ديروز صبح متوجه شدم كه تا 1:30 سر كارم و بيسيار بيسيار شادمان گشتم . خلاصه تا ظهر سرم گرم بود و بعد هم رفتم خونه و خوابيدم . چه قدر خواب ظهر خوبه آخه!!!! بعد هم بيدار شدم به سام سام التماس نمودم منو ببره دم خونه همسري تا هم كارامون زودتر راه بيفته و هم اون طفلك نخواد يك دور اين مسير رو الكي بياد و برگرده 6 دم خونشون بودم و مادرگرامشم ديدم و نقشه هام ريخت به هم نتونستم خودمو بگيرم خيلي معمولي و در حال خوش و بش بودم . اما تا همسري اومد كه بريم لوسترها و آينه ها را بذاريم توي خونه و بريم فازمتر بخريم و صندلي براي زير پامون بياريم گشنه اش بود ساندويچ بخره و بريم سراغ آقاي نجار و بياييم شده بود ساعت 8! خلاصه جا حوله اي جاي مايع ظرف شويي و آينه حمام نصب شد ولي سه راهي يادمون رفته بود و سه گوش حمام موند و يك چوب لباسي جديد هم تصميم گرفتيم براي حمام بخريم . نجار هم 4شنبه گفته مي ياد و اميدوارم همسري اين يكي دو كار باقي مونده را همون روز انجام بده . لوسترها هم نصبش كار ما نبود يعني لوستر اتاق و آشپزخانه حلقه نداشت ما هم وسيله نصبشو نداشتيم و لوستر پذيرايي كه حلقه داشت خود لوستر زنجير نداشت و قرار شد همسر گرام يك روز يك نفر رو براي نصبش بياره . واي پس چرا تموم نمي شه اين كارها !!!! پرده هامم هنوز نرسيده .

بعد از انجام كارها با اين كه دير وقت بود ولي من گرسنه بودم و اصرار كردم شام بريم بيرون . رفتيم پيتزا چنگال كنار هتل آسمان راستش ديده بودم بچه ها تعريف يك پيش غذايي به اسم كامپوره را مي كنن رفتم تيستش كنم بد نبود خيلي معمولي بود محيطش هم بد نيست معموليه . اين كامپوره هم سيب زميني تنوري بود كه 4 قاچ شده بود و وسطش كالباس و پنير پيتزا و قارچ ريخته شده بود .

امروز صبح بالاخره اين جانب تصميم گرفتم بر ترسم غلبه كنم و با ماشين بيام سر كار . راستش با ماشين شخصي اگه بخواهيد بياييد از خونه ما تا اداره 10 دقيقه راهه و من تا 7:30 وقت دارم كارت بزنم ولي خوب چون از ميزان مهارتم خبر دارم و محيط كارم هم كنار پاركه و جاي پارك هم بله ، با اجازتون 6:05 از خونه اومدم بيرون و همون 6:15 هم رسيدم ولي خوب با اينكه همه ي جاي پارك ها خالي بود تا 6:30 طول كشيد تا پارك كنم راستش خيابون خيلي شلوغيه و بايد حتما خيلي نزديك جدول پارك مي كردم و اصلا نمي تونستم تشخيص بدم به اندازه كافي نزديك شدم يا نه و هي بايد پياده مي شدم و از اين حرف ها ! خلاصه نمي دونم چرا اين قدر رانندگي كار سختي هست برام خدا ظهر شلوغي و برگشتن را به خير كنه . گمونم بعد از يك سني ادم براي يك كارايي ترسو مي شه و بهتره تا كم سن و سال تره برخي كارها رو شروع كنه . الانم هم ترس دارم هم يك جاهايي واقعا نمي دونم چرا دستم روون نمي شه وقتي به خيابون مي رسم بايد ايست كنم و بعد برم بعد از ايست نمي دونم تپش قلب مي گيرم چيه كه خلاصه بسي سريع مي پيچم و اين حرف ها . يعني مثل آروز مي مونه برام كه يك روز راحت توي خيابوناي شهر براي خودم رانندگي كنم .