قابلمه هويج پلو دست نخورده
ديروز ظهر رفتم باشگاه و حالا از بدن درد در حال موت هستم . مربي مون هم اصلا محل نمي ده توضيح هم نمي ده چطور بايد كار كرد همكارم گفت به خاطر مربي ديگه نمي ياد اينجا اما من به خاطر شرايط زماني مكاني تنهايي جايي هست كه مي تونم برم و به عبارتي مي گم كاچي به از هيچي !ني دونم والا
تا رسيدم خونه لباس درنيورده دست به كار مقدمات هويج پلو شدم و ماش را گذاشتم بپزه و برنج را شستم و همسري رسيد گفت ا با انسان اينا قراره شام گذاشتم گفتم خوب ديگه بساط اينو راه انداختم مي پزم مي ذاريم براي فردامون هويج ها را هم دادم همسري رنده كنه با اجازتون هنوز 1چهارم هويج اول را توسط رنده دستي رنده ننموده بود كه دستش را بريد و بعد ديگه پا شد چسب زد و رفت خوابيد . منم رفتم ادامه هويج ها را با ست دوست داشتني براون ريز نمودم و ماش را آب كش كردم و در حال سرخ كردن هويج بودم كه ديدم نمي تونم مريض كه شدم باشگاه بودم تا 4 سر كار بودم و ناهار هم نخوردم همسري هم كه با خيال خوش رفته براي خودش خوابيده ديگه رفتم بيدارش كردم اومد پياز را رنده كرد و با گوشت قاطي كرد و قلقلي ها را درست كرد و سرخ نمود و ديگه خلاصه تا آخرش و تا پاي آبكش كردنش ايستاد و كمك كرد و بعد هم همه ظرف ها را شست و خوب قابلمه عزيز رفت توي يخچال براي امروز تا ببينيم چي از آب در اومده :دي
شب هم كه با همسري و انسان و خانمش رفتيم شام بيرون . انسان ديوونه اصرار داشت بريم فست فود هتل آسمان كه تازگيا افتتاح شده از اول هم دلم نبود رفتيم زياد هم جالب نبود توي رستوران خورشيدش بود تنوعش كم بود ولي كيفيتش به نسيت خوب بود . خوش گذشت كلي حرف زديم و خنديديم . بعد هم اومديم خونه گرفتيم خوابيديم و تمام .
يك جورايي غمگينم تو اين روزاي پاييزي . به همسري مي گم خيلي كارا برام قبلا مي كردي كه حالا نمي كني اينكه هر بار قبل از دكتر يا توي هواي سرد پيش نهاد مي دادي بيام دنبالت اينكه دائم نگران بودي دارو خوردم نخوردم الان از هيچ كدوم خبري نيست سوپرايزهايي كه مي كردي گلايي كه مي خريدي اون قدر كه مراقبم بودي ... مي گه من عاشقتم بايد بدوني هيچ چيز تو قلبم يك ذره هم تكون نخورده شايد ابراز محبت ها شكلش عوض شه بعد از ازدواج همين . دستم تنگه ... اما قول مي دم بيشتر دقت كنم عزيزم و يادم باشه چه قدر حساسي . مي گم تو از من دلخور نيستي ؟ مي گه هاني تو اون قدر جلويي از حد توقع آدم كه نمي دونم چي بگم . نه عزيزم ماهي . خوب فكر نكنيد يك وقت اين قول ها نتيجه اي داشت ها يعني اصلا برعكس كار كرد اون از شام درست كردن كه رفت گرفت خوابيد بعدش ديد غصه دارم اصلا و ابدا به روي خودش نيورد اگه فكر كرديد مريض بودم حالمو پرسيد خوبي درد داري نداري يا تعارفي چيزي اصلا و ابدا و حتي اينكه هر شب بغلم مي كرد و مي خوابيد يعني كاملا رفت اون ور خوابيد هر چند صبحش يك كمي عذاب وجدان داشت . صبح بهش مي گم اون همه حرفام حتي نپرسيدي درد دارم ندارم . مي گه خوب معلومه داري پرسيدن نداره . مي گم اگه همينه كه هست اگه توقع من زياده يا تواناييت بيشتر از اين نيست بگو بدونم و بي خيالش شم اگه نه عصر راجع بهش حرف مي زنيم . مي گه عصر حرف مي زنيم . خلاصه آقا يك مدته دلم گرفته وا هم نمي شه يك مدت يعني طولاني دو ماهي هست چيزي خوشحالم نمي كنه . امروز صبح خيلي داشتم فكر مي كردم به پسرايي كه دوستم داشتن كارايي كه مي كردن ياد اون پسره افتادم تو دانشگاه كه گيتار مي زد كه توي جشن دانشگاه تا وارد شدم بي خيال همه ي دنيا اهنگشو قطع كرد و براي من اهنگ خوند راحت جلوي همه اساتيد و بچه ها حتي صندليشو كرد رو به من ياد اون يكي كه كلاس ما را دعوت كردي افطاري تا بتونه منو ببينه ياد اون شاعره و شعري كه بعد ديدنم برام گفته بود ياد.... من هيچ كدوم اين افراد را دوست نداشتم حتي يك ذره حتي به اندازه يك عدسم تو زندگيم جايي نداشتن ولي نمي دونم چرا اين قدر احساس نياز به توجه مي كنم اين قدر غمگينم كه دارم هي ياد كاراي رمانتيكي مي افتم كه بقيه برام تو زندگيم كردن ! از اون طرف دلم تنهايي هم مي خواد چه قدر زندگي پيچيده است .
اداره بهمون لباس ورزشي مي داد آبي آسماني بود رفتم پس دادم سايز بزرگ گرفتم كه بدم به همسري . خيلي دوسش دارم زياد اونم خيلي زياد دوستم داره وي كاشك بدونه بفهمه من دو ماه تو چه شرايط روحي اي هستم كاشك كمك كنه .
پ . ن : يك سري از دوستام آخر هفته دارن مي رن گردش يك روزه خيلي دلم مي خواست ولي بي خيال شدم برناممون واقعا نياز به خلوت شدن داره نمي كشم . امشب كه اگه باز بدقولي نكن لوله كشه بالاخره مي ياد فردا خونه مامان دعوتيم همه هم هستن ديشب شام رفتيم بيرون دوشنبه هم كه خونه مامان اينا بوديم واقعا بسه ديگه خستم . اما خيلي دلم مي خواست چك چك را ببينم . حيف شد .
پ. ن 2 : چند وقت پيش از يك جا به جايي صحبت مي كردم كه توي اداره و خيلي ناراحت بودم و منتفي شد ظاهرا دوباره قراره اجرا شه . و اين يعني در حد فاجعه براي من هم از نظر كاري هم محيط كاري يعني مي رم توي يك قسمت وحشتناك با مديري كه در كل مشكل رواني داره و به مرخصي اعتقادي هم نداره . يعني اين قدر ناراحتم ك حد نداره اون دپرسي كم بود اينم بهش اضافه شه مي شه برام دعا كنيد . مي شه بگيد ادم تو اين شرايط چطور مي تونه خودشو اروم كنه ؟