خوب گفتم كه كار نكرده زياد داريم و چون ماه رمضون نزديكه و يك كم خريد سخت مي شه يعني مي خوان قبل افطار تعطيل كنند بعدشم نيان و ... تصميم داشتيم اين هفته خيلي از كارها را رديف كنيم كه تا اين لحظه فقط خريد كيف و كفش و تلويزيون انجام شده . فكر مي كردم ديروز براي يك سري از كارها قراره با همسري بريم بيرون ولي كارهاي تعميرات طول كشيده و طفلك ديشب مجبور شد تا 11 شب سركار باشه علاوه بر اينكه امشب ديگه در كل برنمي گرده خونه و بايد بمونه كارخونه . ديروز تا رسيدم خونه اينو فهميدم . يك  مقاديري غذا خوردم و كتاب خوندم و خوب قرار بود براي فري دختر دايي كوچيكم خواستگار بياد . راستش اينه كه آقاي خواستگار پسر همكار مامانش بود و مامانش خيلي راضي بود ولي فري اصلا و ابدا پسر رو نمي خواد و يكي ديگه را مي خواد ولي خوب مامانش اصرار كرده بود كه بذار بيان يك بار خونه و بعد بگو نه و اين بود كه ديروز قرار خواستگاري بود و منم ديگه سرگرم تهيه تشريفاتش و ديد زدن از پشت پنجره براي مشاهده داماد و خانواده اش و ... شدم و يك مقاديري هم مهي اون دختر داييم اومد پيشم و بعد از خواستگاري هم فري گفت سر نظرش هست و از پسره خوشش نيومده . به هم نمي خورن خوب ، فري خيلي خيلي زياد آرايش مي كنه و مانتوي كوتاه و ... پسره هم از اون مومنا كه حجاب مجاب براش مهمه ! خلاصه بعد از انجام كامل فضولي ها رفتم حمام و وقتي برگشتم ديدم ا مامان اينا دارن حاضر مي شن برن عروسي منم تنها ، همسري هم نيست در يك ثانيه گفتم منم مي يام . يعني ريختم ديدن داشت وقتي از حمام مي يام يك مقاديري موهام فر داره يك كم تند تند خودم بهش موس زدم و همون جوري بستمش ( يعني شونه هم نزدم اخه خوده موهام لخته و اگه شونه بزنم معلوم مي شه يك موي صاف وز بدون سشوار هست و وقت سشوار هم اصلا نبود ) بعد ديدم امكان پوشيدن هيچ گونه دامن ميد يا كوتاهي هم نيست چون يك كوچولو ريزه كاري لازم بود كه وقتش نيست حوصله ست كردن شلوار هم ندارم حس پيراهن ماكسي هم نبود . جوراب ساپورتم نبود كه دامن كوتاه تيره بپوشم و در عين بي خيالي يك دامن ماكسي كه از دبي خريده بودم را با يك بلوز پوشيدم مدلش قشنگ بود ولي هيچ ربطي به عروسي نداشت به درد مهموني خانوادگي مي خورد . بعد هم فقط و فقط رژ و ريمل و رژ گونه در عرض يك ثانيه و خيلي هم شنگول با اون قيافه پا شدم رفتم عروسي :دي يعني دريغ از سر انگشتي پن كيك حتي :دي عروسيش باكلاس نبود ولي خوب اكثر مهمونا آرايشگاه رفته بودند من كه به روي خودم نيوردم :دي توي تالار بود زنونه مردونه جدا . تالارش معمولي بود غذاشون جوجه و كباب و خورشت ماست . بزن برقصشون زياد بود . عروس هم خوشگل شده بود آرايشش خوب بود و چند تا رقص تكي باحال هم كرد . لباس عروسش هم تقريبا خوشجل بود . نكته جالب دختر خاله ها و دختر دايي هاي عروس بودند كه تعدادشون هم زياد بود و همه اينها به علاوه خاله ها دقيقا شكل هم بودند فقط لباساشون فرق مي كرد :دي

ديروز شايد روي هم يك ربع با همسري حرف زدم امروزم درگيره و نمي شه حرف زيادي بزنيم دلم شديدا براش تنگه . همسر خوبم عاشقتم و درك مي كنم كه چه قدر براي زندگيمون زحمت مي كشي .

پ. ن 1 : ديروز فري مي گفت آدم مادر شوهرم داشته باشه عين مادرشوهر پپر خيلي خوب و مهربونه . مامانش گفت خوب اون خيلي خوبه و ساكته همه كه اين طور نيستند :دي مي خواستم بگم اي بياييد پاي دل پپر بشينيد خو :دي راستياش مادر شوهر گرام بنده فوق العاده ساكته و از اونايي هم هست كه شديد توي برخورد ظاهري احترام نگه مي داره و اصولا امكان نداره مثلا اسم منو بدون جون جايي بگه حتما پپر جون يا عروس گلم خيلي هم ساده است و اين باعث مي شه به نظر بقيه خيلي ادم خوبي بياد ولي خوب مشكلش چيه ؟!!‌راستش اهل اذيت كردن نيست ولي به هيچ وجه اهل محبت كردن هم نيست يعني سر سوزن و بعد اهل كمك كردن و اينا هم نيست اينا را مي شه تحمل كرد ولي خوب وقتي صداي آدم در مي ياد كه يك دفعه توقعاتي هم براش پيش مي ياد يعني محبت نمي كنه ولي انتظار محبت داره . تشريفات و رسم و رسوم را رعايت نمي كنه ولي انتظار داره تو بكني و ... ديگه اينكه اصلا و ابدا بچه هاي خودش را قبول نداره دايم مقايسه مي كنه و ... بي خيالش