وقتي كائنات نمي خواهند تصميم هاي خوب تو عملي شوند
ديروز ظهر بعد از 2 ماه اولين جلسه باشگاه را رفتم . كلا روحيه مي ده به آدم هر چند يك جورايي شبيه سالن مده و عده كمي براي ورزش مي يان البته الان توي پاييز و با رفتن دانش آموزا و دانشجوها تعداد اونايي كه واقعا براي ورزش مي يان بيشتر شده . در مجموع ولي براي روحيه آدم جاي خوبيه حتي هموني كه به خاطر قر و فر بقيه تو هم مجبوري دائم به فكر قر و فرت باشي :دي توي راه به همسري زنگ زدم دارم مي رم باشگاه اونم گفت الان مربي بهت مي گه چاق شدي :دي خلاصه با اجازتون نه تنها مربي بلكه بقيه هم عنوان داشتند واي عروس خانم چاق شدي ها ! يعني اوج افسردگي . اما اين قدر همه تحويلم گرفتن و شاد بودن از برگشتنم كلي خودم شارژ شدم .
ديروز گفتم مي خوام اين مادرشوهر را از زندگيم حذف كنم و ديگه كاري به كارش نداشته باشم حرص نخورم فقط در برابر بدي هاش دفاع كنم اما مگه خودش مي ذاره خوب . ديشب قرار بود همسري بره استخر يعني ساعت 8:30 تا 9:30 يك شنبه ها استخر داره و قرار بود ظرف مامانشم ببره و يك گل بخره بذاره توش و بعد استخر ببره بده و يك ساعتي هم بشينه اونجا آخه استخرش دم خونه مامانشه اما قبلش مامانش زنگ زد منم داشتم كتاب مي خوندم تا يك جاهايي صحبت عادي بود ولي بعد از يك جايي ديدم همسري مي گه واي چرا اخه چرا به اون گفتي باز! چي بگم من ؟!! و كلا رفت تو فاز دپرسي و اصلا از اين رو به اون رو شد و خلاصه بعد هم در كل گفت حوصله ندارم برم استخر اصلا نمي تونم برم نمي تونم مامانمو ببينم يعني چه قدر مي شه احمق بود! و خلاصه در اثر اصرارهاي فراوان فرمود مامانش باز چي كار كرده .
بهتون گفته بودم همسري يك خاله خيلي بدجنس داره كه كلا همه مي شناسنش ديگه . خيلي خوش سر و زبونه و از اون طرف بدجنس و دروغگو و روي ما هم حساسه چون دلش مي خواسته همسري با دخترش ازدواج كنه يعني تا اونجا پيش مي ره كه پيش نهادات هم مي ده كه اگه باش ازدواج كنه بهشون خونه هم مي دم و ... همون خاله اي كه براي كادوي عروسي هم اون كارها را كرد . مي دونم باباي همسري نمي خواسته زياد با اين خاله بگردن حتي ديدم خواهرشوهر و همسرش هم به مامانش مي گن و خلاصه سر كارايي كه مامان همسري قبل عروسي كرد همسري بهش يك بار گفت مبادا به اين خاله چيزي از زندگي هامون بگي ها مبادا باش دردل كني ها . خلاصه مادرشوهر پرروي اين جانب پشت تلفن به همسري گفت من ناراحت شدم دايي اينا مي خواستن بيان خونتون منو دعوت نكردين و رفتم به خاله بزرگه هم گفتم چه قدر بدين كه اين كارها را نكردين! يعني بايد تو اين خانواده باشين تا بدونيد اين حرف چه فاجعه اي هست . اين يعني خاله بزرگه با هزارجور حرف و نقل و آب و تاب به نحوي اين قضيه را براي كل فاميل تعريف خواهد كرد كه همسري را سكه 1پول كنه دقيقا در همين حدها . همسري يعني در حال انفجار بود چشماش سرخ سرخ بود در كنار اينكه بنده هم شديد عصباني شدم چه قدر آدم مي تونه آخه پر رو باشه نه تلفن بزنه براي احوال پرسي نه پاگشايي بكنه نه هيچ احترام معموله و هيچ رسمي را به جا بياره بعد بگه اين رسم بوده منم دعوت كنيد چرا نكردين . خداييش صد جاي ادم مي سوزه ا اگه اين رسمه بقيه چيزا پس چرا يادت نبود ؟ ديگه همه برنامه هامون ريخت به هم و فقط مشغول دلداري دادن همسري و پرت كردن حواسش بودم . ولي خودش برگشت گفت تنها راه دوري و دوستيه !
يك جورايي مي خواد بدجنسي كنه مي ره اين حرفها را تو فاميل مي زنه كه مثلا باهاش دلسوزي كنن و پشت سر من بد مي گه كه باعث اين كار من بودم ولي آخر دودش تو چشم خودشه من كه از خدامه اوقات تلخي پيش بياد نرم خونشون خودشه كه تنها مي مونه پسرش ازش دور مي شه ! خلاصه اينم از ديشبمون !
همسري يك دوستي داشت كه گفتم حسودي زندگيمونو مي كنه هي گفتين خطرناكه باهاش نرين و بيايين . اين در حقيقت سرپرست قسمتي هست كه همسري توش كار مي كنه . البته همسري گروه بالاتر و در نتيجه حقوق بالاتري داره و اينكه چرا اين طوره شرحش مفصله و به يك سري جا به جايي هاي چارتي مربوط مي شه . ديروز رئيس قسمت همسري را صدا زده گفته ببين چون دوستت دارم بهت مي گم بين خودمون باشه اين يارو كه دوستت و سرپرستت هست خيلي بهت حسودي مي كنه مواظب باش ها مثلا اومده پشت سرت حرف زده و گفته راندمانش را به جاي 100 بايد 96 رد كنيد خوب نظر نهايي با منه و 100 رد كردم ولي مي ياد اين جوري مي گه !!!! فكر كنيد يعني ما دوست خانوادگي هستيم ادم اصلا مي مونه .
چه قدر حرف زدم بسه ديگه زيادي طولاني شد .