روزهاي بي حادثه
نمي دونم چرا اون موقع كه عقد بوديم و دور بوديم اين همه وقت داشتيم ولي حالا همش وقت كم مي ياريم به هيچ كاري نمي رسيم همش توي خونه ايم بازم وقتمون كم مي ياد .
4شنبه : يك روز معمولي توي اداره . تنها نكته اين بود كه براي ناهار همه خانمها با هم بوديم همه هم متاهليم جز آزرا . يكي از خانمها كه خيلي هم خانم ساده و بي شپيله پيله ايه برگشت گفت 5شنبه روز دختره ، ماها هيچي اما ازرا مي تونه كادو بگيره ها . ازرا هم بدش اومد با لحن تندي گفت بدم اومده و حتي گريه افتاد . به نظرم بچه بازي بود ، اون حرف بدي نزد آزرا زيادي حساس شده ، دوما ادم نگاه مي كنه كي و با چه خصوصيات اخلاقي اون صحبت را كرده ، سوما اين واكنش توي اداره تازه باعث مي شه پشت سرت حرف بزنن . بعدشم كه رفتيم خونه و خوب روز فوتبالهاي مهم بود و همسري مي خواست فوتبال ببينه منم سرم گرم كتاب خوندن بود بعد همسري رفت دوش بگيره كه وقتي اومد ساعت 9 با اجازتون ديده بود من خوابم و تنها 3 صبح بود كه بيدار شدم نامردي هم نكردم همون موقع همسري را تكون دادم كه واي چرا من خوابم من كجام :دي
5 شنبه صبح همسري رفت سر كار و منم اول شام آماده كردم . اوج اعتماد به نفس براي خودم رفتم توي نت سرچ نمودم ببينم چي درست نمايم و انگار نه انگار مبتديم :دي سوفله سيب زميني درستيدم خوشمزه هم بود جاتون خالي . بعدشم رفتم طرفاي مامان اينا اول قسطهاي وام ازدواج را دادم كه همونجا فهميدم 106 تومن هم بايد كارمزد بدم اوف و بعد هم قسط مهر و بعدشم رفتم خونه مامان اينا . خدا را شكر كه رانندگي را ياد گرفتم چه قدر به دردم مي خوره اخي يادش به خير چه قدره غصه اش را مي خوردم البته الانم پارك دوبل بلد نيستم و واسه همين جايي كه بدونم جا پارك سخته نمي تونم برم . ظهر خونه مامان اينا بودم و عصري رفته خونه خودمون . غنائم جنگي اين دفعه عبارت بود از دو تا پاكت شير و يك شيشه بزرگ ترشي ميوه . ديگه تا با همسري حرف زديم و شام خورديم وقتي هم نبود . ماشين ظرف شويي براي نصبش گفته اول بايد يك شير را خودتون درست كنيد كه همسري بهش ور رفت نشد زنگ زد لوله كش حالا فعلا معطل اونيم . بعدشم رفتيم پارك قدم زديم حرف زديم بستني خورديم و برگشتيم خونه .
جمعه همسري بايد مي رفت سر كار بگذريم شبش چند بار منو از خواب پروند . خوابي يهو مي شنوي يكي داره مي گه واي چه قدر خوشكلي باورم نمي شه فدات بشم از اين حرفا بعد مي بيني همسري داره نصفه شبي قربون صدقت مي ره مي خندي مي گي خوابت نمي ره مي گه بخواب با تو كاري ندارم مي خوام فقط تماشات كنم ولي چند دقيقه بعد دوباره با قربون صدقه هاش از خواب مي پري و چند بار تكرار مي شه . خوب جمعه هم كامل تا 3 تنها بودم توي خونه همسري گفت بيا ببرمت خونه مامانت اينا ، اما ممانعت نمودم . كتاب خوندم نت بازي كردم و ناهار هم قورمه سبزي درست كردم . 3 كه همسري اومد باز تا ناهار بخوريم حمام كنيم بخوابيم چايي بخوريم شده بود شب يك سر رفتيم خونه مامانش اينا و برگشتيم .
يك عالمه كار داريم كه مونده :
درست كرده شير ، نصب ماشين ظرف شويي ، نصب مخلفات تلويزيون ، خريد باتري براي وزنه ، ياد گرفتن پارك دوبل ، درست كردن غذا و پس دادن ظرف مامانش اينا ، درست كردن غذا پس دادن ظرف عمش اينا ، داييش اينا قراره بيان خونمون ، رفتن به رستوران ، رفتن براي ساندويچ ، رفتن براي بريون
براي عمه اش اينا مي دونم يك روز اسنك درست مي كنم مي فرستم اما ظرف مامانشو موندم شايد كوكو سبزي داديم شايدم خالي علاقه اي به پر كردنش ندارم :دي