبت كرديم و طبق قرار قبلي با همسري ، باهاش قرار گذاشتم كه يك شب شام با هم بريم بيرون كه آناستازيا گفت 5شنبه ها مي تونن بيان چون روزاي ديگه شوهرش 8 مي رسه خونه و منم گفتم اكي پس همين 5شنبه اگه مشكل خاصي پيش نيومد و همسري ها موافق بودن بريم . عروسيم را گفتم بهش 24مه و خيلي غصه خورد گفت عروسي داداشش همون روزه و بهم گفت اگه زودتر مي گفتي من نمي ذاشتم داداشم بذاره 24ام خيلي دلم مي خواد پيشت بودم اون شب و .... .

شب وقتي همسري از استخر برگشت بهش زنگ زدم كه ببينم چطور بوده استخر و بعد گفتم راستي به آناستازيا زنگ زدم گفت واي خوب ... گفتم براي شام صحبت كرديم گفت آخ جون گفت وقت ندارم گفتم نه براي 5شنبه قرار گذاشتم و خوب ديگه از برخوردش خيلي ناراحت شده بودم اونم فهميد ، يك مقاديري شوخي كرد ديد نه ناراحتم هنوز ، گفت ببخشيد گفتم فقط بگو چرا اون طوري گفتي گفت هيچي آخه قبلش قرار گذاشته بوديم آخر هفته با انسان اينا بريم بيرون يك دفعه جا خوردم . گفتم نه فقط به من بگو دليلت چي بود برخورد تو قبل از گفتن روز قرار بود گفت نه همونه كه گفتم ، ببخشيد ، تو رو خدا ناراحت نباش . منم گفتم كاري نداري و خداحافظي كردم . امروزم صبح يك اس ام اس خوشحال براي خودش داده انگار نه انگار من ادمم ناراحتم منم رسمي جوابش را دادم ولي به روي خودش نيورد .

مي دونم بحث عاديه مي دونم مي شد آدم اصلا به روي خودش نياره مي شد صبح منم در جواب اس ام اسش يك چيز مهربون بنويسم و تموم بشه اما دلم سوخته نه از اين بحث نه از دليلش ، از اينكه ديد ناراحتم و هيچ كاري نكرد . ما سر اين موضوع قبلا هم با همديگه بحث داشتيم بهش گفتم اين نشونه اينه كه غرورت برات مهم تر از منه ، اينكه چندان دوسم نداري فقط وقتي خوشحالم منو مي خواي وقتي ناراحتم وقتي از دستت عصبانيم نه  . هي قول داد نه عوض مي شم كاري مي كنم كه تو بخواي كه خوشحال بشي هر وقت ناراحتي قول مي دم هر چه قدر بخواي كنارت باشم هر چه قدر لازمه معذرت خواهي كنم تا از دلت در بياد ... يك بار هم به قولش عمل كرد ولي خوب فقط يك بار بود ...

حالا هم مي دونم اين من اين شما كه آخرش چي مي شه الان فهميده هنوز ناراحتم و از دلم در نيومده اونم ژست مي گيره مي ره تو مد قهر داد و بيداد مي كنه تا من برم اشتي كنم  يعني من مقصر شم و اصلا دعوا و بحث اصلي يادمون بره ...