4شنبه كار خوب بود اتفاق خاصي نيفتاد و برگشتنه همكارم را هم رسوندم تازه يك مقاديري بهتر رانندگي كردم ولي خوب به دسته چرخ يك دوچرخه سوار هم زدم :دي عصرش همسري نصاب آورده بود كه دو تا لوستر پذيرايي را نصب كرده بودن و بيچاره ها دو ساعت دستشون بند بوده و همسري هم سه گوش حمام را زده بود منم كه خودم در خونه تشريف داشتم و نشستم فيلم سرباز جهاني را ديدم اين قدر از اين فيلم ها بدم مي ياد از اينا بود كه مثلا يك سري سرباز پيشرفته روباتي ساختن و بعد اونا خودشون عليه انسان ها قيام مي كنند ولي بعد از مدت ها دوري از فيلم حال داد . آخراي يك فيلم ديگه را هم ديدم اسمشو نمي دونم راجع به ملكه اليزابت بود ظاهرا . ملكه بچه اش دختر بود و خيلي ناراحت بود شاه حتي بچه را هم نديد ملكه گفت تنها راه اينه كه سريع باردار شم و بعد اطرافيان مي گفتن اگه اين يكي هم دختر باشه يا زنده نمونه كار ملكه تمومه و از بدشانسي جنين سقط شد ملكه نمي دونست چي كار كنه اگه شاه مي فهميد براش زندگي نمي ذاشت و ديگه هم نمي تونست سريع بچه دار شه چون شاه به خاطر سلامت نوزاد تا بعد از تولدش پيش ملكه نمي موند و تنها راه اينو ديد كه كنار برادرش بخوابه خيلي غمناك و وحشتناك بود ....

5 شنبه صبح يك عالمه جسارت به خرج دادم و با ماشين رفتم كتاب خونه اونم ساعت 10 اوج شلوغيا اونم طرفاي انقلاب كه فوق العاده شلوغه ولي خدا را شكر خوب رفتم و برگشتم و توي اعتماد به نفسم خيلي موثر بود . بعدشم كه رفتم باشگاه و برگشتم خونه تا با مامان براي ظهر لازانيا بپزيم اين بار لازانياي اسفناجي خريده بود مامان برگه هاش سبز بود ولي به نظرم مزه خاصي نداشت عين همون لازانياهاي عادي بود . عصر 5شنبه هم همسري اومد دنبالم و رفتيم براي خريد سينماي خانگي . ال جي برداشتيم سينما را و ارزون ترين مدل را البته همسري از اين 4 بلندگو ها دوست داشت ولي من هي گفتم آخه بابا ما كه مصرف نداره بلندگوهاش برامون فقط واسه زيبايي مي خواهيم و خلاصه دو بلندگوييش را برداشتيم شد گمونم 240 يا 260 يادم نيست . بعد هم رفتيم سراغ تلفن حالا اين بار همسري معتقد بود بابا گوشي گرون چيه ولي من اصلا نمي تونم تصور گوشي ساده بي امكانات داشته باشم آخرش هم يك پاناسونيك برداشتيم 95 تومن . يك جا لباسي هم براي حماممون خريديم . براي شام هم رفتيم پيتزا ونديك توي برج . تازگيا يك مغاز هم كنارش زده و ساندويچ هم ارائه مي ده ساندويچشم به نسبت خوب بود يعني بد نبود . بهتر از همه هم شب بود كه برگشتم و ديدم كامپيوتر عزيزم به آغوش خانواده بازگشته :دي

جمعه صبح من مشغول كتاب خوندن و آشپزي بودم و همسري هم رفته بود خونمون لوستر اتاق خواب و آشپزخونه را وصل كرده بود . جا لباسي حمام را زده بود و حباب دست شويي را هم درست كرده بود . طفلك خيلي خسته شد اين هفته . عصر هم اومد دنبالم كه بريم خونه را ببينيم . آشپزخونه خيلي خوشكل بود اتاق خواب هم خيلي خيلي خوشمل بود . دست شويي هم قشنگ شده بود . حمام هم خيلي جلوه گرفته بود ولي خوب راستش چوب لباسي هم باعث شده در كامل باز نشه و هم اينكه از اينايي هست كه دسته هاش شله و خوب لباس بهش آويز نمي شه . پذيراييمونم لوستراش قشنگ بود . يك عالمه توي خونمون مونديم و بعد براي شام خونه همسري اينا دعوت بودم جوجه و خورشت لوبيا سبز داشتند اونجا هم خوب بود اتفاق خاصي حادث نگشت .