آخر هفته اي با طعم كادو
4شنبه تولد ليلي عزيز بود كه نتونستم برم و خيلي خيلي ازش عذر مي خوام و اميدوارم دفعه بعدي كه امكان ديدن دوستان باشه زودتر برام پيش بياد . دليل اصليش اين بود كه بايد از راه اداره مي رفتم و چون در حد يك عدد مجسمه حجاب و عفالف كامل بايد بريم سر كار روم نمي شد با اون قيافه برم ديدن بچه ها و بعدش از ظهر ديدم كه بله سرماخوردم و اين هم به دليل قبلي اضافه شد . سرماخوردگي ادامه يافت و بدتر شد به صورتي كه تا رسيدم خونه رفتم زير لحاف و سعي كردم بخوابم ولي ديدم ده دقيقه از وقت اومدن همسري گذشت ازش خبري نيست زنگ زدم و فهميدم كارخونه اوضاع شديد به هم ريخته است و بايد بمونن كارها را راست و ريس بكنند و خلاصه دلم اين قدر براي خودم سوخت : تنها تب دار با گلودرد تازش هي عذاب وجدان نمي ذاشت بخوابم و گفتم بذار مرغ را پاشم بپزم همسري گناه داره شب خسته مي ياد خلاصه تا اون موقع رعناي گلم و بانوي ارديبهشتي عزيز هنوز دستوراتشون به دستم نرسيده بود و از رو حرفايي كه قبلا از مامان شنيده بودم پختم راستش غرور اجازه نمي داد دوباره بپرسم ولي دستوراتتون را براي دفعه بعد يادداشت كردم دستتون در نكنه . مرغش خوشمزه بود ولي با اينكه يك ساعت و نيم گذاشتم هنوز خيلي خوب نپخته بود البته اب خيلي كم ريخته بودم يعني به نصف مرغ هم نمي رسيد يعني علت اين بوده ؟در اخر هم مرغم اب نداشت فقط يك سس غليظ داشت . در هر صور 4شنبه به اشپزي و مريضي گذشت و آخر شب همسري اومد خونه شام خورديم خوابيديم .
5 شنبه صبح هم منو رسوند خونه مامان اينا و مامان برام سوپ پوخته بود و خلاصه حالم خيلي بهتر شد يك سر هم رفتم كتابخونه و توي راه ماماني زنگ زد كه شب مي يان ديدنم و منم رفتم سيب و پرتقال و موز خريدم راستش توي يخچال با مشكل انبوه شدن بيش از حد ميوه مواجه هستيم ها ولي مشكل اينه مهمونا با خودمون 9 تا بودند و تعداد ميوه هاي مختلف 9 تا نبود :دي . ظهر با همسري تماس گرفتم گفت اوضاع كارخونه هنوز نامناسبه و ممكنه دير بياد منم به مهمونا گفتم اقا بذاريد فردا بياييد خونمون هر چند همسري بعدش گفت چرا با من هماهنگ نكردي ولي خوب منم گفتم اصلا واسه تو تغييرش دادم كه :دي عصر هم با بابا و دايي رفتيم خونمون تا دايي عسيسم سيستم صوتي را راه اندازي نمايد برايمان . همسري عزيزم تا از راه رسيده بود ، خونه را جاروبرقي كشيده بود اتاق ها را مرتب كرده بود گردگيري كرده بود و دست شويي را هم شسته بود و ظروف پذيرايي را هم اماده كرده بود ،كلي شاد شدم خلاصه كارها تا حدودي انجام شد و بابا اينا رفتن و خونه را جمع و جور كرديم بعد رفتم كتاب بخونم همسري اومد گفت پپر من تا نگه چرا غصه داره نمي شه كتاب بخونه . منم گفتم غصه دارم من مريض بودم تو اصلا به روي خودت نيوردي . اونم گفت نه من هي حالتو پرسيدم خودم رسوندمت دم خونه مامان اينا كارها را تنهايي كردم منم گفتم الكي نگو من مريضم نبودم تو همشو انجام مي دادي گفت خسته بودم از 6 صبح تا 10 شب سر كار بودم اونم با استرس گفتم ولي مي تونستي بري محلول صورت بخري همون موقع حمام بري ولي نمي تونستي براي دكتر رفتن به من تعارف كني يا يك چايي برام درست كني يا يك ليوان شير بهم بدي . اونم هي گفت معذرت مي خوام به فكرم نرسيد ولي از ته قلبش نبود اينو خودم مي دونم . يك جواريي عادت به فداكاري نداره منم مريض بودم پا شدم براش غذا پختم درسته نمي پختم توقع نداشت . اون اين جوريه خستس به خودش حق مي ده به جاي رسيدن به من حمام