تنها در خانه
بعد از برنامه هاي فشرده اين مدت ، با همسري تصميم داشتيم سه شنبه شب هيچ برنامه اي نداشته باشيم حتي بيرون رفتن ساده و فقط و فقط استراحت كنيم .
سر كار اوضاع عادي بود فقط اينكه قراره يك پروژه اي اجرا بشه كه كار اينجانب را بسيار استرس ناك مي كنه خوشم نمي ياد اه ! اگه اين ادارات لعنتي گذاشتن آدم يك مدت نفس بكشه . بعد از رسيدن به خونه هم تند و سريع رفتم حمام كه وقتي برگشتم همسري اومده بود خيلي هم باهام مهربون بود خوابيدم پتو كشيد روم بعد رفت برام چايي درست كرد اورد شيريني اورد موهامو خشك كرد و خلاصه بدين ترتيب روز آرامش و عشقولانه ما شروع شد ولي ساعت 7:30 از كارخونه زنگ زدن كه ماشين مي ياد دنبال همسري و بايد بره كارخونه خورد اساسي توي حالمون ولي خوب بازم خوش گذشته بود تا حدودي بهمون . تند تند شام را گرم كرديم و با هم خورديم در حقيقت آخرين ذخيره غذايي را خورديم و ديگه از امروز تمام اشپزي بر دوشهاي خودمان قرار مي گيرد . ظرفاي شام را كه مي شستم همسري هزار بار بغلم كرد بوسيدم و گفت خيلي ناراحته كه بايد تنها بمونم . خلاصه رفت و من موندم و كتاب خواني تا 12 منتظرش بودم نيومد خوابيدم و گمونم 12:30 بود كه رسيد خونه . همين تمام
من بيشتر لباس هايي كه تو خونه مي پوشم شامل شلوارك هاي خيلي كوتاه و بلوزهاي نيم تنه اي هست كه تا زير سينه است يعني در بيشتر اوقات شكم مبارك درون لباس نيست بعد فكر كنيد بعد از عروسي تو همين 3 هفته يك روند افزايشي سريع وزني را هم دارم دنبال مي كنم اون وقت با اون لباسا و شكم مبارك فكر كنيد چه قدر افسرده مي شم جلوي اينه ولي تصميم جدي دارم از فردا سفت و سخت رژيم بگيرم اميدوارم بتونم .
ديگه اينكه قراره امروز خونه را تميز كنيم اساسي . منم كه واقعا دختر زرنگي بودم و اين كارها را بلدم :دي مي گم سينك دست شويي و ظرف شويي و اينا را بايد با چي شست ؟ در ضمن دنبال يك نظافت كار هستيم كه بگيم فعلا ماهي يك بار براي نظافت هاي عمدمون بياد . سراغ مراغ نداريد ؟
ديشب هم همسري زنگ زد حال مامانشو بپرسه كه طبق معمول رفته بود خونه دخترش و نبود و اينجانب به همسري فرمودم ديگه خونه ننت نمي يام چون رفت تو يك ماه كه عروسي كرديم به رو خودش نيورده يك بار دعوتمون كنه . در ضمن بعد از خريد طلا براي شب يلدا هم دوباره يادم افتاده مادر گرامتون هيچ اقدامي ننمودن . خيلي هم ادم بدجنس و بدي هست مامانت . همسري هم گفت ول كن مهم اينه خودم خوبم همه كار برات مي كنم حالا مامانم خوب بود خودم بد كه بدتر بود . بخند پپري . اونجا هم نيا خانمم . حالا فكر كنيد همين الان همسر گرام زنگ زدند و گفتند پپر مامانم زنگ زده 5شنبه شب دعوتمون كرده . عجيب نيست خداييش!!!! گمونم خطو رسونده به مامانش كه بهم برخورده . گفت : منم گفتم باشه بعد يادم افتاد دايي اينا قراره بيان خونمون زنگ زدم نمي شه بياييم اونم گفت جمعه ظهر يا شب بيايين . بنده هم گفتم خيلي كار اشتباهي كرد از جانب خودتون فرمودين مي ريم يا نمي ريم فكر نمي كنيد بايد با منم هماهنگ مي كردين . الان هم زنگ مي زني مي گي جمعه هم نمي اييم چون من مي خوام برم خونه مامانم اينا . همسري گفت ما هفته پيش شام اونجا بوديم ديگه روم نمي شه بيام بنده هم فرمودم عيب نداره خودمون غذا مي خريم مي بريم . بماند كه بايد برم عصر توجيهش كنم هفته اي يك شب را شام قراره بريم خونه مامانم اينا . كلا كه حالم از مامانش بهم مي خوره و اسمش اصلا گند مي زنه به زندگيمون .