نه حس خوبي نيست
ديروز حالم بهتر بود بعد از كار رفتم كتابخونه و اتفاق جالبي افتاد يك خانم اومد جلو و گفت پريا خانم ؟ گفتم بله شما ؟ گفت من خيلي دلم مي خواست ببينم كي هستي چه شكلي هستي هر كتابي مي گيرم قبلش دست تو بوده چه قدر مي خوني :دي جالب بود
بعد هم چون حالم بهتر بود به همسري پيش نهاد دادم بريم بيرون البته چيپس و پفك و نوشابه و هندونه خريديم و با چايي و نسكافه برديم خونه خودمون خوب هم بود خوش هم گذشت ولي الان دوباره تب دارم بي حالم و سرم شديد درد مي كنه .
ديروز اتفاق بدي افتاد كه تقصير من بود . راستش خونه ما با وام مسكن خريده شده و خونه هم به اسم همسرم نيست به اسم مامانشه و نوع وام هم از شانسمون جوري هست كه نمي شه سند را تا قبل از اتمام وام تغيير داد منم سر اين قضيه و اينا خيلي ناراحت بودم و وام هم خيلي سنگين بود به همين دلايل كنار هم و اينكه من يك پولي داشتم كه توي شهريور آزاد مي شد به همسري گفته بودم بيا بريم وام را يك دفعه مي ديم خونه آزاد مي شه و مي زنيمش به نام خودمون . الان كه نزديك شده من با خودم گفتم نه اين چه كاريه بذار تا دو سال سه سالي صبر كنيم كه سود اون پول هم باشه و بعد زماني كه خواستيم خونه را عوض كنيم بقيه وام را با اين پول صاف مي كنيم و اضافه اش را هم مي ذاريم روي تعويض خونه و به بابا گفتم پولم را تمديد كنه . بعد ديروز يك دفعه حرفش شد و گفتم چنين تصميمي گرفتم همسري بيش از حد تصور ناراحت شد يعني بيش از اون كه تصور كنيد گفت خيلي بهم برخورد كه بدون مشورت با من تصميم گرفتي و خوب حق داشت . آخرش قرار شد همين كاري كه من پيش نهاد مي دم را بكنيم ولي خوب من شديد شرمنده دم ولي واقعا از روي قصد اين كار را نكرده بودم يعني اصلا درست حسابي هم تصميم نگرفته بودم نمي دونم چرا به همسري چيزي نگفته بودم.
خلاصه الان شرمندم يك جورايي حالم هم بده ووي