يك روز با طعم دندان پزشكي
ديروز اداره كه روز معمولي اي بود فقط موبايلم را جا گذاشته بودم و واقعا ارتباطم را از دست داده بودم البته من خودم خط آزاد دارم ولي خوب واسه مصارف شخصي سختمه ازش استفاده كنم . بعد از اداره رفتم خونه مامان اينا چون وقت دندون پزشكي داشتم و مطبش نزديك خونه مامان ايناست . در مطب آقاي دكتر با خنده و مهربوني گفت پپر خانم چه بلايي سر خودت اوردي ؟ بعد كه درون دهانم را نگاه كرد داد بلندي كشيد و گفت اوف پكونديش كه دندون بدبخت را . هيچ راهي نداره جز اينكه عصب كشي شه پر شه بعدشم روكش . در ضمن به خاطر پوسيدگي اين ، دندون بغليشم اذيت شده و اونم بايد ترميم كني . خلاصه عين بچه ادم نشستيم تا دكتر عصب كشي كرد و براي پر كردنش هفته ديگه را نوبت داد ولي گفت ترميم اون يكي و روكش باشه براي روزهاي بعدترش . ديروز دستيار جديد براي دكتر اومده بود كه روز اولش بود و اولين بار هم بود دستيار مي شد در نتيجه طفلي چيزي بلد نبود و من خودم براي خودم آب مي ريختم صندلي را تنظيم مي كردم براي عكس گرفتن دستگاه را تنظيم مي گرفتم و صندليمو درست مي كردم دكترم مي خنديد مي گفت شانسمون گفته اين مريض اين قدر اومده تو اين مطب ديگه خودش به راه و چاه وارده :دي
بعد دندون پزشكي بابا اومد دنبالم و رفتيم خونه يك كم بعدشم همسري اومد . بعد خانم هاويشان با جانان جونم اومدن خونمون كه واي چه قدر اين جانان ماه و خواستني شده مردم براش . بعدشم كه اونا رفتن با همسري و مامان و بابا رفتيم خونه مامان بزرگم كه دايي اينا هم اونجا بودن . بميرم حال مامان بزرگ ديگه در حد افتضاح شده نمي خوام راجع بهش حرف بزنم . دور هم خوش گذشت ولي بعدشم ديگه ما خداحافظي كرديم البته يادم نرفت از مامان اينا به عنوان غنيمت جنگي يك شيشه دوغ بگيرم :دي
ديشب با همسري هوس ساندويچ كرده بوديم و تصميم داشتيم بريم اولين شام بعد از عروسي را بخوريم . سوار ماشين كه شديم همسري برگشت گفت پپر هنوز بابت ماجراي نون ديشب و اينكه اصلا حواسم به اينكه چي داريم چي نداريم نبود شرمندتم . بي مسئوليتي محض بود ولي امروز براي اينكه خوشحالت كنم پسر خوبي بودم . رفتم نون و ماست و خرما و بستني خريدم گذاشتم توي يخچال . ظرف هاي صبحانه را كه ديرمون شده بود و كثيف مونده بود همه راشستم و مرتب كردم . سه راهي كامپيوتر را كه خراب بود درستش كردم . از مدير آپارتمان هم كليد پاركينگ را گرفتم و رفتم از روش زدم . خوشحالت كردم حالا ؟ يعني ته دلم يك شادي گنده موج زد كلي بغلش كردم و بوسيدمش . شام هم رفتيم فست فود فرامرز توي خيابون برج . به نظر من خيلي ساندويچ خوشمزه اي داشت يك جورايي چون هميشه خيلي شلوغه شايد كمي معطل شيد ولي هم خشومزه است هم براي جمع هاي خانوادگي هم مناسبه .
ديگه بعدشم يك كم قدم زديم ور فتيم خونه و دقيقا بيهوش شديم .
پ . ن : من يك قسمتي از كارم توي اداره با سايت هاي خبري خارجي هست كه يك سري اطلاعات ازشون مي گيرم و از توشون گزارش هاي تحيلي واسه مديراي شركت تهيه مي كنم خوب اين كار برام سخت نيست چون مقالات انگليسي را راحت متوجه مي شم يعني سرعت خوندن يك مقاله انگليسي برام در حد همون فارسيه و تقريبا به همون راحتي هم متوجه مي شم چي مي گه كه فارسي را مي فهمم حالا مسئولين مخسره سايت گفتن به همين پپر كه مي ياد خبراي ما را مي گيره بگيد هفتگي اخبار شركتتون را هم بده تا بزنيم خوب مشكل از اونجا شروع مي شه كه من تو برعكس قضيه واقعا مي لنگم يعني جدا برام سخته كه فارسي را به انگليسي برگردونم .