اول همه بگم اين كامي عزيزم واقعا ديگه رو مخمه حالا كه بعد از مدت ها نقاهت به آغوش خانواده برگشته يك دفعه بازي در آورده و در اقدام خيلي جالبي بلاگفا و وبلاگهاش را باز نمي كنه هيچ اروري هم نمي ده نمي دونم چه مرگشه . يعني دقيق رو مخمه

يك شنبه حالم افتضاح بود بي حوصله و دمغ نافرم . اصلا خوابم نبرد ظهر . يك دنيا گريه كردم در مورد همون مسئله اي كه خصوصي براي دل خودم نوشتم . از زور گريه چشمام باز نمي شد ديگه خلاصه تو اين بلبشو متوجه شديم مبل ها هم قراره شب برسن . خلاصه عصرش مامان نشست گوشت چرخ كرده ، گوشت تكه اي و مرغ هايي كه برام خريده بود را بسته بندي كرد و شب همراه تخم مرغ و سس مايونز برديم و توي فريز و يخچال جاسازي نموديم :دي

مبل ها گمونم 10:30 شب رسيد و نمي شد كارگر گرفت ، ديگه بابا و همسري و دايي و سام سام و مامان كمك كردن و طفلكي ها نافرم اذيت شدن . لباس سام سام كه خيس خيس خيس بود . مبل ها سنگين و بدبار . مسئول ساختمان هم كار وحشتناك زشت و زننده اي كرد كه همسري ديروز مي خواست باهاش برخورد كنه ولي نبودش . ساختمان ما آسانسور داره ولي نبايد باهاش اسباب برد . حالا بگذريم كه خوب اصلا ما داشتيم از پله مي برديم و بعد هم اصلا اون مبل هاي بزرگ توي آسانسور جا نمي شد اومد برق آسانسور را قطع كرد كارش خيلي زشت و توهين آميز بود .

مبل هاي استيل پذيرايي و ناهارخوري سرش كه به نظرم خدا را شكر فوق العاده بودند خيلي جلوه داشت هي همسري مي گفت قيمتي كه گفتي باورم نمي شه ديگه كمه كمش آدم اينا را نگاه كنه ارزون بخوام بگم 10 تومن هست :دي بوفه خوب همونه هر چند هنوز به نظرم اصلا نمي ارزه آدم اين همه پول بالاي بوفه بده يكي از اين عاديا برمي داشتم ديگه ولي فروشنده اين قدر رفت رو مخم كه خستم كرد . راحتي ها هم خوشگلن و رنگ صورتيش تيره و چرك تابه . ميزش خيلي باحال و قشنگه روشم نشستم راحته ولي راستش پشتش كنگره داره و اونقدرها راحت نيست :دي بگذريم كه جامون تو خونه برعكسه امتحانش كردم مي گم ا همسري سخته نمي شه روش بخوابم حتما بايد پشتي بذارم پشت كمرم بعد اون مي گه مبل كه جاي خواب نيست خراب مي شه حيفه عين بچه آدم روش بشين :دي

تخت خواب هم كه خيلي تكه تكه است ولي خوب وصل شه خيلي عالي مي شه . مطمينم :دي در هر صورت اسباب ها همه همون جوري وسط خونن و نچيديمشون . راستش گفتن 2شنبه روز گناهه و شگون نداره . امروز هم يك سري برنامه قبلي داشتن و گفتن 4شنبه بريم . حالا خواهر همسري اينا چادگان ويلا كرايه كردن براي 4شنبه 5شنبه با مامانش و خالش و به ما هم مي گن بيايين اگه بريم چيدن مبلها مي مونه براي جمعه . حس پيك نيك و تفريح ندارم ولي راستش همسري دلش هست بريم به علاوه اينكه يكي دوبار ديگه هم دعوتمون كردن و نرفتيم و زشته اگه نريم ني دونم چي شه .

دوشنبه صبح تو خونه كتاب خوندم و همسري رفت سر مزار باباش همراه مامانش هر چند يك بحثي باهاش داشتم كه تو كه از ديشب مي دونستي مي خواي بري چرا به من نگفتي پس . عصرش هم همسري اومد يك سري وسيله ديگه برديم خونمون . يك سري ديس ديگه بود ميز چرخ خياطي را آخرش مامان خريد يك سري كوسن صنايع دستي براي روي تخت خريده بودم چادر نماز و دمپايي روفرشي و زيرسفره اي و ملافه و ...

بعدش با همسري كمي مونديم توي خونمون خيلي پيشش بهم خوش گذشت . خيلي عاشقشم به خصوص وقتي ديدم مصرانه دنبال اين بوده كه يك جورايي مشكل اون فردي كه منو درگير خودش كرده بود حل كنه . همسري اين جا را نمي خوني ولي مي خوام بگم خيلي خوشحال شدم وقتي برگشتي بغلم كردي و گفتي پپر اگه يك زماني با خودت فكر كردي مي تونم تصور كنم همسري چه قدر دوستم داره مطمئن باش اشتباه مي كني . من اون قدر عاشقتم كه اندازه نداره . اينا بدون اغراق مي گم اون قدر مي خوامت كه تنها دليل نفس كشيدنمي برات هر كاري مي كنم و اگه نباشي حتي يك ثانيه بعد از تو ادامه نمي دم هيچي را .

شام هم خونه مادرشوهر گرام مهمون بوديم قورمه سبزي . البته بنده از شانسم اين بار گير دادم تو خونه كه اين بلوز تو خونم خيلي خوشگله با همين مي رم . در هر صورت بلوز تو خونه بود به علاوه اين كه از اين مدل هايي كه يك طرفش روي شونه لخته و ... منم گفتم من و همسري و مامانش اين حرفا را نداريم نكردم لباس زيرش را يا در بيارم يا بند قشنگي براش بذارم رفتم ديدم خواهر شوهر و همسرش و دخترشم هستن به علاوه اينكه يك ماه بيشتره به خاطر عروسي دست به صورتم نزدم . اي شرمنده قيافم شدم . خوب بود خوش گذشت ولي من كلا آدم بجوشي نيستم و كم حرفم براي همين اندكي سختمه