من متولد 62 هستم اين جا جايي هست كه توش روزانه هام را مي نويسم بدون سانسور تا يك خاطره اي باشه از اين روزها در سال هاي بعد كه نگاه كنم بخونمش و لبخند بزنم از طرف ديگه سعي مي كنم روي ناراحتي هام زوم كنم تا بزرگ نشه تخليه بشم و از يادم برن و همين طور سعي مي كنم از تجربيات بقيه استفاده كنم .

تنها چيز غيرواقعي تو وبم اسامي هست . خودم با نام پپرپريا مي نويسم راستش زن عموم بچه بودم منو پپر صدا مي كرد يك جور مخفف اسم هرچند اسم من اصلا توش پ نداره :دي ( اسمم از اون اسماي اصيل فارسي هست كه عاشقشم هستم )  از اون طرف زن عمو يك داستاني بلد بود كه قهرمان داستان پپرپريا بود براي همه بچه ها تعريف مي كرد و اونا هم شديد تحت تاثير بودن وقتايي كه يكي از اين بچه ها منو مي ديد و مي ديد زن عمو منو پپر صدا مي كنه مي پرسيد اين همون پپرپرياست و بعد از تاييد آنچنان عين بت به من نگاه مي كردن كه انگار شما را نشون يك بچه امروزي بدن و بگم اين همون هري پاتره  :دي خلاصه منم چون اسم پريا را دوست داشتم با اين اسم نوشتم فكر كنم اگه با اسم اصليم بنويسم دچار خودسانسوري مي شم و نمي تونم راحت باشم

من عاشق ادبيات شعر و كتابم اون قدر زياد كه بابا مامانم تو بچگي از دستم عاصي بودند و ديگه از 4 سالگي اونقدر به اجبار خوندنم خوب شده بود كه كتابامو خودم بخونم . دوران مدرسه هم كلا از اين بچه درس خونا بودم معدل هاي بالا جز نفرات اول تيزهوشان مي رفتم و به نظر همه كلي باهوش بودم و از اين حرفا:دي سالهاي آخر دبيرستان ديگه اون درس خوني اروم اروم از وجودم فرار كرد ولي با كمك كائنات بالاخره فوق ليسانسم را از يك دانشگاه دولتي خوب گرفتم مهندسم توي يك شركت بزرگ كار مي كنم در مورد اون پول اشتباه كرديد كه حقوقمه گفتم كه از روي پس انداز برداشته شده ولي كلا سطح حقوقم هم بالاست مزاياي شغلم هم خوبه راضي هم هستم شكر خدا جايي هم بوده كه با امتحان ورودي اومدم و هيچ اشنايي نداشتم ولي من عاشق رشته ام هستم با عشق انتخابش كردم الانم توش خيلي قوي هستم و با همه اينها كه مي گن اين امتحانات اشنا مي خواد من با هيچ اشنايي توي خيلي از شركتها قبول شدم يعني توي اكثرش و اين بازم بهم ثابت مي كنه انتخاب رشته خيلي چيز مهميه تو موفقيت اينده ادم . هنوز خيلي كتاب مي خونم به صورت تفريحي و در حد ماهي يك مقاله با مجلات تخصصي كارم هم ارتباط دارم و يك جور شغل دومه . يك زماني تدريسم مي كردم كه الان گذاشتمش كنار . تابلو هم مي كشيدم گذاشتمش كنار هنوز به شدت كتاب مي خونم . اهل تو خونه نشستن برنامه نداشتن نيستن خيلي كارهاي ديگه هم مي كردم كه گذاشتم كنار تا زندگيم خلوت تر شه كانون هنرمندان و جلسات نقد كتاب را مرتب مي رفتم عضوض گروه هاي اصفهان شناسي بودم و توي برنامه ها شركت مدام داشتم همه را بي خيال شدم ولي بازم سرم شلوغه :دي

عاشق سفر كردنم و ديدن چيزا و جاهاي تازه . دلم مي خواد مسافرت جاهاي تازه برم خيلي هم دلم مي خواد بتونم كشورهاي مختلف را ببينم ولي خوب تا مجردي پولت جوره پايه سفر نداري وقتي متاهلي پايه سفر داري ولي هزنيه دوبل مي شه و خج سفر را نداري :دي فقط هم يك بار براي مسافرت بعد از عقد با همسري دبي رفتم . ماه عسلمون را ولي در پيش هستيم كه بريم يك جايي كه دوست داريم البته هزينمون بيشتر از آسيا كشش نداره بازم :دي من عاشق اينم برم تايلند همسري هم كه اصولا عاشق برآورده كردن آرزوهاي من :دي

همسرم متولد 59 هست خودمون باهم اشنا بديم و بعد موقع ازدواج البته همه چيز سنتي جلوه داد شد و يعني ما همو نمي شناسيم . همسرم هم مهندسه و ليسانس داره البته . بر خلاف من پسر صبور و آروميه و خيلي باحوصله . خوش خلق و ممودبه و واسه همين اطرافيان خيلي دوسش دارن ولي مهم اينه كه اون منو دوست داره :دي

 يك برادر دارم سام سام از خودم كوچيك تر مهندسه اونم و شغلش اون قدر خاصه كه اكثر كشوراي دنيا را رفته و يعني من خيلي سوقاطياي مختلف داشتم تا حالا :دي مامانم خانه داره  و برخلاف من شديدا هنرمند يعني كلا دليل اينكه من اين قدر بي هنرم هنرمنديه مامانمه :دي بابا هم در دوران زيباي بازنشستگي به سر مي برد :دي

همسري پدرش فوت كرده مامانش معلم بازنشسته است صدام در نياد يعني 30 سال تو جامعه رفته و اومده اون وقت مثلا قسط وام همسري را نمي ده مي گه بلد نيستم و همسري بايد مرخصي بگيره يا مي خواد مثلا كادو بخره سكه كه مي گم بلد نيستم همسري بايد ببردش . يك برادر شوهر دانشجو دارم پسر خوبيه سرش به كار خودشه يك خواهر شوهر ازدواج كرده كه مهندسي خونده ولي سر كار نمي ره شوهرشم مهندسه و ني ني گولوشون كوچولوه هنوز يك سال و هفت هشت ماه .