ديروز صبح ديرتر اومدم سر كار با همسري نشستيم صبحانه خورديم و بعد اومديم ، يعني همسري رسوندم سر كار . توي ماشين برگشت گفت پول باهات هست من زياد تو جيبم دارم ها . يك حس خاصي بود . سر كار اتفاق خاصي نيفتاد و برگشتنه با سرويس رفتم البته جايي كه پياده مي شم يك ربعي پياده روي داره اميدوارم حاضر شه ببردم حالا امروز باهاش حرف مي زنم ان شا ا... راضي بشه . همسري ديرتر از من رسيد و من داشتم كتاب مي خوندم اونم گفت خوابش مي ياد و رفت كه بخوابه و منم شايد 1 ساعت و نيمي كتاب خوندم ولي بعد متوجه شدم براي اينكه من معذب نباشم و بتونم كتابم را بخونم رفته خودشو زده به خواب . عذاب وجدان گرفتم . چايي و ميوه خورديم حرف زديم . شام هم كه عمه همسري برامون الويه فرستاده بود و بعدشم رفتيم قدم زديم و رفتيم پارك و اومديم خوابيديم .

ديشب همسري خودش بحث را شروع كرد و گفت دلم براي مامانم مي سوزه ولي خودش باعث مي شه نخوام بهش زنگ بزنم گفتم پاشو خوب يك زنگ بزن گفت نه مامانم چيزي را كه داره قدرشو نمي دونه بذار يك كم بترسه از نبودنم . بعد گفت پپر الان هم مي شينه مي گه اين دختره اغفالش كرد نذاشت زنگ بزنه مي شينن مي گن اين دختره بر و رو داره خوشگله پسرمون دست به سينه اش شده ولي جهنم بذار بگن چي كارشون كنم . اون روز مامانم دوباره با كلي توپ پر دعوا كرده چرا موقع ديدن جهيزيه پپر به زن دايي گفته با كفش نيا ؟ چرا چايي ندادين ؟چرا...... ( ببينيد وقتي من مي گم تا چه حد بده خودتون بدونيد ) منم به همسري گفتم ببين من از چيزي كه ناراحت مي شم اينه كه وقتي مامانت هي بهت اعتراض مي كنه تو مي شيني با دليل قانعش كني اشتباه مي كنه اين يعني اره حق داري دخالت كني ولي خوب سوء تفاهم بوده . وقتي چيزي مي گه دليل نيار بگو ما اين جوري دوست داريم همينه كه هست تا اونم ياد بگيره دخالت نكنه .

يكي از مشكلات اصلي ما خاله بزرگه همسري هست كه شديدا ادم خوش سر و زبون و بدجنس و حسوديه . اين خاله دو تا دختر داره كه تصميم جدي داشت دختر بزرگه اش را بده به همسري و به هر نحو غيرمستقيمي پيش نهادش را به اينا داد كه حتي بيايين اينو بگيرين من خونه هم بهتون مي دم خوب همسري هم كه نرفت حالا اين خاله احساس مي كنه خيلي خيط شده سر اين موضوع تازه فهميده خانواده ، دامادش را نمي پسندن و از اون ور منم سرم از دخترش و اين عوامل در كناز ذهن مريض و بدبينش باعث مي شه يك ريز پشت سر ما پيش مامان همسري بدجنسانه حرف بزنه و هي ايراد بگيره از كارامون و مامان همسري هم كلا دهن بين بي منطق و كسي كه شديدا مرغ همسايه براش غازه ....  و اين گونه است كه خون ما تو شيشه است هميشه

نمي دونم يعني واقعا موندم با چنين شرايطي راهكار چي مي تونه باشه ؟!!!!! خودم كه به همسري گفت مهم ترين گام اينه از مواضعمون عقب نياييم براي كسي توضيح نديم رفت و آمدها رسمي باشه در حد نياز.