دعواهاي داغ
چادگون را رفتم چه رفتني اما . خوب قبلا اينو گفتم كه كلا مادرشوهر گرام طرف داري بي حسابي از دخترش مي كنه . خوب به من ربطي نداره ولي يك مواقعي واقعا يك سر برخورد هم من هستم . بهتون گفتم كه پارسال براي چادگون رفتن ما را مجبور كرد بيشتر از يك ساعت گوشه خيابون تو ماشين بشينيم تا دخترش بياد به همين راحتي و يك دفعه هم كه همسري با خواهرش بحثش بود و خواهرش قهر كرده بود و مي گفت بايد ازم معذرت خواهي كنه در صورتي كه مقصر 100% خودش بود به هر كي مي گفتي مامانش مي گفت حالا معذرت خواهي كه آدمو نمي كشه . خلاصه امسال قرار شد همسري بياد خونه ما هر وقت خواستن حركت كنند مامانش زنگ بزنه به همسري تا ما هم راه بيفتيم . زنگ زدند و گفتند ما يك نيم ساعتي هست راه افتاديم و رفتيم شما هم خودتون بيايين!!!! همسري هم گفت نه ما نمي اييم اصلا خودتون برين و بعد شوهر خواهرش زنگ زد چرا نمي ايين و همسري هم گفت قرار بوده مامانم زنگ بزنه با هم بريم اونم گفت خوب تقصير ما چيه مامانت نگفت ! و خلاصه رفتيم . اونجا هم مامانش هي چاپلوسي مي كرد قربون صدقه من مي رفت جلوم بلند و كوتاه مي شد منم اصلا و ابدا تحويلش نگرفتم همسري هم همين طور . خود چادگون بهمون خوش گذشت و خوب بود . برگشتنه ظاهرا توي خونه همسري با مامانش دعواش شده بود و مامانش گفته بود چتونه هي بغ كردين من احترام مي ذارم اصلا حرف نمي زنيد همسري هم گفته بود همه چيو ولي اصلا تقصيرش را قبول نكرده بود معذرت خواهي هم نكرده بود . همون موقع هم گوشي را داد دست من و منم بهش گفتم . حيف قبل از عروسيه و مراسم نزديكه وگرنه حسابشو كف دستش مي ذاشتم الان البته كمي مدارا مي كنم تا عروسي بياد و بره ولي عمراه ديگه پامو خونشون بذارم ببينيم چطور مي خواد پيش بره . ياد مي گيره كه همه دنيا را بر مدار دختر انتيكش نبينه يا نه .
جمعه هم با مامان بابا زن دايي زن عمو و همسري رفتيم سراغ چيدمان خونه پدرمون رسما در اومد هزار بار مبل ها را جا به جا كرديم تا درست شد اگه پذيراييمون يك مقاديري بزرگ تر بود چه حالي مي دادها :دي خلاصه نهايت هم مامان خانم لوازم را براي ديدن چيد روي كابينت كه بدم مي ياد از اين كار . تابلو ها را هم هنوز نزديم . تابلو كه زده شد و لوازم را جمع و جور كردم حتما عكساشو مي ذارم .