4شنبه روز افتضاحي بود اول كه توي اداره من بايد يك سري اطلاعات از يك فرد خارج از سازمان مي گرفتم اونم مي گفت زودتر از 12 يا 1 نمي تونم بدم مدير هم مي گفت تا 10 ازش بگير . خوب آخه من چي كار كنم !!!!! بعد خود كار هم پراسترس بود . اينا همه هيچ پدر زن عموم كه فوت كرده پسر عمه بابا بوده و پسر عموم به من اس ام اس زده بود كه به بابات بگو امروز تشييع جنازه است بياد من پيغام را درست نخوندم به بابا چيزي نگفتم و فقط خودم جواب دادم تسليت مي گم . يعني آبروي بابا رفته بود كسي هم حرفشو باور نمي كرد اصلا جرئت نداشتم برم خونه با اين شاهكارم . خونه رفتم زودي معذرت خواهي كردم و رفتم قايم شدم تو اتاقم و بعد هم رفتم آرايشگاه . دكلوره نموديم و ديديم از سوزش خبري نيست با اينكه 2 ساعتي گذشت به آرايشگر محترم فرموديم كي شروع مي شه كه زدند زير خنده گفتن من همين جور نگاه مي كنم مي بينم دو ساعته داري راحت حرف مي زني و از آه و واه هم خبري نيست حالا كه اين قدر راحت و بي دردسري پروژه شكلاتي را بي خيال مي شيم و مي ريم سراغ نسكافه اي و خلاصه اين شد كه الان يك دسته موي نسكافه اي روشن دارم هر چند گفته 4شنبه باز بيا رنگ كن و دلم مي خواد كمي تيره تر شه .

5شنبه صبح رفتم كتابخونه عصر هم مامان و بابام رفتن عروسي دختر عموم ولي من گفتم با همسري مي رم بيرون و اگه وقت شد بعدا مي يام . راستش چندتا علت داشت يكي اينكه با اين عموم اصلا رفت و آمد نداريم و من 2 ماه پيش كه دخترعموم را ديدم اصلا نشناختمش آخه آخرين بار تو 8 سالگي ديده بودمش . تازش كارت دعوت ندادن و گفتن كسي نيست بياره بعدشم از عموهام كس ديگه اي نمي رفت و اينكه همه لباس هام را هم بردم خونه اينده اينجا چيزي ندارم . دختر عموم خيلي خوشگله قد بلند خوش هيكل با يك پوست خيلي تيره و چشماي خيلي درشت و تيله اي سبز مژه هاي بلند دماغ كوچيك سر بالا و لباي كوچيك و قلوه اي با گونه هاي برجسته . ظاهرا عروس خيلي خوشملي هم بوده ولي داماد بسي زشت بوده مهمون ها هم 700 نفر بودند!!! دعوتي هاي عروس 60 تا بودند و بقيه مال داماد!!!! بزن برقص در حد فوق العاده بوده و مامان خيلي بشش خوش گذشته بود .

منم همسري اومد دنبالم اول رفتيم شيريني سفارش داديم از عمو نوروز يعني فقط عمونورز و اندلس را چك كرديم كه عمونورز را بيشتر پسنديديم . بعد رفتيم براي موهاي اينجانب ماسك موي ولا و شامپو ارال مخصوص موهاي دكلوره خريداري نموديم با آتليه هم دوباره همهانگ كرديم و شب هم همسري اومد پيشم قورمه سبزي خورديم تا 11:30 نشست و ديد هنوز مامان اينا نيومدند خوابش مي يومد رفت .

جمعه صبح به شوق شامپوي نو و ماسك مو سريع رفتم حمام و اين باعث بي حالي و خواب آلودگيم تا 6 عصر شد . عصر رفتم پيش مهي و همين ديگه .

راستياتش من نبوغ زيادي به خرج دادم تاريخ عروسي را من مشخص كردم و گذاشتم دقيقا توي زمان مريضيم و حالا مجبور شدم براي اولين بار توي زندگيم قرص بخورم كه اون روز بي دلهره باشم ولي چشمتون روز بد نبينه از وقتي اوليش را خورم تا اين لحظه از حالت تهوع دارم بيچاره مي شم گريم گرفته ديگه . حس مرگ دارم .

زن داييم براي كادوي عروسيم يك گز خوري نقره خريده 450 هزارتومن . مامان بزرگم اندازه قيمت يك سكه كامل برام نيم ست خريد . بابام گفته بهتون پول مي دم اندازه 2 تا سكه . مامان همسري يك سكه خريده . اون داييم اندازه پول نيم سكه برام طلا خريده نمي دونم چي . دختر داييم برام يك ظرف تزييني خريده . از بقيه هم خبري ندارم .

لباسم از اين تنگاي لخت هست و منم كه هم شكم دارم هم پهلو . بايد برم يك گن خوب بخرم . يك گن خيلي سفت و يك سوتين سفت مناسب يقه رومي . پيش نهادي داريد در مدلش يا جاي خريدش ؟

كرايه تاج يا گل سر و همين طور سفارش دسته گل هم مونده .

راستی در راستای کم شدن مهمانان اینجانب عمه ام هم شوهرش خیلی مریضه و خودشو و شوهرش نمی یان . عموم هم تازه عمل کرده و چون اکو داره نمی یاد فقط زن و بچه اش می یان  :دی