خوب بعضي روزها هم خبري نيست اصلا ها ولي دوست دارم بنويسم تا عادت روزانه نويسي از سرم نره . به نظرم خيلي خوبه وقتي مثلا سال ديگه بر مي گردم دوم شهريور به همسري مي گم اگه گفتي پارسال اين موقع داشتيم چي كار مي كرديم ؟:دي

ديروز اتفاق خاصي نيفتاد رفتم كتابخونه بعد هم خونه و همونجا پاي بساط ناهار خوابم برد عصر بيدار شدم با همسري صحبت كردم و قرار چادگون را گذاشتم چيدمان خونه هم موند براي جمعه . واي چه قدر كار هست تمومي نداره انگار يك مقاديري هم بحث نموديم با همسري البته بحث كه نه چون حق را بهم مي داد ولي يادآوريش اعصابم را خرد مي كرد . پارسال با خواهر شوهر گرام رفتيم چادگون قرار مثلا ساعت 5 بود ما تا 6 يا 6:30 همين طور توي ماشين بوديم تا بيان كلا هميشه همين طورن و مي گن بچه كوچيك داريم خلاصه ديشب به همسري گفتم ولي امروز بازم تاكيد مي كنم اگه دوباره شاهد اين كار بودم خيلي راحت از دفعات بعد هرجا پيش نهاد كردن دليلشو مي گم و نمي رم و هيچ جا هم بهشون تعارف نمي كنم به همين خوشمزگي . نمي دونم اگه مامانه مقصر مي دونستشون حرفي نبودها ولي كلا اين مامانش با حمايت هاي مسخره از دخترش رو اعصابمه و فكر مي كنم بايد يك جا جلوش بايستم . دخترش شش ساله ازدواج كرده تو خونه است سر كار هم نمي ره بچه اش هم يك سال و نيمش هست هر روز مي ره بچهشو نگه مي داره مي گه سختشه نمي تونه به كاراش برسه نمي دونم پس اين خانماي شاغل يا اين خانماي خانه دار ديگه چطور بچه داري مي كنن بگذريم از اين كه خود مامانش گفت تازش با اين وجود حداقل هفته اي 2 بار  را باز هم ناهار را از بيرون سفارش مي دن .  اي خدا يعني حرف ندارم ها ولشون كن اصلا چرا اين قدر بايد رو مخم باشن ولي خوب از اين به بعد تصميم دارم هر كاري كردن كه بهم برخورد به همسري بگم به مامانش بگه يا خودم بگم .

همسري هم ديروز رفت يك مهتابي جديد نصب كرد توي پذيرايي و ضد رنگ هم خريد براي پاك كردن رنگ روي كابينت ها . همين ها