بره و بخوابه و من اصلا اين جوري نيستم . در هر صورت گذشت و هي قربون صدقم رفت و اينا راستش ولي از دلم بيرون نيومد هر چند تفاوت فرهنگي خانواده ها هم هست همسري وقتي مريض بود مامانش محلش نمي داد مي گفت پاشو برو دكتر همين ، نه سوپي نه حتي محبتي نه رسيدگي ولي تو خونه ما اين طور نيست خيلي مراقب هميم تا مريض شم مامان هزار بار بهم زنگ مي زنه سوپ مي پزه بابا با اينكه مي دونه دوست دارم كارهامو خودم بكنم چندين بار ازم مي پرسه چايي بيارم برات شير بيارم برات هممون نسبت به هم همين طوريم يك جورايي پس باعث شده عكس العملامون متفاوت باشه منطقا درك مي كنم و به خصوص اينكه مي دونم همسري هر كار مي كنه تا سردي خانواده خودشون با احساساتي بودن شديد من يك جوري منطبق كنه تغيير بده يادگرفته هاشو ولي خوب ... تازش 5شنب اتفاق بدم افتاد من نشسته بودم رو مبل بابا اينا را نگاه مي كردم و با تنظيمات تلفن ور مي رفتم كه ناگهان صداي مادرشوهر گرام را شنيدم همسري هم نبودش و اصلا نمي دونستم من اشتباهي زنگ زدم يا اون زنگ زده اوضاعي بود ها اقا !! و اونم هي طعنه زد چرا نمي ايين ؟ خودتونو گرفتين ! از اين حرفا و من لعنتي هم كلا بر خلاف اين غرغرهايي كه مي بينيد مي كنم اصلا در عمل توانايي بد حرف زدن يا طعنه زدن يا خودمو گرفتن را ندارم يعني واقعا همين مادرشوهري كه مي دونيد چشم ديدنشو ندارم آن چنان با محبت و خنده جواب گوي گنده گويي هايش بودم كه نگو و حتي واسه فرداش دعوتشم كردم البته سرسري و اون قدر الان از خودم چندشم مي شه ولي تا تو اوج دعوا نباشم نمي تونم دلخوريمو نشون بدم و همسري هم دعوام مي كنه مي گه وقتي از مامانم دلخوري اين قدر نگو و بخند باش . بايد روي خودم كار كنم.
جمعه هم صبحش همسري عزيز صبح زود پا شد رفت حليم عدس و نون تازه خريد و البته بعدش با اجزتون تا ظهر خوابيد . عصر مامان و دو تا دايي هام دو تا زن دايي دختر دايي و پسر داييم اومدن ديدنمون خيلي خوب بود و خوش گذشت و ديگه حسابي در مهمان داري خبره شديم :دي كار نصب سيستم صوتي هم تمام شد . واي چه خوب بود پيشم بودند . براي چشم روشني يا جاخالي نمي دونم اسمش چيه مامان كه برام گوشواره طلا سفيد آورد ست گردن بندم . زن داييم يكيشون يك ست سه تايي ظرف پيركس اورد كه احتياجم ندارم اون زن داييم هم گلدون گل برام اورد كه قشنگه و خوب به درد مي خوره چون توي همه گلدونام گله اگه گل طبيعي بياد گلدون خالي ندارم . مامان زن دايي كه نشده بود عروسيم بياد برام يك ماهي تابه بيضي مخصوص سرخ كردن ماهي يا مرغ درسته فرستاده بود . و مامان بزرگم هم يك سيني سيلور و يك روميزي سنتي .
تازش آخر شب هم باز از دست همسري اشك ريختم چرا همش ايراد مي گيري اونم گفت بي انصاف نباش تو نظرمو مي خواي منم عيبي اگه به نظرم مي رسه بهت مي گم خوب نپرس گفتم اصلا از دست خودم گريه مي كنم چرا كارم عيب داره اونم گفت بيخود مي كني چرا نگاه مي كني از 20 نمره ، 19 نمرش را گرفتي 1 عيب كوچيكو زوم مي كني روش ؟ گفتم ولي تو هيچ وقت 19 نمره مثبت را نگفتي . گفت معذرت مي خوام درست مي گي ولي باور كن متوجه نبودم اين قدر حساس نباش عشقم . اين قدر خودتو اذيت نكن عالي هستي چرا بايد غصه بخوري تو فلان كار عالي عالي نيستي . از اين صحبت ها ديگه
مي گم چقدره سوال برانگيز بود پست قبلي من انواع سوالات خصوصي و عمومي قول مي دم يك پست حتي اگه بشه امروز يا فردا بذارم راجع به اسمم تحصيلاتم رشته ام و .... اوناييش كه مي شه گفت و رفع ابهام نمايم .