سام سام ديشب مهمون ما بود
ديروز توي اداره براي دو تا كار رفتم پيش مدير و مهربانانه برخورد كرد بعد هم اجازه گرفتم روزاي فرد ناهارم را نخورم و نيم ساعت هم زودتر برم باشگاه بدن سازي . خودم حس نمي كنم ولي كلا همه مي گن مدير با من خوبه و از طرز كارم خوشش مي ياد واسه همين باهام راه مي ياد هميشه . بعدازظهرش هم جلسه اي بود كه با كار منم در ارتباطه و يك جورايي سخت و پيچيده اش مي كنه ولي از يك مدت ديگه توي دور مي افته .
عصر هم رسيديم خونه يك استراحتي با همسري كرديم و من وسايل اوليه اسنك را اماده كردم يعني سوسيس و كالباس را رنده كردم همسري هم قارچ ها را ريز كرد تا سام سام اومد خونمون . دست مامان گلم درد نكنه يك پلاستيك خيلي خيلي پر از اين ماكاروني كيلويي ها با سام سام فرستاده بود برامون . خود سام سام هم يك بسته شكلات خيلي بزرگ و شيك و پيك برامون خريده بود . اومد يك كم ميوه و چايي خورديم و بعد خود سام سام به عنوان سراشپز مشغول درست كردن اسنك ها شد من و همسري هم كمكش نموديم كه البته موادمون خيلي زياد شد كل بسته نون را درست كرديم اضافه هم اومد . جاتون خالي شديد خوشمزه بود حتي همسري كه از اسنك بدش مي ياد اعتراف كرد عالي بود . خودمون يك عالمه خورديم ظرف مامان بزرگش و عمه اش را هم پر كردم برد ، براي مامانم هم فرستادم . بعدشم يك عالمه تخته نرد بازي كرديم و سام سام جونم رفت . مامان بزرگ و عمه همسري وقتي رفته بود اسنك ها را بهشون بده خيلي بهش اصرار كرده بودند بايد براي سرويس پپر يك فكري بكني كه اين راه طولاني را نخواد توي زمستون تنهايي بره يا با سرويسش صحبت كن يا خودت ببر و بيارش يا باهاش تا دم سرويس برو و از اين حرف ها خلاصه . كلا عمه اش آدم مهربون و خوبيه خيلي هم حواسش به ما هست برعكس مامانش و البته چون خير و شر با هم نمي سازن بايد بدونيد مامان همسري رابطه خوبي با اين بيچاره ها نداره .
بعد هم با همسري كمي عشقولانه بوديم مهربانانه نسكافه خورديم و خوابيديم تا خود صبح . تو اداره هم از صبح يك عالمه كار دارم و با حداكثر ظرفيت در حال انجام وظيفه هستم . اين بود انشاي من .
پ. ن : همسري از دست مامانش دلخور نيست شايد اين چيزي باشه كه خيلي اذيتم مي كنه وقتي بهش مي گم مي گه من توقعي ازش ندارم هيچ توقعي مي دونم تو توقع داري در قبال تنها كاري كه منطقا به نظرم مي رسه اينه كه خودم با خوبيام كارايي كه از نظرت اون بايد بكنه و نمي كنه را جبران كنم و به تو هم حق بدم هيچ كاري براش نكني و اون نبايد توقعي ازت داشته باشه . منطقي هست صحبت هاش ها ولي خوب ...
ديروز سر يك بحثي مي گه من با تنبيه مخالفم وقتي كسي كار اشتباهي هم مي كنه به نظرم بايد يك جور مشخصي بهش خوبي كني تا خجالت بكشه . يك دفعه گفتم نكنه هي به مامان باباي من خوبي مي كني مي خواي از اين روش بري تا بي خيال كاراي مامانت شم . گفت نه بابا نترس ديوونه انتظاري ازت ندارم . بعد بغلم كرد گفت پپر نمي دوني تو تصورت نمي گنجه من دوستت ندارم عاشقت نيستم مي پرستمت واقعا مي پرستمت خيلي ماهي . من حاضرم همه چيز را براي با تو بودن فدا كنم . ولش كن مامانمو ولش كن .
بهش مي گم اخه چطور ناراحت نيستي از رفتار مامانت يادت نيست چه قدر ظلم كرد ؟ مي گه قبل از عروسي چرا ولي از بعدش كاري به كارمون نداشته . پس منم ديگه ناراحت نيستم .
پ. ن : تصميم جدي دارم از امروز بي خيال مامانش شم تصور كنم وجود نداره فقط اگه باز حمله كرد دفاع كنم اگر نه هم هيچي