4شنبه عصر حالم ديگه شديد بد شد دور از جونتون يك چيزي شبيه به رو به موت و برنامه شام 5شنبه را هم كنسل نموديم . 5شنبه صبح به كتاب خونه رفتن و استراحت گذشت و عصرش هم همسري اومد خونمون عيادت ولي خوب با يك جعبه زولبيا باميه و منم اصلا به روي خودم نيوردم مريضم و گلودرد دارم و .... تا نفس داشتم خوردم :دي دايي مامان دايي خودم و دختر دايي ها و اينا هم اومدن خونمون . همسري جونم ليست بلندبالايي كه آقاي تميزكار دستور داده بودند را خريده بود و مامانم هم يك سري دستمال تميزكاري ولي دقيقا 10:30 شب ايشون زنگ زدن خستم و نمي تونم فردا بيام بمونه براي 1شنبه . شديد هممون عصباني و ناراحت شديم وي خوب ده و نيم كه ديگه نمي شه با كس ديگه هماهنگ كرد موند براي همون1شنبه . جمعه هم خونه بودم و يك مقاديري حالم بهتر شده بود . كار خاصي نكردم رفتم پيش مهي و عكس عروسي دختر داييشا ديدم . دختر داييش حسابداره شوهرشم استاد دانشگاست انگاري يكي دو ماه بعد از ما رفتم محضر عقد كردن و پنج شش ماه بعدشم يك مهموني ساده توي خونه گرفتن گمونم سي چهل نفر را هم دعوت كردن و رفتن سر خونه زندگيشون به همين راحتي .

موضوع خاص ديگه اي هم نيست . جز اينكه خياطي كه قرار بود دم روميزيمو بدوزه غيب شده و يك سري جزوه دادن و فردا توي شركت امتحان داريم و همين . راستي مامان رفته برام يك مقاديري خوراكي هم خريده مرباي آلبالو مرباي شقاقل حبوبات ادويه نمك شكر قند چايي قهوه نسكافه روغن آبليمو مايع ظرف شويي مايع دست شويي و پودر .

اي يك كاري توي اداره بايد انجام بدم كه ازش متنفرم . يك سري اطلاعات از يك سايتي هست كه مدير يكي از بخشها باهاش مشتكره بايد بگيرم اونم چي بايد با اون مدير هماهنگ كنم و برم سر كامپيوترش و تو اون دو دقيقه كه مي يام اطلاعات را بگيرم هي قدم بزنه يعني زود پاشو برو . اه